موضوعي ثبت نشده است
linkdooni جديدترين لينکهاي روزانه
linkdooni درباره وبلاگ


پرتو(31)

نهار توي سكوت مطلق صرف شد ... جاويد تميز غذا مي خورد، شيك با يه ژست خاص ... و تك نگاهاش هزار تا تعارف بود و با يه نگاه مجبورم مي كرد يكم ديگه كباب بذارم روي پلوم .... نفساش آروم بود .. خيلي مرد بود ... خيلي سن داشت و من جلوش دستپاچه مي شدم ....
بعد از تموم شدن غذا خيلي راحت بلند شد و بشقابش رو شست بعدم موقعي كه ديد من غذام تموم شد بدون تعارف بشقاب مني كه گنگ نگاش مي كردمم برداشت و شست بعدم باقي غذاهارو مرتب توي ظرف هاي دردار ريخت و گذاشت توي يخچال ...
- براي شام هم غذا موند ايرادي نداره كه همين ها رو بخوريم .. اگه داره بريزيمشون دور..
از منگي خودم بيرون اومدم و با صداي آرومي گفتم:
- نه خوبه ....
و بلافاصله بلند شدم و بي هدف دور خونه گشتم .. بزرگ بود ... نه خيلي ... ولي براي دو نفر بزرگ بود .. توي اون لحظه يه فكر مزخرف ولي خنده دار به ذهنم رسيد ..
- من بايد اين خونه رو تميز مي كردم .... چه سخت !!
صداي خنده از پشتم اومد ... فكرم رو بلند گفته بودم .. جلوي جاويد عادت بود فكرا بلند گفته بشه ... ولي چرا ؟؟؟!!
- نه لازم نيست .. ميگم فرزانه خانوم بياد !! البته خوب يكم جمع و جور با خودت ولي كاراي اساسي با فرزانه خانومِ ...
اونقدر خنگ نبودم كه بپرسم فرزانه كيه .. سري تكون دادم و تشكر كردم .. خنديد و آروم دست گذاشت پشتم و همراهيم كرد توي هال ...
چقدر غريب بودم .... و چقدر خوددار ....
قلب شكسته ي من ...
توي برف مدفونه ..
غم توي خونه ي من ... هر شب رو مهمونه ...
وقتي نشستم .. دقيقا روبروم قرار گرفت و با لحن خيلي راحتي گفت:
- مامانت نامتو داد بهم !!
با تعجب نگاهي بهش كردم ...
- مي دونم .. تا حالا با كسي نبودي ... ولي خوب .. آخرش چي ...
خنده ي عصبي كرد...
كم اورده بود ... جاويد البرزم در مقابل غم چشماي من كم آورده بود ....
من چه جون سخت بودم ... كه كم نمي اوردم !!!
دستاش رو بهم ماليد ...
بعدم هدايتشون كرد توي موهاش و ادامه داد :
- سعي مي كنم دركت كنم ... توام سعي كن با ورودت به دنياي زنانه كنار بياي !! .. باور كن .. اگه ديگران ازمون بچه نمي خواستن ...چجوري بگم ...ولش كن !!
تازه دوزاريم افتاد ...

فق
ط تو نيستي منو شكستي ...
فقط تو نيستي با هام نموندي ...
تو اين شب و روزاي بي هيا هو ...
فقط تو نيستي كه منو سوزوندي !!!!

بي حس بودم !! مي دونستم اول و آخر همچين اتفاقي ميفته ... نميگم استرس نداشتم .. ولي نترسيدم ... تمام توانم رو جمع كردم و گفتم :
- كي؟!
خيره شد به چشمام ...
- هر وقت تو بگي ...

انگار كه سرنوشت من همينه ....
من از تو هيچ گلايه اي ندارم ...
حتما خودم مقصرم عزيزم ...
يه عمري هميشه بي قرارم !!

لب تر كردم .. توكل كردم .... بسم الله گفتم ... يا علي گفتم !!! وحتي با همه ي استرسم و ترسي كه شايد مخفي بود .. شايد .. اونقدر زياد كه حسش نمي كردم ... گفتم :
- الان !!
****
با موهاي خيس پشت پنجره وايساده بودم به غروب آفتاب خيره شده بودم ...
تسليم جاويد شدن اونقدرام سخت نبود ... شايد اين جا بلد بودن اون و نا بلدي من خيلي كمك كرده بود .. محبت هاي اون و آروم شدن هاي من ....
تو چشماش عشق نبود ... من عشق رو با نگاه مي شناختم .. ولي ميشد تو چشماش نگاه نكرد و دل بست به صداش كه پر از نوازش بود و محبت هاي غليظ ....
براي يه لحظه برگشتم و پشتم رو نگاه كردم .. به سينه خوابيده بود و موهاي خوش حالتش ريخته بود توي صورتش ... آروم .. رها ...
كاش منم اينقدر رها بودم ...
لب به دندون گرفتم تا بغضم فرو نريزه ....
يه لحظه صورت عماد اومد جلوي چشمم ... خجالت كشيدم از تصويرش ... من ديگه لياقت فكر كردن بهش رو هم نداشتم ...
حتي فكر !
پرده ي اشك جلوي چشمم رو گرفت ... نور برنده ي غروب خورشيد توش انعكاس پيدا كرد .. چشمامو بستم و اشكم آروم ريخت روي گونه هام ...
نفس عميقي كشيدم و از اتاق اومدم بيرون ...
دستم نمي رفت به مادرم زنگ بزنم ..دستم نمي رفت در دل زنونه ام رو با مادرم بكنم ....
مادر !! چقدر واژه ي غريبي شده بود توي اون لحظه ...
و تنهايي چقدر محسوس !!!
بعد از اون شب ... كم كم جسمي و بعد روحي به جاويد خو گرفتم ... عماد هرروز بيشتر و بيشتر توي صندوقچه ي خاطراتم مدفون ميشد و من تا حدودي طعم وابستگي به كسي كه حالا بيشتر حس همسر بودن بهم ميداد رو حس مي كردم ....با خانواده ي مادري كمتر رابطه داشتم و جاويدم همراهيم مي كرد در عوض خانواده اون بي دريغ محبت مي كردن و مادرش از ته قربون صدقم مي رفت و بهم اظهار لطف مي كرد ....
مريمم كدورت رو كنار گذاشته بود و كم كم من رو با جاويد پذيرفته بود و همين باعث شده بود خيلي از آرامش از دست رفته بر گرده اين وسط فقط نگاه جاويد بود كه گاها اذيتم مي كرد ... مني كه تو خوندن عشق از نگاه به درجه ي مرشدي رسيده بودم حالا با ديدن اين علاقه ي كمرنگ گاهي دلسرد مي شدم ... ولي كي از ما زن ها توجيه گرتر ... كي از ما زن ها .. موفق تر در گول زدن خودمون !!!!
هنوز نه ماه نشده بود ....
جلوي تلويزيون نشسته بودم و داشتم خيار سالاد رو خرد مي كردم .
جاويد از اتاق اومد بيرون ..
با تيپ رسمي ..خوش پوش .. خوش بو !!!
نگاهي بهش كردم و لبخند بي جوني زدم ...
همينجور كه داشت بند ساعتش رو مي بست گفت :
- مامان امروز زنگ زده بود ...
مادر من رو با فاميلي صدا مي زد ...
- خوب بودن ؟
براي چند ثانيه جواب ندادو با ساعت مشغول بود .. بعد كراوات بدست اومد سمتم و گفت :
- اينو مي بندي ؟!
- آره .. نگفتي مامان چي مي گفتن ...
زير چشمي نگام كرد و گفت :
- مي گفت سنت داره ميره بالا دست بكار شو ...
اول نفهميدم كه با نگاه به شكمم دوزاريم افتاد ..
سري تكون دادم و با حرص كراواتش رو محكم كردم ...
- چيه ؟؟؟! چرا اينجوري مي كني ...؟؟؟!
محل ندادم رفتم سمت ... گاز ...
هزارتا فكر و خيال به سرم زده بود ..
خوشتيپيه غير معمول امشبش اين ادكلن دختر كش ... اين كراوات ابريشم بيژن !! شاخك هاي حسي به حركت در اومد ... و نبايد مي ذاشتم ... توي اين بازار بي كسي .. جاويد تنها كسم شده بود !!! به تاپ شلوارك سفيدم نگاه كردم !!! موهايي كه روي شونم رها بود ..... بي اختيار رفتم سمتش ... خيره شدم ...پژواك صدام رو شنيدم :
- پس بايد شروع كرد !!!
خنديد ...
من زنم !!!
دستپاچه شد ..
نگاه به ظرافتم نكن !!!
يك قدم من جلو رفتم و يك قدم او عقب كشيد...
اگر بخواهم تمام هويت مردانه ات را به آتش ميكشم !!!


نشد كه بشه ..يعني از دستِ من خارج بود .. چقدر مي تونستم گولش بزنم؟؟ .. چند بار مي تونستم يه آدمِ هوس باز رو با يه طعم گول بزنم ...جنسِ من ديگه از مرغوبيت افتاده بود .. تلاش كرده بودم ... خبري از بچه نبود ... تلاش كرده بودم با من بودن رو ... با من نبود !! از اولش نبود .....
پيشنهادِ دكتر دادن ...
اين دكتر ....
شروع رابطه ي اجباري ....
يه دكترِ ديگه ....
عشق بازيِ نفرت بار ....
دكترِ بعدي ...
اكراه .. دعوا .. بي حسي ...سرما
دوسال به همين منوال گذشت ....مُردم .. پرتو رو با همين دستاي خودم دفن كردم .. افسرده شدم .. گوشه نشينِ محض!!! كارم شده بود تماشاي جاويد ... تماشاي دل و قلوه دادناش با هر كس و ناكسي ...
جوابگوي تلفن هاي دانشجوهاي دختر پر عشوه ... دانشجويايي كه حيا رو خورده بودن و آبرو رو هم روش!!!!
مي ديدم .. مي شنيدم و دم نمي زدم ... تا اينكه .. پاش رو از حريمش بيرون گذاشت .. تا اينكه قدم هاي كثيفش رفت توي زندگي برادرم ... تا اينكه معاشقه هاي تلفنيش رو با يه صداي آشنا شنيدم ... اوايل باورش سخت بود ... اوايل به خودم دروغ مي گفتم .. اما خسته شدم از اين همه دروغ.. آتشفشان صبرم خيلي وقت بود لبريز بود و تنم سوخته بود از اين همه خودداري ...
رفتم پيش برادرم و منفجر شدم .. از زندگيم گفتم .. از بدبختيام .. از غمِ توي دلم .. از زنش ... گفتم ميشه هم دردم .. ميشه هم پام .. همرازم ...
گفتم .. گريه كردم و گفتم ... زار زدم و گفتم ..
ولي چي شنيدم:
برو ! مرد اگه زنش خوب باشه طرف هيچ كس ديگه نميره !! اين وصله هام به من و خانوادم نمي چسبه ....
حسودم خوندن ... بخيلم دونستن ... گفتن چون زن برادرم حاملست مي خوام خرابش كنم ... برادرم ازم بريد و من از همه ....
هم از همه ي كسايي كه نسبت خوني داشتم و هم از همه ي سببي ها مسبب ...
از جاويد درخواست طلاق دادم .. راحت قبول كرد .. گفتم مهرم رو مي خوام ... مادي نبودم ولي عاقل .. شده بودم !!!... براي ساختن يه زندگي و دور شدن از همه اين پليدي ها لازم بود ! ....

****
حرفايي كه چند سال توي دلم مونده بود تموم شده بود ... بر خلاف انتظار ديگه نه بغض داشتم و نه گريه ...فقط احساس مي كردم سبك شدم ... از اين بارِ سنگينِ روي دوشم ..
تازه يادم افتاد حرفام مخاطب داشته يه مخاطب خاص!!! .. سر بلند كردم و به عماد نگاهي انداختم ... سرش پايين بود و خيره شده بود به زمين ... رد نگاشو كه دنبال كردم ... ديدم زل زده به ريشه ي فرش ... دقت كه كردم نفسم نمي كشيد ... بي اختيار گفتم:
- ببخش پر حرفي كردم ...
با صدام به خودش اومد ...
نگاهش رو بهم دوخت ...
خيره ي خيره ...
نتونستم چشم بردارم ...
خيلي نگذشت كه نفسش رو محكم داد بيرون و از جاش بلند شد ...
يه دور بي هدف دور هال زد .. رفت آشپز خونه و اومد و يهو وايساد و گفت:
- من ميرم مي خوابم ... مغزم ديگه كار نميكنه از خستگي...
باشه ي آرومي گفتم و خودمم راه افتادم سمت در اتاقم .... نااميد بودم حتي از يه دلداريه برادرانه ... هنوز دستم به دستگيره ي در نرسيده بود كه دستاي سردش دور بازوم حلقه شد...
برم گردوند ...
با چشماي سرخ و كلافش براندازم كرد و گفت:
- ازم دلگير نباش!! نخواستم فكر كني از حال خرابت سوء استفاده مي كنم ... وگرنه... خدا مي دونه ...امشب ... بعد از اين حرفا جات اينجا بود ...
به دست كوبيده شده به سينش نگاه كردم ...
مي دونم پر حسرت بود نگام ...
فهميد ...بغض تو صداش رو قورت داد و توي يه ثانيه كشيدتم تو آغوشش و من ..
با يه نفس عميق ....بغضم شكست و گريه كردم ...
از اين همه تنهايي ...
از اين همه بي كسي اين سال ها ...
فكرهام به حرف اومدن ... فكرام زبون باز كردن ...
- عماااااد ......درد من جاويد نبود ... بابام بود ... بابايي كه براي مردي كه ذره ذره جگر گوششو زجر داد خط و نشون نكشيد ... نيومد بگه بابا پشتتم مثل شير ... درد من برادرم بود .. برادري كه ديد و نديد كرد .. برادري كه كارهاي زنشو چسبوند به من.... مگه من چه كرده بودم ؟؟؟! چيم از بقيه كم بود ؟؟ مگه همه بچه ي درسخون نمي خواستن؟ مگه همه آرزوشون نيست بچه هاشون كسي بشن؟ من كه كسي بودم!!!! من كه شاگرد اول شدم .. من كه يه عمر درس خوندم كسي باشم .... عمااااد بابام برايم پدري نكرد و مادرم مادري... تنهام گذاشتن عماد ... تنهام گذاشتن ....
زار زدم ... با هر دردي كه از سينم بيرون مي ريخت يه مشت به سينه و بازوش ميزد و اون اجازه ميداد دلم بي درد شه ...
اونشب!
دست كشيد سرم ..مثل يه پدر.... تو بغلم فشارم داد مثل يه برادر و قربون صدقم رفت مثل يه مادر ... توي نيمه ي شب عروسيم ... عماد شد همه ي خانوادم و تنهاييم رو پر كرد ....
تنهايي كه اين بار نمي خواستم بذارم منو اسير خودش كنه ... حتي به قيمت تنها كردن كس ديگه ....
فصل سي ام :


غلتي خوردم و چشمام رو باز كردم ...
معلوم بود پلكام پف داره چون چشمام به سختي باز شد ...
نورِ اتاق و آفتاب پهن شده روي زمين، خبر از صبح رو مي داد ...
ولي كي صبح شده بود ؟؟؟!!
از جام سريع بلند شدم و با ديدن خودم روي تخت اتاق با خودم زمزمه كردم:
- من كي .. اومدم اينجا ..
دستي توي موهاي بهم گره خوردم كردم و از روي صورتم زدمشون كنار و از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشويي .. موقعي كه از دستشويي اومدم بيرون بدون اينكه شونه اي به موهام بزنم با يه گيره بستم بالا و با طمانينه از اتاق اومدم بيرون...
با ديدن ساعت 1 با تعجب به اطراف نگاهي انداختم و با صداي گرفته عماد رو صدا زدم ... حدس ميزدم نباشه .. ولي با اين حال بازم سمت اتاق خوابش رفت و سركي كشيدم .. با ديدن تخت مرتب .. حدسم به يقين تبديل شد و درآخر با ديدن كاغذ نوشته ي روي يخچال لبخندي زدم و تكيه دادم به كابينت ها و مشغول خوندن شدم ..
"ببخش مجبور شدم برم .. تا 11 صبر كردم ولي بيدار نشدي .. براي همين رفتم شركت. كاري داشتي به شماره ي زير زنگ بزن ......... شماره ي مستقيمِ خودمه."
با ديدن شكلك خنده ي آخرِ نامه اش بي اختيار منم خنديدم و مشغول آماده كردن صبحانه شدم ...
سر صبحانه يا بهتر بگم ظهرانه ... تمام مدت فكرم مشغول به شكافت خاطرات قديمي بود ...
واقعا اين من بودم كه بچه دار نمي شدم؟؟... يادمه بجز دوتا دكتر كه قطعي گفتن ايراد از منه! ما بقي گفته بودن رحم آمادگي نداره يا از لحاط شيميايي من و جاويد بهم نمي خوريم ...
گاهي وقت ها به همه ي اين حرفا شك مي كردم.. من توي اون دوران حال خوبي نداشتم .. افسردگي شديد ... قرص ... خواب .... قرص ... كابوس هاي شبانه ...
شايدم اشتباه شده بود ....
با جون گرفتن اين فكر تو ذهنم بي اختيار از جام بلند شدم و رفتم سمت تلفن ...
شماره اي كه خيلي سال بود نگرفته بودم ولي هنوزم خاطرم بود رو گرفتم ...
- دانشگاه ..... بفرماييد ...
يكم دودل بودم ولي .. بعد از چند ثانيه سكوت گفتم:
- شماره ي اتاق دكتر البرز رو مي خوام ... هنوز اونجا تدريس مي كنن؟!
صداي زن پيچيد:
- بله ايشون جز هيات علمي هستن الان!!
نمي دونم چرا از لحنش حس كردم اينم تو نخ جاويدِ ... واقعا جاويد چي داشت ؟؟؟!!
پوزخندي زدم و بعد از يادداشت شماره تلفن گوشي رو سر جاش گذاشتم .. دودل بودم.. ترس رو گذاشتم كنار و بلافاصله تماس گرفتم ...
با بوق دوم رفت روي منشي تلفني و ساعت پذيرش دانشجو رو اعلام كرد ...
- شنبه ساعت 15- 19
همين رو شنيدم و بلافاصله گوشي رو گذاشتم ..
بعد از گرفتن يه دوش آب ولرم .. مصمم تر از قبل يه دست مانتوي اضافي اي كه مريم برام گذاشته بود رو اتو كردم و با يه جين تيره پوشيدم ...
خوب – ساده ...
آرايش محوي كردم و بلافاصله زنگ زدم مريم ..
- به عروس خانوم ..
- سلام چطوري؟
- خوبيم شما بهتري ...
خنده ي ريزي كرد بدون اينكه جوابش رو بدم رفتم سر اصل مطلب..
- بايد برم پيش جاويد!
- چـــــــــــــــــي؟!
از صداي بلندش گوشي رو يكم عقب تر گرقتم و شروع كردم به توضيح فكراي تو سرم. آخرم تاكيد كردم اگه عماد زنگ زد بگو اونجام ...
- چرا بهش نميگي؟!
خيلي جدي گفتم:
- لازم نمي دونم !!
- ولي آخه ...
- آخه بي آخه مي دونم اجازه نمي ده ...اين حقمه يه چيزايي رو بدونم ...
با اين حرفم مريم سكوت كردو منم از فرصت استفاده كردم و بهش گفتم در صورت تماس عماد من رفتم پيشش تا باقي لباسام رو جمع كنم و اگرم كارم داشت بهانه بياره و از سر بازش كنه ...
بعد از قطع تلفن مريم .. رفتم سمت ميز تلفن .. خوشبختانه كارت آژانس و كد اشتراك بود و برا ي همين بلافاصله زنگ زدم و يه ماشين خواستم به مقصد جايي كه سال ها بود بر خلاف خاطرات خيلي خوش پا داخلش نذاشته بودم ....

****

بعضي صحنه ها توي زندگي آدم بارها تكرار ميشه و من انگار اون لحظه توي يكي از تكرارها زندگيم قرار گرفته بودم ...
دوباره دستام عرق كرده بود .. دوباره به سر در دانشگاه خيره بودم و لباس سرمه اي تنم بود ....
خندم گرفت .... از سرنوشت .. كه مسير هاي تكراري جلوي پام ميذاره ...
نفس عميقي كشيدم و خواستم وارد شم كه حراست به خاطر نداشتن مقنعه جلوم رو گرفت:
- خانوم كجا؟؟!
برگشتم ...
- با يكي از اساتيد كار دارم از دانشجو هاي ورودي 78 اين دانشگام ...
سري تكون داد و گفت:
- هماهنگ كرديد؟! كدوم استاد؟
- دكتر البرز ...
با شنيدن اسم البرز به پيشونيش چيني انداخت ... معلوم بود از اسمشم بدش مياد چه برسه خودش ...
با سكوتش خيلي محترمانه گفتم اجازه هست برم:
- بايد تماس مي گرفتم .. ولي ...اين بار موردي نداره .. بفرماييد!
انگار يه جورايي از حرف زدن با البرزم بدش ميومد ... خندم گرفت و در حالي كه سعي مي كردم خندمو قورتش بدم، وارد شدم ...
راه رو خوب بلد بودم ... ساختمان اساتيد طبقه ي دو، دربِ سه از راست ...
خيلي زود پشتِ درِ اتاق بودم ...
استرسم خيلي بيشتر از قبل بود و حالا علاوه بر كفِ دستِ عرق كردم، قلبمم تند مي زد!! روبرو شدن با كسي كه چند سال شكنجه گرت بوده كار سختي نبود .. كسي كه هنوزم بعد از 8 سال تمام انگشتاي اتهام به سمت اون بود و عامل محروميتم از يه زندگي معقول و عاشقانه ...
ولي حالا براي بدست آوردن تمام اون چيزايي كه جاويد ازش محرومم كرده بود.. با تمام انرژي تقه اي زدم به در و منتظر ايستادم ...
منتظر و پر استرس .. درست مثلِ روزِ اولي كه پا توي اين اتاق گذاشتم!
صداي بفرماييدش از پشتِ در اومد ... بر خلافِ روز اول، ديگه صداش مردونه وخش دار نبود ... صداش نامردترين صدايي بود كه مي شناختم ..
نفسم رو بيرون دادم و دست چپم رو بردم سمت در .. برق حلقه ي تو دستم اعتماد به نفسم رو دوبرابر كرد...
وارد شدم ....
اصلا عجيب نبود دختري كه كنارش ايستاده بود ... ازون دخترايي كه تيپشون 12 سال پيش از ديد آدما، معلوم الحال بود و الان نميشد نظر داد شايد خيلي خوب ... شايد خيلي بد ...
از دختره نگاهمو گرفتم و رومو كردم سمت جاويد كه با تعجب از جاش بلند شده بود ...
رسا سلام كردم ....
- سلام خانوم مهندس .... شما كجا اينجا كجا؟!!
بعدم رو كرد به دختره و گفت:
- خانوم قرباني امكانش هست بقيش باشه براي يه وقتِ ديگه ؟!
قرباني نام با لحني كه منو ياد قديم تر ها مينداخت خيلي جدي گفت:
- بله استاد .. بعدم لبخندي به من زد و از اتاق رفت بيرون ...
نمي دونم چرا ولي تويِ قرباني، پرتو رو ديدم.. پرتويي كه ظاهرش با گذر زمان تغيير كرده بود!! يه پرتوي دهه ي هفتاديِ بزرگ شده توي صلح !!
نه يه پرتويِ بزرگ شده توي موشك بارون !! يه پرتوي پر استرس !! با دست هاي عرق كرده !!!
با صداي جاويد كه گفت:
- چه عجب يادي از ما كردي؟؟
به خودم اومدم و نگاهم رو گرفتم سمتش ....
- معمولا آدم از چيزايي ياد مي كنه كه يادشون شيرين باشه ... تلخي ها هميشه زود فراموش ميشه ... ذات آدميزاده .. غير از اينه؟؟!
خنده ي كنفي كرد و زبون بازانه گفت:
- خوب اين خاطره ي تلخ در خدمته ... كمكي از من برمياد ... ولي قبلش چايي چيزي ...
وسط حرفش پريدم و گفتم:
- فقط يه ليوان آب لطفا ...
لبخندي زد و از جاش بلند شد و براي چند لحظه رفت بيرون.. از فرصت استفاده كردم و به اتاق نگاهي انداختم تفاوت چنداني با قبل نكرده بود فقط وسايل قديمي جاش رو به همون وسايل منتهي جديدش داده بودن ... ديوارام معلوم بود تازه رنگ خورده ...
يه قاب عكس رو ميز بود خيلي دوست داشتم ببينمش ... شايد بچه اش بود ... شايد ... كمي خم شدم تا ببينم ولي با شنيدن صداي پا سريع صاف نشستم .... و سعي كردم بي خيال با بندِ كيفم بازي كنم ....
وارد اتاق شد و لبخند زد و در روبست ....
حس خوبي نبود .. دوست داشتم در باز باشه ... كسي كه يه زماني محرم بود از هميشه نامحرم تر به چشم ميومد .....
با همون لبخند خم شد تا آب رو بذاره جلوم كه توي لحظه ي آخر ليوان توي بشقاب حركت كرد و بي اختيار دستم يه طرف بشقاب رو گرفت ..
خيره بود!!! به انگشترِ توي دستم ...... يه برقي كه چشماشو زد!
نگاشو دزديد با يه نفس عميق رفت سمت ميز .. گرفته بود ولي مي خنديد ... منطقي بود !! خيلي وقت پيش فهميده بودم ....
- خوب من در خدمتم پرتو جان ...
بعضي جان گفتن ها از صد تا فحش بدترن ...
انگار فهميد چون دوباره خنده اي كرد و گفت:
- ببخشيد !! مي خواي فاميليت رو صدا كنم ؟!
- فرقي نداره فكر مي كنم بهتر باشه ...
يه ابروشو داد بالا و با اشاره به انگشترم گفت:
- البته .. فاميليِ جديدتون رو نمي دونم ...
زرنگ بود!! هفت خط !! شايدم بيشتر!
- صفايي!!!
براي يه لحظه مات نگام كرد و بعدم خنديد!!! ازون خنده هاي لج درار... ميون تك خنده هاي بلند مردونش ...
- پس براي همين اومده بود پيش من ...... يه حدسايي زده بودم!!... ولي فكر نميكردم يه coward (ترسو!) رو انتخاب كني!
عادت داشت انگليسي بگه خيلي چيزارو .... براي همين برام عجيب نبود ... ولي خوب از صفتي كه روي عماد گذاشته بود خوشم نيومد!!! براي همين با لحن خودش گفتم:
- شما رو چه حسابي ميگين عماد coward بود؟!
سري تكون داد و چشماشو ريز كرد:
- ما از هم جدا شديم ..ولي بعدا كه تو رفتي خيلي به اين فكر كردم ما توي اين 5 سال هيچوقت با هم حرف نزديم ... از اين لحاظ ميگم كه براي تو نجنگيد!!
عصبيم داشت ميكرد ... نفسم رو دادم بيرون و گفتم:
- آدمي كه ميونه بهم ميزنه.. زيرآب ميزنه و توي زندگيش زير آبي ميره ترسوئه!!
خيلي ريلكس پاش رو انداخت رو پاش و گفت:
- من هيچوقت نگفتم به قول تو ترسو نيستم!! من زير آبي نرفتم!! روز اول بهت گفتم!!! زير آب زنيم ...
با ياداوري تلفني كه به خونه ها شده بود!!! و رابطه ي من و عمادو بهشون گوشزد ... دندون قروچه اي كردم و گفتم:
- واقعا ؟؟؟! پس كي بود به خونه هامون زنگ زد روابط رو گوشزد كرد !!! لابد اين زيرآب زني محسوب نميشه ...
- با صداي پر بهت و نسبتا بلندي گفت:
- چـــــــــي؟!!
به قيافه ي پر از تعجبش خيره شدم .... مي دونستم بازيگرِ خوبيه .. ولي .. مدام يه پرتوي سي ساله ي دنيا ديده از درون بهم علامت سوال بزرگي كه بالاي سرش و توي چشماش بود رو نشون ميداد ....





پرتو(31)
پرتو(31)

ادامه متن...

authorنوشته سعيد دانش دوست  date۲۷ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


roman حكم دل (26)

 

كم كم زانوهام به خاطر اون طور نشستن درد گرفت. يه كم پاهام و دراز كردم ولي اون قدر فضا كوچيك بود كه نمي تونستم راحت بشينم. سر بهراد پايين افتاده بود. فهميدم خوابيده... تشنه م شده بود. كوله پشتي رو باز كردم و يه بطري آب بيرون اوردم. چشمم به لباسي كه زير بطري بود افتاد. با كنجكاوي بيرون كشيدمش. يه چادر عربي بود. نمي دونم چرا ترسيدم و چادر و توي كوله چپوندم... دستام و دور بازوهام حلقه كردم... با چشم هاي گشاد شده به كوله پشتي زل زدم... به لبه ي سياه چادري كه ازش آويزون بود... قلبم محكم توي سينه مي زد... ياد همه ي اون چيزهايي افتادم كه زير پل خوابيدن و بهش ترجيح داده بودم...دوباره همه ي اون چيزها به مغزم هجوم اورد...

كتي... اسم اون دختره چي بود توي مدرسه كه سي دي آهنگ به دوستاش مي داد؟... اون آهنگ ها رو يادته كه بچه ها توي اردوها... سر زنگ ورزش مي خوندن؟... يادته يكي از بچه ها وقتي معلم نداشتيد مي اومد وسط كلاس و شال گردنش و دور كمرش گره مي زد و با ضربي كه بچه ها روي نيمكت مي گرفتند چه جوري مي رقصيد؟

براشون بگو... از اون لباس عربي و سكه هايي بگو كه با هر ضربه جيرينگ جيرينگ صداش چه لبخندي كه روي لب مردها نمي اورد... براشون از اون موقعي بگو كه جلوي پاي بهراد روي زمين نشستي... دست روي شونه ي شيخ گذاشتي و دورش چرخيدي...

كتي... يادته هر وقت مي شستن دور هم از مسافرت هاشون مي گفتند؟ از اين كه با پسرها و دخترهاي فاميل كنار هم مي شستن و تا خود صبح ورق بازي مي كردند؟

براشون از بازي بهراد و شيخ بگو... براشون از چهار تا آس توي دست بهراد بگو... از تك دلي بگو كه رو بود... از پسري كه با چهار تا آس تو رو خريد...

كتي... يادت رفته بچه ها تولدشون كه مي شد دعوتت نمي كردند چون بهت بچه مثبت مي گفتند؟ يادت رفته از مهموني ها و رقصشون چيا برات مي گفتن؟

براشون بگو... از مهموني شيخ و قصر طلاييش بگو... از ناهاري كه روي ميزش چيده بود بگو... يادت نره براشون از اون موقعي بگي كه با اون دهن چرب و چيليش دستت و بوسيد... يادت نره براشون از اون دختري بگي كه همون شب با خودش خونه اورد و ديگه نديديش...

كتي... يادت كه نرفته مي خواستن به يه مرد سي و خورده اي ساله بدنت؟ كتي يادت كه نرفته نمي ذاشتن درس بخوني؟

كتي... انگار همين ديروز بود كه علي اومد و با التماس مي خواست برت گردونه... كتي انگار نه انگار چند سال از اون دله دزديهات مي گذره... كتي يادت نره همون آدمي بودي كه كامي مي خواست به خاطرت آدم بشه...

نه... كتي... نگو... همه ش و مثل هميشه بريز تو خودت... آدم هاي باورشون نمي شه... براشون نگو كه مي ترسي از بدبختي و بيچارگي مجبور بشي دوباره تو پارك و زيرپل بخوابي... نه... كتي... هيچي بهشون نگو...

لبه ي چادر عربي رو توي كوله كردم و زيپش و با حرص كشيدم و بستم.

لنج وايستاد... تكيه م و از ديوار گرفتم... دوباره قلبم داشت محكم مي زد. يعني گشت نگهمون داشته؟ نگاهي به بهراد انداختم. سرش روي شونه ش افتاده بود. با يه اخم عميق روي صورتش خوابيده بود. خواستم بيدارش كنم... ولي... بي خيالش شدم.

گوشم و به در چسبوندم. منتظر بودم كه صداي كشيده شدن كمد و روي زمين بشنوم. صداي تقي شنيدم و فهميدم در كابين باز شد. قلبم توي سينه فرو ريخت. دوباره برگشتم و بهراد و نگاه كردم... هنوز خواب بود... صداي قدم هايي رو از پشت در شنيدم. صداي حرف زدن مي اومد... نمي فهميدم فارسيه يا عربي...

دوباره صداي تق در و شنيدم... ديگه صدايي از پشت در نمي اومد.. رفته بودن. نفس راحتي كشيدم... سرجام صاف نشستم. مفصل زانوهام از درد داشت منفجر مي شد. با دستم يه كم پامو ماساژ دادم. بهراد چطوري اين قدر راحت خوابيده بود؟

كم كم چشمام گرم شد... خواب ديدم توي يه قايق كوچيك وسط دريام... موج هاي بلند محكم به تنه ي قايق مي خورد و سرتاپام رو خيس كرده بود... صداي بلند رعد و برق رو كه شنيدم دستم رو گوش هام گذاشتم و جيغ كشيدم. يه دفعه مامانم بالاي سرم ظاهر شد... با دست محكم توي كمر و شونه هام مي زد و گفت:

دختره ي عفريته... گذاشتي رفتي تا براي مردها تو رستوران با شكم لخت عربي برقصي؟ ... خدا منو بكش... منو بكش...

سرمو با دست چسبيدم و جيغ كشيدم... يه دفعه مامانم غيب شد... چشمم به قايق كناري افتاد... شادي ساكت و آروم توي قايق نشسته بود... قايقش با سرعت داشت ازم دور مي شد... جيغ زدم: شادي!

نشستن لبه ي قايق و با دست پارو زدم تا به شادي برسم... جيغ زدم.. صداش كردم... ولي شادي با دهني نيمه باز مات و متحير نگاهم مي كرد... يه دفعه يه كشتي بزرگ ظاهر شد... آب رو شكافت و موج بزرگي درست كه محكم به قايقم خورد... يه گوشه پرت شدم... چشمم به عرشه ي كشتي افتاد... شيخ رو ديدم كه با عباي سفيد وايستاده بود و با خنده نگاه مي كرد... با صداي بلند گفت:

انا احبك ... حبيبي... انت وسيم... ( من دوستت دارم عشق من... تو جذابي... )

جيغي از شدت وحشت كشيدم... يه دفعه شادي با يا لباس عربي زرد روي عرشه ظاهر شد و شروع كرد به رقصيدن... شيخ همين طور كه دور شادي مي چرخيد دستهاش رو توي هوا تكون داد... از دستاش پول و سكه فواره زد... سكه ها روي سر و روي شادي مي ريخت و شادي هنوز داشت مي رقصيد... جيغ زدم:

شادي... شادي... بيا پايين...

يه دفعه از خواب پريدم. بهراد دستش رو دهنم گذاشت و گفت:

آروم... هيس!

جيغي كشيدم كه با فشار دست بهراد خفه شد... بهراد گفت:

آروم تر... كتي... منم... من اينجام...

نفس نفس مي زدم... چنگي به دست بهراد زدم... دستش رو پايين اورد... نگاهي به دور و برم كردم... احساس كردم لنج وايستاده... دستمو روي قلبم كه محكم توي سينه م مي زد گذاشتم... عرق سرد روي پيشونيم نشسته بود...

يه دفعه در كابين با صداي تقي باز شد. قلبم توي سينه فرو ريخت. خواستم آب دهنمو قورت بدم كه متوجه شدم دهنم خشك شده... صداي پايي رو شنيدم. نگاهي به بهراد كردم... نگاهش به در كابين بود... هرلحظه منتظر بودم كمد با صداي گوشخراشي از جلوي در كنار بره...

صداي مردي رو شنيدم:

اين جعبه ها چيه؟

اسي گفت:

خاليه سركار...

قلبم توي سينه فرو ريخت... سركار... دستمو جلوي دهنم گذاشتم... چشم هاي بهراد هم از تعجب و ترس چهار تا شده بود...

مامور گشت گفت:

لنج صيادي براي چي نصفه شب راه افتاده؟ چي جا به جا مي كرديد؟

اسي با لحني محزون گفت:

زنم مريض شده سركار... دارم مي رم پيشش... از منزل زنگ زدند و منو خواستند... منم هل كردم و گفتم زودتر خودمو برسونم...

مامور گشت گفت:

معلوم مي شه... اين كمد چيه اينجا؟

 

 

دستمو روي قلبم گذاشتم... اگه ما رو مي گرفتند چي؟ منو مي بردند پيش مامان و بابام؟ مي گفتند با يه پسر توي لنج بودم؟ بابام منو مي كشت...

اسي گفت: خاليه سركار...

احساس كردم صداي تقي كه اومد مربوط به باز شدن در كمده... لبم رو گزيدم... بي اختيار داشتم دست بهراد رو با ناخون هاي بلندم چنگ مي زدم... يه دفعه يه ضربه ي محكم به كمد خورد... بي اراده ناخونم رو توي دست بهراد فرو كردم... سقلمه اي محكم به پهلوم زد كه به جاي زخمم خورد... نفس توي سينه م حبس شد... ناله اي كردم...

سريع با دست جلوي دهنم و گرفتم. يه دفعه مامور گفت:

اين صداي چي بود؟

اسي بعد از مكثي با لحني كه حالت چاپلوسانه داشت گفت:

گربه مونه... حتما از كابين كناري فرار كرده پدرسوخته...

صداي تق تقي از در و ديوار كمد اومد... احتمالا مامور داشت ديواره هاش رو چك مي كرد... بعد از چند دقيقه ي نفس گير بالاخره مامور گفت:

بريم كابين كناري...

نفس راحتي كشيدم... بعد از يه ربع دوباره به راه افتاديم.

بهراد دستش رو از چنگ ناخونام آزاد كرد و آهسته گفت: به خير گذشت...

******

چند ساعت بعد به يه خواب عميق فرو رفته بودم كه صداي كشيده شدن كمد روي زمين و شنيدم. بلافاصله از خواب پريدم. متوجه شدم كه متوقف شديم. بهرادو صدا زدم. اسي درو باز كرد و گفت:

رسيديم بندر... زود باشيد... بايد سريع پياده شيم.

داشتم به سمت در مي رفتم كه بهراد بازومو كشيد و گفت:

يادت كه نرفته!

و از توي كوله پشتيش چادرو در اورد و دستم داد. گفت:

اينجا ايرانه...

ياد مامان و بابا و علي افتادم... نگاهم و از چادر گرفتم و گفتم:

نمي تونستي يه روسري بخري؟

بهراد : نمي توني روي سرت نگهش داري؟ ... راستش... اولين چيزي بود كه پيدا كردم.

اسي وسط حرفمون پريد و گفت:

زود باشيد ديگه... الان سرو كله ي گشتي ها پيدا مي شه.

به سمت در كابين رفتم كه اسي زد زير خنده و گفت:

چند وقته ايران نبودي دختر؟ يادت رفته اينجا كجاست... سرت كن... زود باش.

به ناچار چادر و از دست بهراد گرفتم. چون زيرش مقنعه و مانتو نداشتم قشنگ رو گرفتم. همون طور كه به سمت قايق مي رفتيم بهراد آهسته گفت:

نمي دونستم اين قدر خوب بلدي روي سرت نگهش داري...

پوزخندي زدم و گفتم:

خيلي چيزها هست كه تو نمي دوني.

سوار قايق شديم و به سمت اسكله رفتيم. دوباره از ترس مجبور شدم لبه ي قايق و چنگ بزنم. بهراد با لذت شكافته شدن آب دريا توي شب و نگاه مي كرد و لبخندي روي لبش بود. من داشتم از ترس زهره ترك مي شدم. قلبم محكم مي زد و دستام به لرزه در اومده بود.

قايق به اسكله رسيد. بهراد پياده شد و دستش و براي كمك كردن بهم دراز كرد. بلند شدم و روي زانوهاي لرزونم ايستادم. سريع دست بهراد و گرفتم و روي زمين وايستادم. نفس راحتي كشيدم... از شر آب و دريا و قايق و لنج و ... خلاص شده بودم. رومو گرفتم و با اسي به سمت يه وانت قراضه رفتيم... اسي پشت فرمون نشست و بهراد بين من و اون نشست. اسي شروع به رانندگي توي يه جاده ي خاكي و پر تپه چاله كرد. دستمو به داشبورد گرفتم ولي فايده اي نداشت... مي رفتيم روي يه تپه ي كوچيك و بعد وانت يه طرفي توي چاله مي افتاد... به شدت به سمت چپ و راست پرت مي شديم. بعد پنج دقيقه گردنم درد گرفت و با عصبانيت داد زدم:

يه كم آروم تر...چه خبرته؟

اسي دوباره يكي از اون قهقهه هاش و زد و گفت:

اگه صبح بشه كار شما دو تا زاره...

توي چاله اي پر از آب افتاديم. به موقع در و گرفتم ولي سرم محكم به شيشه خورد.

اسي نيم نگاهي بهم كرد و دوباره خنديد... چشم غره اي بهش رفتم ولي نمي تونستم حرفي بهش بزنم... كارمون پيشش گير بود.

دفعات بعدي برخورد سنگين تكرار نشد چرا كه بهراد دستشو دور شونه ام حلقه كرد و محكم منو به خودش چسبوند و حفاظم شد تا با هر برخوردي به سمتي پرت نشم.

از جاده ي خاكي كه دور تا دورش درخت هاي كوتاه بود گذشتيم. خورشيد تازه داشت طلوع مي كرد كه به يه آبادي رسيديم. يه جاده ي خاكي به چند تا خونه ي كوچيك و پراكنده منتهي مي شد. يه پسربچه رو ديديم كه خميازه كشون با يه دبه آب كنار جاده راه مي رفت. از آبادي خارج شديم و صد متر اون طرف تر كنار يه خونه ي به نسبت بزرگ متوقف شديم. ديوارهاي كاهگلي خونه قلوه كن شده بود. سقف چوبي خونه به نظرم در حال ريزش بود. جلوي در حسابي خاكي بود و بوي بدي به مشام مي رسيد. بي اختيار بينيمو چين انداختم. دنبال بهراد به سمت خونه رفتم. اسي در زد و صدا زد:

شاغلام... بيا دم در... اسي م...

بدون تعارف با دست بينيمو گرفتم... بوي بد آشغال هايي كه چند متر اون طرف تر روي هم انبار شده بود اذيتم مي كرد. كم كم خورشيد داشت همه جا رو روشن مي كرد و مي تونستم صداي ضعيف پرنده ها رو از درخت هايي كه دوردست ها بودند بشنوم.

در باز شد و يه مرد با صورتي سياه و سري كچل دم در ظاهر شد. اسي صداشو پايين اورد و به شاغلام چيزي گفت. شاغلام با حالتي مشكوك منو بهراد و نگاه كرد. بعد با سر به اسي جوب مثبت داد. اسي به سمتمون اومد. رو به بهراد گفت:

مي توني يه مدت اينجا بموني... هر وقت يه ماشين به سمت تهران گير اوردي برو... فقط بايد كرايه ي موندنتون و با شاغلام حساب كني... اين پول ما رو هم بده و ديگه به سلامت.

بهراد دست توي كوله پشتيش كرد و پول و كف دست اسي گذاشت. متوجه شدم شاغلام با دقت به كوله ي بهراد و پول هايي كه بيرون اورد زل زده... بلافاصله رد نگاهمو گرفت. پوزخندي بهم زد و وارد خونه ي خرابه ش شد.

بهراد با نگراني به خونه نگاه مي كرد... مي دونستم بچه ي نازپروده ايه و اينجور جاها رو نديده. زودتر از اون به سمت خونه رفتم و در و باز كردم.

بلافاصله چشمم به چند تا دختر و پسر افتاد كه دور تا دور خونه روي گليم نشسته بودند و سرشونو به پشتي ها تكيه داده بودند... همه خواب بودند. بچه شهري به نظر مي رسيدند. حدس زدم فراري باشند و بخوان قاچاقي از مرز خارج شن. به جز دختر و پسرهاي جووني كه احتمالا دوست بودند و از خونه فرار كرده بودند يه خانواده ي چهار نفره و چند تا دختر تنها هم اونجا بودند. من و بهراد سريع يه گوشه نشستيم و به پشتي صدري رنگ تكيه داديم. نگاهي به سقف خونه كردم كه چند جايي شكاف داشت. سرم و پايين تر اوردم و به طاقچه نگاه كردم كه روش جاسيگاري و يه چراغ قديمي بود. يه منقل و بساط ترياك هم يه گوشه ي اتاق بود. بقيه ي اتاق رو ساك و وسيله هاي مسافرها پر كرده بود. نگاهي به صورتشون كردم... همه خسته و كثيف به نظر مي رسيدند... خواب اكثرشون ناآروم بود. نگاهي به صورت بهراد كردم كه با يه پوزخند روي صورتش داشت دخترهاي جوون و نگاه مي كرد. منم نگاهي بهشون كردم... يكيشون پوست روشن و موهاي بلند بلوند داشت... نمي دونم چرا ناخودآگاه ياد خودم افتادم... مثل اولين روزهايي كه وارد دوبي شده بودم... نگاهي به صورتشون كردم... صورت هاي آرايش كرده و موهاي خوش رنگ... حالا منم داشتم پوزخند مي زدم... اين آدم ها رو كه با جون و دل به استقبال رقص براي مهمونايي رو هوس باز و دست و دهن چرب و چيلي شيخ مي رفتند نمي فهميدم...

از خستگي نمي تونستم حرف بزنم. سرمو به پشتي تكيه دادم و چشمامو روي هم گذاشتم. بهراد در گوشم گفت:

من از اينجا خوشم نمي ياد... زياد نخواب... همين كه سر ظهر شد مي ريم براي تهران ماشين پيدا كنيم...

سرمو به نشونه ي تاييد تكون دادم. بعد چشمامو باز كردم و به صورتش نگاه كردم. خسته بود و با نفرت به دور و برش نگاه مي كرد... مي دونستم از اومدن با من عين چي پشيمون شده ولي ... شونه بالا انداختم و با بي تفاوتي فكر كردم من كه ازش نخواسته بودم!

ولي با ميزان كمي تفاوت به خرج دادن حس كردم بايد ازش ممنون باشم!!!

سرم و چرخوندم و شاغلام و ديدم كه نزديك در اتاقي كه به اون سالن باز مي شد ايستاده بود. دست زير چونه ش زده بود و با يه حال عجيبي نگاهم مي كرد... با عصبانيت چشمام و بستم و چادر و روي صورتم كشيدم...

 

 

 



roman حكم دل (26)
roman حكم دل (26)

ادامه متن...

authorنوشته سعيد دانش دوست  date۲۷ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


رمان قايمكي (9)

_اصلا فكر كن دو قلو باشن ...
بهش نگاه كردم وگفت: ده بيست سي چهل كنيم اول به كدومشون شير بديم ...
خنديدم و گفت: اه ... پوشكشونو كي عوض كنه؟؟؟
_همه ي كاراي سخت و من بكنم؟
خنديد وگفت: خوب منم ميرم نون در بيارم ...
دستهامو پشت كمرم قلاب كردم وگفتم: نونت بخوره تو سرت...
خنديد وگفت: حرف مرد يكيه ...
_من شوهري كه تو كار خونه كمكم نكنه نميخوام...
با خنده گفت: باشه ظرفها رو هم ميشورم...
_پوشك بچه ها رو من عوض نميكنماااا...
ميعاد: اين يه كار وعمرا كنم...
_پس اصلا من بچه نميخوام...
خنديد وگفت:اصلا پرستار ميگيريم...
_يه دختر جوون... زرنگي؟؟؟
ميعاد:يه خانم مسن...
حرفي نزدم وگفت: شام چي ميپزي؟
-فقط به فكر شيكمتي؟؟؟
ميعاد: من خستم ضعيفه ...
_ضعيفه خودتي... شام نداريم ... درس داشتم...
ميعاد لبخندي زد و گفت: فداي سرت نيمرو ميخوريم...
_هر روز هر روز ؟؟؟
ميعاد خنديد و گفت:هرشب ... هر روز... چه صفايي بكنيم من وتو ...
لبخندم جمع شد و اهي كشيدم.
ميعاد جلوم ايستاد و گفت: سردته بريم؟
تو چشماش نگاه كردم ...
سرمو انداختم پايين و راه افتاديم...
تا رسيدن به خونه ي خانم فلاح هيچي نگفت ... تاكسي جلوي در كه ايستاد بهم نگاه كرد.
تو چشماش غرق ميشدم ...ولي هنوز دلخور بودم ...
زير گوشم زمزمه كرد:ازم دلخوري؟
ازش فاصله گرفتم و تلخ خندي زد وگفت:مراقب خودت باش...
خواستم وارد خونه بشم كه دستمو گرفت ...
بهش نگاه كردم ...
اروم گفت:ژينام...
_شب بخير...
و دستمو از دستش بيرون كشيدم...
وارد خونه شدم ...
سلانه سلانه خودمو به واحد خانم فلاح رسوندم ... با ديدن كفش هاي حامد اه از نهادم بلند شد.دستهاي يخمو به صورت داغم كشيدم ...
در وباز كردم.
بوي كتلت تو سرم پيچيد ...ولي اشتها نداشتم.
خانم فلاح با نگراني جلوم ايستاد ... از چشمام خوند كه نميخوام توضيح بدم...
دستمو گرفت وگفت:برو دست و روتو بشور بيا شام...
لبخندي زدم وگفتم: ميرم بخوابم... خستم...
حامد بلند شد كه چيزي بگه ولي خانم فلاح با اشاره گفت ساكت باشه....
به اتاق رفتم ... لباسهامو عوض كردم وروي تخت دراز كشيدم. دستهامو زير سرم قلاب كردم وبه سقف زل زدم ...
چقدر ادم يدفعه اي وارد زندگيم شدند ...
اون خانمه كه اسمش عارفه بود ... هيچ شبيه من نبود ... ولي مهربون بود ... يعني چشماش خيلي مهربون بود ... اون اقا مصطفي هم ... بنظر شكسته ميومد اما ...
بابا ي ميعاد و دوست داشتم ... مهربونيش عين ميعاد بود ... هرچند صورت ميعاد به خراب كارا و شيطنت كارا ميخورد ... ولي باباش اروم بود ...
به پهلو غلت زدم صداي حامد و خانم فلاح و ميشنيدم كه راجع به من حرف ميزدند و حامد ميگفت:يعني چش شده ... عمه برو باهاش صحبت كن...
اهي كشيدم ...
حسرت داشتن يه خانواده ... اي كاش ... ارزو... ميعاد هم ... خوب بود كه بود! اگر نبود ... زيرپتو خزيدم ... خيلي ازت دلخورم اقا پسر. . .!!! ولي دوست دارم ...
نفس عميقي كشيدم ... خستگي بهم چيره شد و با تمام فكرهام خوابم برد.

به طلوع خورشيد نگاه كردم ...اين طلوع تو زندگيم بايد تا هميشه باشه ...به تك تك بچه ها قضيه ي خودمو ژينا يا همون دخترعمو مصطفي رو گفتم، قراره وقتي از شمال برگشتيم با بچه ها بريم كيش ،ژينا هم پدرو مادرش رو بخشيد وديگه دنباله قضيه ي دانيال ودوست هم اتاقيشو نگرفتو يه جورايي اونارم سپرد دست خدا .
به سمتش رفتم رو تخته سنگ كنارش نشستمو گفتم: احوال بعضي ها
بدون اينكه چشم از دريا بگيره گفت: حال تو كه خيلي خوبه
دستمو انداختم دور شونشو گفتم: مگه تو خوب نيستي؟
با اخم نگام كردو گفت: خيلي پررويي .من دوست نداشتم قبل از ازدواج با هم ،هم اتاق بشيم
بهش خنديدمو گفتم: اما من دوس داشتم .بلاخره ما نامزديم ديگه ..با اون صيغه اي هم كه باباي بنده خوند راحت شديم
نفس عميقي كشيدو گفت: اما ميعاد چقدر بده حالا كه مامان وبابا دارم بدون اينكه تو خونشون مثل يه دختر زندگي كنم ..نيومده دارم ازدواج مي كنم ..دوست داشتم حداقل يه مدت فقط دختر مامان بابام باشم
يه قلوه سنگ از روزمين برداشتمو به سمت دريا پرت كردم: دوس داري ازدواجو عقب بندازيم
با ذوق به سمتم برگشتو دستاشو بهم كوبيد و گفت: اره اره خيلي خوبه ..مرسي ميعاد .
بهش بي تفاوت نگاه كردم : حالا زياد ذوق نكن .من فقط پيشنهاد دادم .قصدم اين بود نظرتو بدونم نه اينكه به نظرت عمل كنم
با مشت به بازوم زدو گفت: خيلي بدجنسي
كشيدمش تو بغلمو گفتم : اما تو خيلي جنست خوبه ..دوس دارم جنستو.
با خجالت سرشو جابه جا كرد.
سرمو به سمت صورتش بردم كه چشماشو بست ...عمرا الان بوست كنم ! يه فوت تو صورتش كردمو گفتم:بوسو بي خيال .
با عصبانيت گفت: ميعاد به خدا نه من نه تو ...اصلا از اين فيلمت خوشم نيومد.
-اي بابا من شوخي كردم ..خودم غلط كردم ..حالا بيا بوست كنم
از م جدا شدو از روتخته سنگ بلند شد، با اخم گفت: نمي خوام
پشت سرش بازي بازي راه مي رفتم ...چه با نازم راه مي ره ...
-دنبالم نيا ميعاد ازت خوشم نيومد
دستشو گرفتمو گفتم: اما من كه از تو خوشم اومد
-بي مزه
-خوش مزه نبودم؟
-بي شعور
صورتمو به سمت صورتش بردم بازم چشماشو بست..بازم فوت كردمو اين بار فرارو بر قرار ترجيح دادم






رمان قايمكي (9)
رمان قايمكي (9)

ادامه متن...

authorنوشته سعيد دانش دوست  date۲۷ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


roman قتل سپنديار (26)

 

--------------------------------------------------------------------------------

*سهراب *

يه هفته است كه از اون شب كذايي ميگذره ومن حتي جواب سلام لي لي رو هم نميدم ...

دورا دور از دايه احوالش رو ميپرسم ولي اصلا تو ظاهر به روي خودم نميارم كه لي لي هم وجود داره

وقتي ياد حرفهاي دكتر ميوفتم پاك قاطي ميكنم ...دكتر ميگفت جفت پائينه و لي لي بايد بيشتر مراقب باشه ..چون هم ضعيفه هم سنش كمه

لعنتي... به خاطر همين بود كه نميخواستم حامله شه ...حتي از فكر اينكه ممكنه با اين حاملگي بلايي به سرش بياد بيشترازدستش شاكي ميشدم كه چرا به من نگفته ...

دكترميگفت تا دوهفته استراحت مطلق داشته باشه واز جاش حركت نكنه ...

شكرخدا حالاحالش بهتربود وديگه از جاش بلند شده ...دا هم بعد از شنيدن حرفهاي دكتر كلا ساكت شد وفعلا دست از گير دادن برداشته ...

بعد از تقريبا هشت روز دلم ...تنگش ميشه وبه اطاقش ميرم ..دلم بدجوري هواي نفس كشيدن توي هواي اطاقش رو كرده ...

به خاطر وضع وحالش خودم رختخوابم رو پهن ميكنم ودراز ميكشم ..صداي نفس هاش داد ميزنه كه بيداره ...يه نفس عميق ميكشم وميگم

-چرا بهم نگفتي ...؟

-چون تو بچه نميخواستي ...

-كه چي ...؟ تا كي ميخواستي ازم قائم كني ...؟

-تا وقتي كه ميتونستم ..

شاكي شدم وتو جام نشستم ...

-الحق كه خواهر اون شاهين گور به گورشده اي ...اصلا كي از تو بچه خواست ؟...كي به تو اجازه داد كه حامله شي ...؟

بچه اوردي كه ارج وقربت رو بالا ببري ؟...كه ديگه نخواي كلفتي كني ؟...جات رو سفت كني كه كس ديگه اي هووت نشه ؟...ولي كور خوندي ...اون بچه هيچ تاثيري تو زندگي تو نداره ...

تو يه خون بسي و خون بس هم باقي ميموني ...فكرها وروياهاي بي خود رو هم از سرت بيرون كن ..كه اينجا جايي براي رويا پردازي هاي غير واقعي جنابعالي نيست ...

بزار يه چيزي رو خوب حاليت كنم لي لي فر...من هيچ علاقه اي به زن خون بس ندارم ..پس فكر نكن با اوردن اين بچه ميتوني من رو به خودت علاقه مند كني ...

دوباره با حرص دراز كشيدم ...داشتم چرت ميگفتم ...مشخص بود كه همهءحرفهام چرت بود

مشخص بود كه اين حرفها حرف دلم نبود ..بلكه حرفهاي نيمهءمنفي وجودم بود كه به زبون اوردم ..

وگرنه خدا خودش ميدونست كه چقدر خوشحال بودم وبابت سلامتيش سپاسگذار ...

هرچند كه با نگفتن جريان حاملگيش من رو عصبي كرده بود ولي از يه جهاتي بهش حق ميدادم ...

با خودم كه رودربايستي نداشتم ...نيومده عاشق اين بچه شده بودم ..ولي نميدونم چرا باخودم وخودش لج ميكردم ...

چشمهام كم كم گرم ميشد كه صداي هق هق اروم لي لي هشيارم كرد ...

اعصابم بيش از حد كش اومده بود ...لعنت به اين زبون تند وتيز من كه به يه زن حاملهءمريض هم رحم نميكنه ...

لي لي داشت گريه ميكرد اون هم به خاطر من ...حرفهاي مزخرف من ...

چرا درست نميشدم ..چرا مراعاتش رو نميكردم ..اون ديگه حامله بود بايد مراقبش ميبودم وحرصش نميدادم ...

پاشدم ..لي لي پشت به پنجره تو خودش جمع شده بود وهق ميزد .....

نيم رخش دلم رو لرزوند ...واقعا طاقت ديدن شونه هاي ناارومش رو نداشتم ...

چهار دست وپارفتم به سمتش واروم زمزمه كردم ...

-لي لي ...؟چرا گريه ميكني ...؟

جوابم فقط هق هق بود ...

-لي لي فر ...؟

-ميدونم دوستم نداري ...ميدونم كه ازم بچه نمي خواستي ...اين و هميشه بهم گفتي ..ديگه لازم نيست سر هيچ وپوچ مدام تكرارش كني ...

دوباره شرمنده شدم ..حرفهايي كه تو عصبانيت گفته بودم دلش رو شكسته بود ...تو دلم گفتم( من غلط بكنم كه بگم دوستت ندارم ...)

لحافش رو كنار زدم ومماس با بدنش دراز كشيدم ...

دستهام رو دور كمرش حلقه كردم وكشيدمش تو بغلم ...

صورت خيسش رو توي سينه ام مخفي كرد وبازهم ...هـــــــق ...هــــــق

-هيــــــــس...بسه ديگه ...

-سهراب ...؟چرا دوستم نداري ...؟

اين سوال رو يه بار ديگه هم ازم پرسيده بود ويه بار ديگه هم درجوابش سكوت كرده بودم ..

چي داشتم بگم ...؟بگم برخلاف زبون تلخم ..از ته دل دوستت دارم وتو رو خانوم خودم ميدونم ..؟

يا اينكه تمام اين خزعبلات رو بريز دور چون حرف دل وزبونم يكي نيست ؟...واقعا چي ميخواستم بگم ...؟

مني كه در مقابل حرفهاي دا و...وصله جوش دادنش با صنم ....سكوت كرده بودم ...چي بايد درجواب لي لي ميگفتم ...؟

دستش رو توي سينه ام مشت كرد ...

-روزي كه فهميدم ...ميخواستم بكشمش ...ميخواستم يه كاري كنم كه نباشه ...يه جوري از شرش راحت شم تا تو دعوام نكني ...ولي ...

بازهم هق ...هق ...باقي حرفش بود ...

-نتونستم ...به خدا طاقتش رو نداشتم كه خودم رو از بالاي ده تا پله پرت كنم ...تا بچه ات رو بكشم ...نتونستم سهراب ...

هق هق ...

-اون بچه مونه ..هرچه قدر كه من رو دوست نداشته باشي اون بايد برات مهم باشه ...بچه اته سهراب ...يه تيكه از پوست وخونت ...يه تيكه از شخصيتت ...

بزار دلم رو به اين خوش كنم كه برات عزيزه ...

دوستش داشته باش سهراب...خواهش ميكنم ...تروبه خاك سپنديار قسمت ميدم دوستش داشته باش ...اون بچه اته ..

-باشه عزيزم باشه ديگه گريه نكن ..قول ميدم جاش رو تخم چشمهام باشه ..

حالا اروم بگير بخواب ..گريه برات خوب نيست ...بچه مون رو عصبي ميكنه ...

حس كردم ارومتر شد ..جمله هاي من كارخودشون روكردن ..سرش رواز توسينه ام بيرون كشيد وزير چونه ام رو بوسيد ...

-ممنونم كه قبولش كردي ..ممنون سهراب جان ...

قطره هاي اشك كاسهءچشمام رو پركرد ...ميخواست خودش رو از بالاي پله ها پرت كنه تا اين بچه رو بكشه ؟...

ميخواست ضربان قلب بچه امون رو از بين ببره ؟...

كاسهءچشمام لبريز شد ...

لعنت به دل سياه شيطون واين انتقام مسخره ...

لعنت به من وقلب سنگم ..لعنت به تو شاهين.... لعنت به اين رسم مزخرف ...

 

   

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

*سياوش*

همين كه صداي ماشين سهراب رو شنيدم ...از اطاقم زدم بيرون ..گل افتو رو فرستادم دنبال نخودسياه وبي بي روهم رونهءتميز كردن اطاقم كردم ...

خداروشكر كه دا هم رفته بود جلسه وخونه امن وامان بود ...اين همون فرصتي بود كه دنبالش ميگشتم بايد با لي لي حرف ميزدم ...بايد از اين بلاتكليفي در ميومدم ...بايد كاررو يه سره ميكردم ...

رفتم تو اشپزخونه..لي لي پشت به من داشت ظرفهاي صبحانه رو ميشست ...نگاهم سر تاپاش رو ميكاويد واقعا چيز زيادي از حاملگيش معلوم نبود ...

اونقدر لباس هاش معمولي وگشاد بود كه نميشد حدس بزني اين دختر حامله است يا نه ...

تو حين ديد زدنش بي اراده پرسيدم ..

-چرا اورديش ..؟

نعلبكي از دست لي لي افتاد ...

-واي آقا سياوش شمائيد ؟...نفهميدم كي اومديد ...؟چيزي گفتيد ..؟

-اره گفتم چرا آورديش ...؟

اخم هاش تو هم شد ..

-متوجه منظورتون نميشم ...

حالا كاملا به سمتم چرخيده بود ...اب دستهاي خيسش ..چك چك روي سينك ظرفشويي ميريخت ...

باپررويي گفتم ...

-چرا باردار شدي ...؟چرا خواستي براي سهرابي كه تو رو قبول نداره... بچه بياري ...؟

لبش رو گاز گرفت وسرخ شد ...شرم وحيا از همهءوجناتش معلوم بود ...

-لي لي جواب من رو بده ..چرا گذاشتي اين اتفاق بيفته ...؟خودت كم سختي كشيدي ؟...كم حرف بارت كردن ؟...كم ازت بيگاري كشيدن؟ ...حالا ميخواي پايِ يه موجود بي گناه ديگه رو هم به اين آشفته بازار باز كني ...؟

زندگي خودت عبرت نشد كه داري همچين اشتباهي ميكني ...؟)

سرش پائين بود وچيزي نميگفت ...بي دليل از دستش عصباني بودم ..

-فكر كردي با اوردن اين بچه همه چي تموم ميشه ؟..دا ديگه ازت كار نميكشه؟... يا سهراب باهات مهربون ميشه ...؟

نه... نه لي لي ...اشتباه كردي ...اين خونواده نه رحم به تو ميكنن ..نه به بچه ات ...

مگه نشنيدي دا چي ميگفت؟ ...ميگفت صبر ميكنن بچه ءسهراب كه به دنيا اومد... بعد ميرن سراغ صنم وتو رو با يه تيپا ازخونه پرتت ميكنن بيرون ...شايد هم اگه خيلي دلشون به رحم بياد لطف كنن واجازه بدن كلفتي سوگولي دا وسهراب رو كني ..

واقعا برات متاسفم لي لي فر.. .فكر نميكردم طرز تفكرت تا اين حد بچه گانه باشه ...ناسلامتي تو ديپلم گرفتي ...داشتي درس ميخوندي بري دانشگاه ...چطور ميتوني مثل يه دختربي سواد به همچين ريسمان پاره ونازكي دست بندازي ...؟

رو برگرفتم تا ازاشپزخونه بيرون بيام حرفهايي كه زدم كافي بود ...بيشتر از اين نميخواستم حرمتها رو بشكنم .....

-فكر ميكنيد تا حالا خودم به اين چيزها فكر نكردم؟ ...فكر ميكنيد فقط شمائيد كه شرايط رو ميسنجيد؟ ...نه من هم ميبينم ...ميشنوم ولي چاره اي ندارم ..اين بچه ...بچهءمنه ..بچهءمن وسهراب ...

برام عزيزه... چون سهراب برام عزيزه ...پس روي چشمم ميزارمش وبا تمام وجود ازش مراقبت ميكنم تا بدنيا بياد ...

اين بچه خواست خدا بود ..حكمت اوني كه اون بالاست ..تقديرش نه دست منه نه دست بقيه ..سپردمش دست صاحب اصليش ..

من اينجا فقط يه وسيله ام ...درسته كه از حرفهايي كه گفتيد دلم ميريزه ودلشوره به جونم ميوفته ...ولي ميدونم خدايي كه اين بچه رو تا اينجا كشونده ..تو ادامهءبقيه راه هم كمكم ميكنه ..)

همون جوري كه پشتم بهش بود گفتم ...

-يعني از اينكه داري مادر بچهءسهراب ميشي خوشحالي ...؟

-سهراب شوهر منه ...خيلي وقته كه دوستش دارم حتي قبل تر از اينكه زنش بشم ...من عاشق سهرابم اقا سياوش ..هي چيزي كه مربوط به سهراب بشه برام مهم وعزيزه ...

بغض گلوم روچنگ زد ...عقلم بهم گفت ..

-ديدي ..؟ديدي بهت گفتم دوستش داره وازش جدا نميشه ...

بغضم رو قورت دادم ..وبا صداي خشدارم گفتم ..

-با اين تفاسير اميدوارم كه خدا به خاطر اون بچه هم كه شده بهتون رحم كنه وآشيونتون رو ويرون نكنه ..با اجازه زن داداش ...

-اقا سياوش ...؟

دوباره ثابت شدم ..

-به خاطر همهءمحبت هايي كه بهم كرديد ممنونم ...به خاطر اينكه مثل برادر بزرگم هوام رو داشتيد ...ولي ازتون خواهش ميكنم دفعهءبعدي تو مسائل خصوصي من دخالت نكنيد ...زندگي گند ومزخرف من مربوط به خودم ميشه ...

اميدوارم درك كنيد كه دوست ندارم كسي برام دلسوزي كنه ويا بهم ترحم كنن ...حتي شمايي كه تو اين چند وقته جاي خالي شاهين رو برام پركرديد ..

فكم منقبض شد ..ديدي ...؟جاي شاهين...؟ديدي ؟جاي برادرش ...؟نه عشقش ... ديدي چطوري محترمانه ازت خواست كه خودت رو كنار بكشي ...؟

خدايا چرا اين دل ...با اين همه دردي كه توش لونه كرده از تپش نمييوفته ...؟

اون ديگه مادر شده سياوش ...مادر بچهءسهراب ...از خيالاتت بيا بيرون ...اون مال كس ديگه ايه ...نه مال تو ....

دل بكن از اين محبت سراسر گناه ..بِبر اين ريسماني رو كه روي دستهات رو پراز چرك وخون كرده وبازهم تو دودستي بهش چسبيدي ...

بدون جواب دادن بهش راه افتادم ...داشتم نفس كم ميوردم ..سوار ماشينم شدم وخودم رورسوندم به بيرون شهر

پام رو كه از ماشين پائين گذاشتم اشكام جاري شد وشكستم ...خدايا ...تمومش كن اين درد لعنتي ...

چقدرديگه ميخواي من رو تو اتيش اين عشق بي فرجام بسوزوني؟ ...اين همه غصه بسم نيست ...اين همه ديدن وبه روم نياوردن ها بسم نيست ...؟

تا كي بايد بسوزم ودم نزنم؟ ...ديدم كه باهاش خوشه ...قبول نكردم ...ديدم كه به پادنا ميگه كه عاشقشه ..به روم نياوردم ..ديدم كه وقتي باهاشه لبهاش به خنده بازه ...رومو برگردوندم ...

حالا ديگه ...حالا ديگه قبول كردم كه من شكست خوردم ...قلبم شكست خورد ...اره خدا قلبم باور كرد كه ديگه لي لي مال اون نميشه...

خودت به دادش برس كه بتونه سرپا شه ...بتونه دوباره بدون ذكر لي لي نفس بكشه ...خودت بهش كمك كن ..خداجون ...فقط خودت به داد دل بي دلم برس...

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

چند روزيه شش ماهگيم تمام شده و تا به حال به خاطر وضعيتم 3 بار سونوگرافي رفتم .

اما هر باركه دكتر خواست جنسيت بچه رو بگه نذاشتم ....دوست ندارم بدونم پسر يا دختر ... بخاطر رفتارها و حرفاي دا نميخوام استرس بيشتري به خودم و بچم وارد شه.

ازشبي كه دا فهميده حامله ام ..هر روز غر ميزنه كه بچت بايد پسر باشه....

چشمهاش رو پراز نفرت ميكنه وميگه

-ميخوام اسم نوه م رو بذارم سپنديار...تا ياد بچه جوون مرگم زنده بمونه و خاري بشه توي چشم تو و خانوادت...

كه هر بار اسمشو بياري... يادت بياد برادر قاتلت با پسر جوون مرگم چه كرده .

تو اين جور وقتها يه صلوات براي سپنديار خدا بيامرز كه دستش از دنيا كوتاه ِ ميفرستم ...

چون اگه دا ندونه ..اگه اقاجان وسهراب وسياوش وهمهءعالم ندونن ...اون كه ميدونه باعث تمام اين سختي ها ومصيبت ها خودش بوده كه پاش رو ازگليمش بيشتر گذاشته ..

از اون طرف اقاجان... هيچي نميگه ...سكوت ميكنه وباچشمهاي مهربونش بهم ميگه كه چقدر خوشحاله ...وچقدر براي اومدن اولين نوه اش لحظه شماري ميكنه

چقدر اين مرد گله.... هر روز كه از سركار مياد حال نوه ش رو ميپرسه .... فقط بهم ميخنده وميگه نوه ام چطوره .؟.

جنسيت مشخص نميكنه ... . نميگه دختر ياپسر...فقط ميگه نوه ام ...

هميشه هم با دست پر مياد خونه ...يه كيسه خوردني رو ميذاره تو بغلم و ميگه

مخصوص دختر و نوه ام.

خيلي وقتا يواشكي بهم ميگه دخترم.... و من چقدر شاد ميشم كه منو مثل دختر خودش ميدونه.

شايد تنها كسي كه تو اين خونه محبتش به دلم ميشينه همين اقاجانِ.

و اما سياوش ، يك ماهيه كه زمزمه زن گرفتنش بلند شده...

بعد از اخرين باري كه بهش گفتم كه تو زندگيم دخالت نكنه ..ساكت شد ...گوشه گير شد ..بعد هم يه روز اومد وبه دا گفت كه براش زن بگيرن ...

يه جورايي انگار خودش هم از اين وضعيت بي سروساموني خسته شده بود ودلش هواي يه خونهءگرم رو داشت ...

سر همين جريان هم تا الان دوبار رفتيم خاستگاري .

اره درست خوندي رفتيــــــم.

و اما اين رفتن ماجراها داشت .

هر بار كه قرار بود برن خواستگاري سياووش جفت پاش رو تو يه كفش ميكرد وميگفت

زن داداش هم بايد تو مجلس خواستگاري باشه ..اخه تنها عروس مونه اونه كه بايد جاريش رو انتخاب كنه .

يادمه دفعهءاول كه اين حرف رو زد كار مادرشوهرم به رفتن زير سرم و بيمارستان كشيد ...اخه هيچ جوره تو كتش نميرفت كه عروس خون بس رو هم تو خواستگاري اون يكي پسرش ببره ..

ولي سياوش بازهم سر حرفش بود ...ميگفت يا با زن داداش ميريم يا اصلا نميريم ..

هرچي دا مي ناليد.... كه امدن عروس خون بس شگون نداره ومردم چه حرفهايي كه ميزنن

مرغ سياوش يه پا داشت و در اخر پيروز شد و من رو هم باخودشون بردن .

خلاصه اينكه منم با اون مانتوي حاملگي كه شكم برجسته ام رو تا حدي ميپوشوند همراهشون رفتم....

سر هرد وخواستگاري ...راجع به دخترها وخونوادهاشون حرفي نميزنم ...

چون ديدشون نسبت به من.... يه دختر از خونوادهءقاتل بود واين براشون افت داشت ...

ولي همين كه ميفهميدن سياوش نوهء خانِ قلعه تلِ... اجازه ءخواستگاري ميدادن ...

وقتي هم كه از خواستگاري بر ميگشتيم اولين جمله اي كه سياووش مي گفت اين بود

- زن داداش نظرت چيه؟ چطور دختري بود؟

وهمين كافي بود كه دا از عصبانيت قرمز بشه و زير لب به من و بدوبيراه بگه.

يه نگاه به سياوش ميكنم كه داره با سهراب ميخنده .

خيلي وقته كه حس ميكنم محبت سياوش يه رنگ و بوي ديگه گرفته... نگاهش مثل قبل نيست ،

مهربونياش شده مثل محبت و مهربونياي شاهين .

سهراب هم ديگه مثل اول حساس نيست وديگه بهم پيله نميكنه ..

يه اه ميكشم وبه خندشون ميخندم ...

از حالا به زن سياووش حسوديم ميشه ...چقدر مهربونه اين پسر... به من كه عروسشون هستم اين همه لطف داره با زنش چه ميكنه؟

هر بار كه از اهواز ميادتو بغلش يه چيزي مخفي كرده ... يا لباس پسرونه مياره يا عروسك دخترونه .

براي منم هميشه خوردني مياره يه بار پاستيل... يه بار لواشك ...يه بار شيريني ....

كه با مهربوني چشمهاش همه رو دو دستي تقديمم ميكنه ..

وقتي بهش اعتراض ميكنم ميگه

- جوجه عمو بايد تپل باشه.

و اما ....سهراب ...شوهر من ...باباي بچه ام ...

يه روز شاده و يه روز ناراحت ....يه شب سرشو روي شكمم ميذاره تا با بچش حرف بزنه وتكون هاش رو لمس كنه ...

يه شب هم تحت تاثير حرفهاي دا...رختخوابشو ميندازه اونطرف اتاق و با غر غر ميخوابه .

يه وقتهايي پيش خودم فكر ميكنم ....اين بشر خود درگيري داره.

اين روزها استرس و فشار زيادي روتحمل ميكنم ...يه وقتهايي از دلشورهءزياد بچهء بيچارم يه گوشه كز ميكنه

يه وقتهايي هم ناجور لگد ميزنه وتو شكمم پيچ ميخوره ...انگار اين طفلكي هم از دست دا و كارهاش ديوانه شده.

هر روز كه ميگذره مثل يه نوارِ از قبل ضبط شده ...حرفهاش رو مدام ومدام تكرار ميكنه تا من و اين بچه رو عاصي كنه.

دارم مايع كتلت رو درست ميكنم كه دا دوباره شروع ميكنه

- لي لي دعا كن كه بچت پسر باشه اخه ميخوام ياد سپنديارم زنده باشه...بهتره بعد از تولدش فقط شيرش بدي و دايه ش بشي . اخه قراره بعد از بدنيا اومدنش صنمِ مادرش بشه ...

زايمان كه كردي وخيالم راجع به سپنديار راحت شد ميريم براي خواستگاري صنم

. ميدوني كه سهراب وصنم خيلي وقته كه به نام هم هستن وسهراب هم خيلي صنم رو دوست داره .

خوب بچم حق داره زن تحصيلكرده و خوشگل ميخواد.... سهرابم مهندسه حيفه كه شريك زندگيش يه زن خون بس باشه وعمرو جوونيش رو به پاي يه قاتل بذاره ..

مايع كتلت توي دستهام فشرده ميشه واز لابه لاي انگشتهام بيرون ميريزه ...

اينجوروقتها باخودم فكر ميكنم اين زن بيماره ... شايد هم ساديسم داره .

اخه هركسي حتي يه بچه نا بالغ هم مي دونه كه نبايد يه زن باردار رو اذيت كرد

نبايد بهش فشار و استرس وارد كرد ...اما اين زن نمي فهمه انگار خودش مادر نبوده وزايمان نكرده .

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

با صداي سهراب از فكراينده اي كه نميدونم قراره چه اتفاقي درش بيفته ... به خودم ميام

- لي لي ....... لي لي فر

- بله

- باز كه رفتي تو هپروت؟ يه ساعته دارم صدات ميكنم

- حواسم نبود حالا چي شده چي ميخواي؟

- اون پيراهن آبيه كجاس؟ ميخوام فردا بپوشمش

- شستمش اتو كردم تو كمدته

- مرسي..دستت درد نكنه ..

بچه ام لگد ميزنه ...يه لبخندشيرين ميشينه روي لبم و ميگم

- اخ نكن بچه

- چي شده؟

يه لگد ديگه ميزنه ..خنده ام پررنگ تر ميشه ...

- اخ داره لگد ميزنه... انگار شكم منو با توپ فوتبال اشتباه گرفته

سهراب ميدوئيه به سمتم ...امروز ازاون روزهاييه كه دوست داره بچه اش رو لمس كنه ...

دستشو ميذاره رو شكمم و با حركت دوباره ءبچه ام لبش به خنده باز ميشه... توي چشماش پر ميشه از شوق لمس كودكش ... اروم شكمم رو ميبوسه

- چه لگدي هم ميزنه عزيز بابا

روي پهلو كنارم دراز ميكشه.. دستشو ستون بدنش ميكنه و ميذاره زير سرش.

-لي لي فر؟

- جانم؟

- جانت بي بلا خانم

دلم از اين تعارف تيكه پاره كردنها غنج ميره ...به سهراب مهربون بودن خيلي مياد.

-لي لي چرا نخواستي دكتر جنسيت بچه رو بگه؟

- راستش چون دا پسر دوست داره اگه دكتر ميگفت بچه امون دختره ....

ابروهام دوباره تو هم ميره و لذت خلوت خودمونيمون ميپره ...

-بيخيال سهراب مهم نيست

ناراحتي رو توي نگاه سهراب ميبينم ... اون هم ميدونه مادرش چه اخلاقي داره اما عجيب كه هميشه سكوت ميكنه.

سهراب: خودت دوست داري بچه چي باشه؟

- اووووومممممم .... دوست دارم دختر باشه

- واقعا؟....چرا؟

- خب دختر دوست دارم شايد چون هيچ وقت خواهر نداشتم ميخوام دخترم همدمم بشه... يه دختر سفيد و تپل.

واي سهراب فكرشو كن ...موهاي طلايي دخترمو خرگوشي ميبندم پاهاي سفيد و توپولشو لاك ميزنم دوتا النگوي ظريف هم توي دستاي توپولش ميندازم.

لباس صورتي با دامن پرچين تنش ميكنم . واي پستونك ...من عاشق بچه هاي پستونكي هستم . يه پستونك صورتي هم توي دهنش ميذارم. واي خدا چه خوردني ميشه.

به سهراب نگاه ميكنم ...ذول زده به من و با لبخند بهم نگاه ميكنه...اون هم از اين روياي دور خوشش اومده ...

 

-سهراب؟ سهراب؟

-جانم؟

-تو دوست داري بچمون چي باشه؟

- نمي دونم

-يعني چي نمي دوني؟ مگه ميشه ندوني چي دوست داري؟

- خب تا حالا بهش فكر نكردم

بغض تو گلوم ميشينه و نفسم تنگ ميشه .

بچه توي شكم من 7 ماهشه... نبض داره... قلب داره... لگد ميزنه ...مثل ماهي توي شكمم حركت ميكنه ...

بعد باباش ميگه به جنسيتش فكر نكرده . يعني برا ش مهم نيست. دوست دارم سهرابو تا ميتونم كتك بزنم.

نمي تونم آروم بشينم ..بايد حرفمو بزنم وگرنه تا صبح ديوانه ميشم.... بايد زبونمو مثل چاقو تيز كنم و بهش زخم بزنم تا اروم شم.

- خب حق داري بهش فكر نكني . وجود صنم خانم اجازه هيچ فكري به شما نميده . يا خودش اينجاس يا هروقت هم كه نيست هر شب هرشب تلفن ميزنه .

نمي دونم يه دختر مجرد با پسر خاله متاهلش كه چند وقت ديگه بچه ش به دنيا مياد چه حرفي داره كه تموم نميشه؟

- لي لي بسه تمومش كن.

دستشو از زير سرش بر ميداره و طاق باز ميخوابه... صداي نفس زدنهاي تند و عصبيش رو ميشنوم.

توي دلم عروسي به پا ميشه اون هم با ساز توشمال . چاقوم به اندازه كلافي تيز بود خوب زخم زدم .

پتو رو ميكشم رو سرم وريز ريز ميخندم ...بچه توي شكمم ميخنده و شاديشو با لگد نشون ميده.... اروم ميگم

- بابات رو چزوندم خوشحالي شيطونك؟

 

--------------------------------------------------------------------------------

با صداي سهراب از خواب بيدار ميشم .يه كش وقوسي به خودم ميدم ويه دست هم روي شكم برجسته ام ميكشم ..

-لي لي جان بيدارشو... امروز خيلي كار داريم

چشمهاي خمارم رو دوباره ميبندم

-واي سهراب بذار بخوابم.

-خانمم پاشو ديگه ... تنبلي نكن

-نميخوام ..بذار يكم ديگه بخوابم ...پاهام ورم داره سنگين شده

با حس دستاي سهراب كه ساق پاي چپم رو ميماله دلم پراز خوشي ميشه ...چشمام رو يه درميون باز ميكنم

-برو نميتوني با اينكارها خرم كني ...ميخوام بخوابم ...يه امروز كه قراره استراحت كنم همه كارهاشون رو براي امروز گذاشتن ...

دوباره حركت دستهاي سهراب باعث ميشه كه دلم به حالش بسوزه وازجام بلند شم ...

-بيا خوب شد ..آخرسر خوابمو پروندي

ميخنده

-توكه خوش خواب نبودي پاشو تنبل خانم

پشت چشمي نازك ميكنم

-من خوش خواب نيستم اين بلايي كه بچه ت سرم آورده

انگشت كوچيكه پام رو ميكشه ....

-حالا شد بچه من؟

-آخ ...آره ديگه ... هر وقت خوب بود بچه منه ...وقتي هم كه خيلي شيطوني كنه وبچه بدي بشه فرزند ناخلف بابا سهراب جونشه ...

دستاشو دو طرف بدنم ميذاره وخم ميشه روم ...با شيطنت نگام ميكنه وابرويي به تهديد بالا ميبره ...

-اينطورياس؟

من هم با همون تن خندهءتوي صدام ابرويي قر ميدم وميگم ..

-آره دقيقا همينطورياس

لبمو ميبوسه.

-همينطورياس ديگه چه صيغه ايه ..؟ ميشه بگي به چه زبوني حرف زدي ؟

ميخندم وميگم

-نميشه بگم ...اسرار محرمانه س

سرشو تو گردنم فرو ميكنه ...گردنمو ميبوسه و گاز ميگيره

-آخ سهراب دردم مياد

شيطنت از چشمهاش ميباره ...

-ميخوام شكنجه ت كنم تا اسرار محرمانه رو لو بدي

دستمو توي موهاش فرو ميكنم و موهاشو به هم ميزيرم

-سهراب نكن ...گردنم كبود ميشه امشب تو مراسم آبرومون ميره

ميخنده وميگه

-نترس آبروت نميره همه از اين شيطوني هاي خوب خوب ميكنن

خدايا از دست اين بشر چه كنم؟ من هرچي ميگم يه جواب تو استينش داره

سرشو بالا مياره وچشمامو ميبوسه

-غر نزن طلا خانم ...پاشو كه الان صداي دا در مياد

صداي سياووش از پشت در مياد

-سهراب سهراب بيدار شو ...چقدر ميخوابي؟

سهراب باخنده نگام ميكنه وآروم ميگه

- بچه حسابي براي بدبخت شدن عجله داره... آخه يكي نيست بگه ... كي با زن گرفتن خوشبخت ميشه كه تو بشي؟

بازوشو نشگون ميگيرم

-يعني تو الان بدبختي آره؟

لبشو از درد گاز ميگيره....

-اخ لي لي گوشت دستمو كندي... كي گفته من بدبختم؟ من الان خوشبختم مخصوصا با اين نشگوني كه گرفتي به اوج خوشبختي رسيدم ...جان سهراب ول كن دستمو ....گوشتش كنده شد به خدا.....

باز صداي سياووش مياد

-سهراب..؟ سهراب پاشو ديگه... يه دنيا كار ريخته رو سرم

دستشو ول ميكنم... همينطور كه دستشو ميماله دادميزنه

- بيدارم صبر كن الان ميام

گونمو بوس ميكنه و درگوشم به نجوا ميگه

-يكي طلبت لي لي خانم سر فرصت تلافي ميكنم.

دستمو دور گردنش حلقه ميكنم و لبشو ميبوسم

-برو كه سياووش الان در رو ميشكونه مياد تو ...كت بسته ميبرتت.

سهراب كه از در ميره بيرون نگاهم به به سقف اتاق خيره ميشه

امروز عقد سياووشِ.....سياووش بعد از اون همه سخت گيري وخواستگاري هاي متعدد ... آخرسر همدم مورد نظرش رو پيدا كرد ...

گيسو رو همكار سياووش معرفي كرد... دختر خاله زنش بود و ميگفت خيلي دختر خوب وبسازيه .. ...

و الحق هم كه لقب خوب برازندش بود ..

يه دختر هم قد من با صورتي گرد و چشم و ابروي مشكي... يه سال از سياوش كوچيكتره و شيمي تدريس ميكنه.

سياووش از همون اول هم دوست داشت زنش شاغل باشه ....كه اخر سر هم به خواسته اش رسيد ...گيسوخِدري تك فرزند خانواده..... ساكن باغملك ......

يه نفس عميق ميكشم ودوباره دلم ميگيره ...

امروز اصلا دوست ندارم پام رو از اين اتاق بيرون بذارم .. آخه ميترسم حسرت توي دلم رو نتونم مخفي كنم .

اين چند روز به اندازه كافي غصه خوردم وزجر كشيدم.....ديگه طاقت يه روز مشقت بار ديگه رو ندارم

اخه تو بگو ...مگه ميشه اين همه تفاوت بين خودم وگيسورو ببينم وزجر نكشم؟مگه ميشه اين همه عزت واحترام رو ببينم وهيچي نگم ؟

خب البته اين تفاوت ها عاديه ...هرچي باشه من عروس خون بس بودم ...اما گيسو عروس انتخابيه خانواده بختياري.

دا براي گيسو سنگ تموم گذاشت. سياووش هم براي نشون كردن گيسو يه انگشتر خيلي شيك وقشنگ خريد و دا گردنبندي كه از مادر اقاجان به عنوان ميراث خانوادگي هديه گرفته بود به عنوان كادوي ِسر بله برون به گيسوداد .

دادن گردنبند وانگشتر نشانِ آنچناني عذابم نميداد بلكه حرفي كه دا موقع دادن اين هديه گفت منو آتيبش زد.

دا تو چشمهاي من زل زد ورو به گيسو گفت

- مادرشوهرم اين هديه رو به من كه عروس اولش بودم داد و ازم قول گرفت كه اين رو به اولين عروس خانواده ام بدم.

وقتي هم كه گردنبند رو به گردن گيسو انداخت از گيسو قول گرفت كه اين گردنبند رو نگه داره و به عروس اول خودش بده...

سعي ميكردم به روي خودم نيارم ...سعي ميكردم با بغضي كه تو گلوم بود مبارزه كنم سعي ميكردم يادم بره من عروس اول اين خانواده هستم وگيسو عروس دوم ...

سعي ميكردم يادم بره كه دا باز منو ناديده گرفته ودوباره من رو خار كرده .

دا به گيسو گفته بود اولين عروسشِ... يعني منو عروس خودش نميدونست ...يعني من رو به عروس بودن قبول نداشت ..

بين اون همه خاري ودرد تنها كاري كه سهراب كرد اين بود كه دستمو گرفت وگفت

-لي لي اين حرفها رو هم مثل همه حرفاي تلخ ديگه فراموش كن.

ومن سعي كردم تو تمام طول مراسم ...حرفهاي تلخ رو بشنوم وفراموش كنم ...

ولي وقتي كه چراغها خاموش شد ...وقتي كه سينهءسهراب به ارومي شروع به بالا وپائين رفتن كرد ...تازه اشكهاي تلنبارشده ام راه خودشون رو بازكردن وخودي نشون دادن ..

روزي كه به عنوان خون بس وارد اين خانواده شدم ميدونستم بايد حرفاي تلخ و گزنده اي رو بشنوم ...ميدونستم بايد در مقابل بدترين تحقيرها سكوت كنم.

اما هميشه اين سوال تو ذهنم پژواك ميشه

مگه خون بس رو نميدادن كه درگيري ها و جنگ ها تموم بشه؟ مگه نميگفتن دختر ازتون ميگيرم يعني با هم فاميل شديم و فاميل با فاميل نميجنگه ..

پس چرا اينا هنوز جنگ رو ادامه ميدن؟پس چرا هنوز طعنه ميزنن وخون به جيگر كسي كه هيچ تقصيري نداشته ميكنن..؟

درسته كه دو ايل و خانواده ديگه با هم جنگ نميكنن اما جنگ باز هم ادامه داره و اينبار به جاي اينكه طرف حسابشون يه ايل باشه ... طرفشون يه دخترهِ درست مثل من با اسم خون بس .

اين دختر نه تنها بايد جور ايل خودش رو بكشه ...بلكه بايد يه تنه به جنگ همهشون بره.

اشكي كه از گونه ام روان شده رو پاك ميكنم ونگاهي به دستم كه از اشك خيس شده ميندازم . دستهام ورم كرده و حلقه سهراب برام تنگ شده . بايد تا بعد از زايمانم بيخيال دست كردن حلقه ام بشم.

 

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 



roman قتل سپنديار (26)
roman قتل سپنديار (26)

ادامه متن...

authorنوشته سعيد دانش دوست  date۲۷ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


رمان قايمكي (8)

با تعجب به حركات پسري كه خيلي تيز بهم نگاه مي كرد توجه كردم .ژينا در حالي كه به طور نامحسوسي سعي داشت اشفتگيشو پنهان كنه ، دوباره برگشت به من نگاه كرد، وقتي نگاه سردمو ديد ، لب پايينش لرزيد وروشو گرفت
پسرنزديك ژينا اومدومشغول حرف زدن با ژينا شد، اين پا اون پا كردن ژينا رو حس مي كردم .مي فهميدم كه مي خواد از اين موقعيت ايجاد شده فرار كنه ، هه منه ساده رو باش ..مني كه داشت باورم ميشد در مورد ژينا اشتباه كردم .دانيال راست ميگفت ، اون حتي اينجا هم دنبال فريب دادن پسراست

هنوز مشغول صحبت كردن بودن .پسر نيم نگاهي به من انداختو در حالي كه مي خنديد موهاي پريشون ژينارو زير روسريش فرستاد.
اينجا جاي من نيست .هيچوقت جاي من نبوده .پامو روپدال گاز گذاشتمو با سرعت از اون محل دور شدم ، نه اشكاش ، نه حس داشتنش تو بغلم ، نه هيچ چيز ديگه ايش ، ديگه برام مهم نيست .حتي ارزش غصه خوردنم نداره .حتي ارزش نداره ديگه بهش فكر كنم .
با ديدن امبولانسي كه جلوي خونمون پارك شده بودشل شدم ، چه خبر شده ..
بدون اينكه ماشينو تو پاركينگ بذارم به سمت خونه دويدم ..ماني گريه مي كرد.اب دهنمو قورت دادم ..يعني كي حالش بدشده ؟براي كي گريه مي كنن ؟
بابا در حاليكه گريه مي كرد همراه مرد سفيد پوشي از يكي از اتاقهاي طبقه ي همكف بيرون اومد .
به سمت ماني رفتمو گفتم: تو اتاق چه خبره ؟ مامان حالش بدشده؟ حاج خانوم؟
تمام تنم ميلرزيد ..ماني اب دهنشو قورت دادو گفت: حال زنعمو بدشده
-زنعمو؟
-اومده بودن خونمون كه يه نفر به گوشي عمو زنگ زد
ديگه صبر نكردم باقي حرفشو بشنوم ، به سمت اتاق رفتم. به زنعمو سرم وصل شده بودو صورت عمو كبودشده بودواز چشماي سرخش اشك مي چكيد ..حاج خانوم روپاش ميزدو گريه مي كرد .مامان در حالي كه گريه مي كرد شونه هاي حاج خانومو ماساژميداد
-اينجا چه خبر شده؟
صداي گريه ي حاج خانوم بالا تر رفتو گفت: نوه م ، نوه ي عزيزم .جوون مرگ شد.مهديسم رفت .
مامان-حاج خانوم تو رو خدااينقدر خودتو نزن .
پشت سرهم چندتانفس كشيدمو از اتاق بيرون اومدم .
-ماني مهديس مرده؟
ماني-اره ، تصادف كرده ..بابا مي خواد بره جنازشو بياره ايران
سرمو گرفتمو روزمين نشستم .
ماني-عمو اينا امروز اومده بودن اينجا تا در مورد ژينا ازت سوال بپرسن كه گوشي عمو
-اسم اون دختره ي عوضي رو نيار
ماني-باشه ..باشه ..تو ديگه داد نزن
------=====
مهديس زير خروارهاخاك رفت بدون اينكه بتونم فرصت كنم بشناسمش ..دوستش نداشتم اما دختر عموم بود .همبازي بچگيهام ..بهش بدكردم ..واسه خاطر ژينا بهش بد كردم ..واسه خاطر دختري كه ارزش نداشت ..چي فكر مي كردم چي شد! حالا كه مي خواستم باهاش ازدواج كنم ..حالا كه پشيمون شدم .
قاب عكس مهديس درحاليكه مي خنديد روسنگ مزارش بود.زنعمو محكم تو صورت خودش مي زدو بلندگريه مي كرد. از اين فضا ، از اين اتفاقا متنفرم .از اينكه يكي كه فكر كني حالا خيلي مونده تا بميره اما زودي بميره متنفرم .
---
=====--
هشت روز از مرگ مهديس گذشته ، بلاخره بعد از اين همه غيبت كردنو سركلاس نرفتن ، امروز بايد مي رفتم دانشگاه ..همه ي كارا رودوش من بود.عمو كه از اون روز به بعد شكسته تر و پيرترشده وبابا كه نمي دونم چرا تو عالم ديگه اي سير مي كنه .باقي فاميلم كه بيشترياشون واسه عرض تسليت ميومدن .

شلوار كتان مشكيمو پوشيدم ، يه ژاكت مشكي هم روتيشرت مشكيم پوشيدم .زيپشم نبستم .حوصله درست كردن موهامو نداشتم ، همينكه صورتمو تميز كرده بودم خيلي بود.از چشام خستگي مي باريد اما ديگه نميشد كه نرم ، بايد مي رفتم .اگه نمي رفتم حذف ميشدم
بچه ها مثل هميشه تو محوطه نشسته بودن .اونا مي دونستن كه دختر عموم فوت شده .همه به احترامم بلندشدنو بهم تسليت گفتن
رضوانه –ميعاد خان اصلا نگران نباش من براي تو هم جزوه نوشتم
نيم لبخندي بهش زدم كه فرزاد گفت: اين كه هيچوقت جزوه نمي نوشت .اخر ترم كپي مي كرد .اصلا با انتشارات واسه اخراي ترم قرارداد بسته ..
رو شونم زدو گفت : به نفعش شد
ياسين-رضوانه خانوم منم يه هفته اي نمي تونم بيام مي شه زحمتشو بكشي
مي دونستم مي خوان باحرفاشون بهم روحيه بدن ، اما يه چيزي مانع از شاد بودنم مي شد.يه چيزي ازارم مي داد .نفسمو بيرون فرستادم.احساس سنگيني نگاهي كه روم بود باعث شد سرمو برگردونم ..خودش بود!!! چقدر پررو
از ديدن چهره ي معصومانه وفريبنده ش دوس دارم بالا بيارم .با اخم بهش نگاه كردمو ازش چشم گرفتم
نگار-يه بار اومد سراغتو ازم گرفت ...كارت داره
با جديت گفتم-من باهاش كاري ندارم
مهرداد- ميعاد بروحرفشو گوش كن ببين چي ميگه .ماكه نمي دونيم بينتون چي بوده وچي گذشته .اما بايد به هم فرصت بدين
-فرصت تموم شده
ياسين-فرصت اضافه بهش بده ...كاري كرده؟؟
-هه ...مي گي كاري كرده؟؟بگو چيكارا نكرده
رضوانه-اما داره غرورشو بخاطر تو ميشكنه .خيلي از بچه ها بهش با تمسخر نگاه مي كنن . اما اون اصلا براش مهم نيست
-اصلا دوستي من با اون از اولم اشتباه بود .خواهش مي كنم ديگه راجع بهش با من حرفي نزنيد

بي روح و سرد توي يه مسير بد

خسته از زخمايي كه بهم يه غريبه زد يه غريبه كه راحت منو بازي داده براشم فرقي نداشت به غير من با كي باشه شايد يه آرزو بود مثل يه راه دور كه ببينم خودمو هميشه كنار اون (0111) -فكر مي كني تا كي اينجا علاف باشيم؟ -نمي دونم فعلا كه نيومده -اي كاش مي رفتيم دفترش تو دانشگاه -نه ، تو شركتش بهتره .بنظرم بهتر باهام راه مياد .حالا بيااين فلشو بزن ببينم تو اين چي داره -من دختر عموم فوت شده .تو امروز تو ماشين من فلشو ترانه تست مي كني؟ -غمگينن كه ، زياد نرو تو جلد يه ادم خوب .براش فاتحه بفرست كافيه سرموتكون دادوگفتم :-اين ترانه اي كه داره مي خونه رو مي خوام . -فلشو بردار هروقت براي خودت ريختيش برام بيار . فرزاد فلشو دراورد داد دستمو فلش بعدي رو زد. -اين استاد خيال اومدن نداره فرزاد -چرا مياد -اين شاده عوضش كن -كو اهنگش بود خودش غمگين مي خونه چي شده برگشتي دنبالم ميگردي تو روباور ندارم چي شده دوباره ، فكر كردي مي خوامت هيچ حسي به تو ندارم نمي خوام برگردي دوباره با من باشي مي خوام كه بري يو از قلبم جدا شي .bahar –nemikham bargardi )) -اووه فرزاد عجيب اين ترانه هات به حالاي من مي خونه فرزاد –يه چي بهت ميگم ناراحت نشو اما من اصلا از حال اين روزاي تو خوشم نمياد.كلا باعث شدي بچه ها هم روحيه شونو از دست بدن -اومده به جاي اينكه بگه ببخشيد .به جاي اينكه بگه اشتباه كردم ، خودشو بي دليلو سند تبرئه مي كنه ،تو باشي باور ميكني؟ -چي براي خودت ميگي؟ -اگه بگن يكي يه كاري كرده ٍ مثلا دزدي، همه ي شواهدم برعليه ش باشه ، اونوقت بدون سند بياد بگه من دزد نيستم تو باور ميكني؟ -بستگي داره چقدر اون طرفو بشناسم ..ژينا دزدي كرده؟ -من خيلي كم ژينا رو ميشناسم .شايد اصلا نمي شناسمش ..فقط فكر مي كردم كه ميشناسمش -ژينا كاري كرده؟ دوس ندارم بفهمه ژِنا دزدي كرده واسه همين گفتم : اومده به جاي عذر خواهي مي گه پسر خوشتيپه ، اره پولداره ..به من مي گه خيلي از تو خوشتيپتره ..مي گه خيلي از تو از لحاظ مادي سرتره !!! واقعا مي فهمه ؟؟ اصلا چيزي مي فهمه فرزاد؟ من خودمو واسش كوچيك كردم پنهوني قايمكي هواشو داشتم اونوقت توروي من، مني كه براش ارزش قائل بودم ..به خاطرش دل دختر عمومو كه دستش از دنيا كوتاهه شكستم..جلوي خونوادم وايستادم ، تو روي من مي گه اون پسر از من خوشتيپتره .پسري كه موهاشو نابلدانه درست كرده بود .حتي بلدنبود حرف بزنه .اگه از پشت پيشخون مي اومد بيرون شلوارش مي افتاد ..اونو به من ترجيح داده؟ فكر كرده من دانيالو نديدم براي خودش بازار باز كرده ...هه ...چي فكر كرده ..واقعا فكر كرده خرم ؟ لياقت نداره -تو خر نيستي ميعاد .تو حسودي ..اون تا از پسره تعريف كرده تو بدت اومده -اخه اون پسر تعريفي بود؟ اگه پولداره چرا تو سوپري كار مي كنه ؟ ژينا اصلا مي دونه پول چيه؟ حتما بايد واسش كلاس مي ذاشتم تا يه پسر بيسوادو با من مقايسه نكنه ؟ -هركي يه سليقه اي داره ميعاد .. -پس بره با همون سليقه ش باشه ..ديگه تو دانشگاه مثل سايه دنبالم راه نيفته تا يه موقعيت براي حرفاي چرتش پيدا كنه . فرزاد بلندزد زير خنده وگفت: تو خيلي حسودي ميعاد .راه بيفت -استاد چي؟ ياسين اس داد گفت استاد روتو دانشگاه ديده .مثل اينكه امروز گردهمايي يه. -ميعاد حسادت از سرو روت ميباره -بيشين بينيم بابا ..همش تاكيد مي كنه پسر خوشتيپو پولداره . با همون حرصي كه داشتم ماشينو تو پاركينگ دانشگاه پارك كردم ..بعد از رد شدن از سر در از فرزاد جدا شدم تا يه سر برم امفي تئاتر ببينم چه خبره هنوز چندقدمي نرفته بودم كه گفت: از دستم فرار مي كني؟ مگه من چه اشتباهي كردم دوباره ژينا گفت: نمي خواي جوابمو بدي ؟ -مگه نميشنوي مي گم چه اشتباهي مرتكب شدم ؟ بلاخره گفتم -هه چه اشتباهي ؟ نذار روم تو روت باز بشه . ژينا-ديگه خسته شدم از اينكه همش دنبالت راه بيفتم تا برات دليل بيارم .. -خسته شدي؟ مگه من خواستم دليل بياري؟ مگه من گفتم دنبالم راه بيفتي ؟چرا دست از سرم برنميداري؟ چشماش پراز اشك شدو گفت: من باهات حرف دارم سرمو به سمت ديگه اي چرخوندم ..چرا نمي تونم بازم قيدشو بزنم ..حالم از سست بنيادي بودنم بهم مي خوره -براي اخرين بار قطره اشكي كه رو گونه ش چكيدو فوري پاك كردوگفت: باشه -بريم بيرون ..نمي خوام كسي تو رو بيشتر از اين باهام ببينه ..من جلوتر ميرم..توپاركينگ ميبينمت ريموتو زدمو رفتم نشستم .بعد از چندلحظه به سمت ماشين اومد ..درست صندلي كنار من !..دوباره اينجا مي خواست بشينه ..قفلوزدمو خودم دست دراز كردم!!! در پشتو براش باز كردمو گفتم: اينجوري بهتره دستشو سمت دهنش برد...فهميدم بازم بغض كرد..بذار بغض كنه ..بذار بغضش بشكنه ..بذار تا اخر عمرش گريه كنه ...برام ديگه مهم نيست . از پاركينگ دانشگاه بيرون اومدمو به سمت يكي از فرعي هاي خلوت رفتم .هواسوز بدي داشت ولي نه اونقدر كه تو ماشين نفوذ كنه ..ماشينو نگه داشتمو گفتم: همين قدر كه دنبال متقاعد كردن مني ، حتما بيشترش دنبال متقاعد كردن دانيال عزيزتي با تعجب بهم نگاه كرد.اب دهانشو قورت دادو گفت: يعني چي ؟ -تا كي مي خواي ادامه بدي؟ مگه چندسال مي توني از جوونيت استفاده كني ؟ اخرش كه چي؟ -تو مي فهمي چي مي گي؟ -ببين اينقدر واسه من گريه نكن .بدم مياد .حالمو بد مي كني ..اينروزا اينقدر اشك ديدم كه گريه هاي تو پيششون هيچ ارزشي نداره -تو دل سنگ شدي..اينجوري نبودي -تو منو اينجوري كردي...خودت .فقط خودت..من داشتم زندگيمو مي كردم -من تو رو اينجوري كردم؟؟ تو بودي كه اومدي سراغم ..تو بودي كه گفتي نقش دوس پسرتو بازي مي كنم ..تو بودي كه -من غلط كردم .پشيمونم ..چقدر مي خواي؟ چقدر بهت بدم؟ بگو..مطمئن باش اينقدري هست كه ديگه نتوني توروم اون پسره ي مزخرفو گنده كني وبزني تو سرم ..راسته كه بعضي از دخترا تو هر حالتو موقعيتي دوست دارن فضا گرم كني بكنن ..بگو بهت هرچقدر مي خواي بدم .بگو ديگه ..چرا ساكتي؟؟ چرا واسه من اشك تمساح مي ريزي؟ با فرياد گفت: من ازت پول نمي خوام مي فهمي؟ با نيشخند گفتم: پس چي مي خواي ؟ ؟ دوست داري عروسكم باشي ؟ مي خواي باهات بازي كنم ؟ همين الان مي خواي باهم باشيم ؟ ! كاملا برگشتم سمتشو گفتم: نظرت راجع به يه رابطه ي ....چيه ؟ صورتم سوخت .دستمو به سمت صورت بردم...با حرص نفس نفس مي زد .. -تو ..تو به چه حقي به خودت اجازه مي دي ....به خودت اجازه مي دي كه ..به من ..به مني كه .. با حرصي بيشتر از حرص خودش گفتم: به تويي كه چي؟ هان؟به تويي كه معلوم نيست بدون پدرومادر چيكاراكه نكردي؟اره؟ تو كه خوب به اون پسره هم پا دادي ..معلوم بود خيلي باهات صميميه كه موهاتو با شيطنت وخنده گذاشت زير. مي خواست از ماشين بيرون بره كه قفل مركزي رو زدم -دروباز كن -چي شد؟ ديگه اون پسر اونروزي رو نمي توني انكار كني نه؟ مي خواي فرار كني؟ حالا حرف بزن -اون حامد..حامدبرادر زاده ي خانوم فلاح..طبقه ي پايين خونه ي خانوم فلاح زندگي مي كنه ..دانشجوئه ..خونوادش شهرستانن -خوب ديگه چي؟ اونم مثل تو مادروپدر بالاي سرش نيست .خونه مجردي هم كه داره حتما پيشش مي ري نه؟ -خفه شو ..خفه شو واين دروباز كن -دروباز مي كنم به شرطي كه بري وديگه نباشي ..به شرطي كه ديگه دنبالم نياي ..فهميدي؟ نفسشو باصدابيرون داد..صداش مي لرزيد.با صداي لرزون گفت: دوستت داشتم ..تو منو باور نداري ..تو منو دوست نداري .اگه يكي به تو اين تهمتارو مي زد هيچوقت باورم نميشد -اگه باچشم مي ديد چي؟ اگه پليس وكلي شاهدم داشت چي؟ سرم درد گرفت اينقدر به عقب نگاه كردم .از لاي صندليها به عقب رفتم.به در چسبيدوگفت: نمي دونم -اما من مي دونم ، تو هم باورمي كردي كه طرفت اون كارارو كرده .تو هيچي نمي دوني ..من بخاطر تو قيد دخترعمومو زدم همون كه نامزدم بودومي گم ..به خاطر تو جلوي همه وايستادم..به خاطرتو با چرب زبوني دل خانوم فلاحونرم كردم به خاطرت كارايي كردم كه دوست ندارم بگم تا بدوني ...تا بدوني كه به حماقت من بخندي ..تا بدوني كه وقتي رفتي وبهم خواستي فكر كني تصوير يه احمق جلوي چشمات بياد .تو بد كردي ..منو تو باهم خوب بوديم اگه راس مي گي چرا نگفتي دانيال مزاحمته ؟ چرا اجازه دادي حامد اينقدر باهات صميمي باشه ؟ چرا اصلا دنبالاو قضيه نمي ري تا اثبات كني دزد نيستي ...تو بدي ژينا ..خواسته يا ناخواسته بدي -من فقط تو رو داشتم ميعاد .نمي خواستم وقتي باتو ام حرفي جز خودمون باشه ..نمي خواستم از اون پسر چيزي بگم ..من پدرومادري ندارم كه هوامو داشته باشه كه كمكم كنن اثبات كنم دزدنيستم ..من به سختي روپاهام وايستادم....من مجبورم باحامد خوب باشم .اون ازم خاستگاري كرده..من تو خونه ي عمه ي اونم ..اونجا سرپناهم شده نمي تونم جلوش وايستم ..اينجوري همون سقفم كه روسرمه از دست مي دم . به چشماش نگاه كردم ..ديگه هيچ اشكي ازش نميومد.زير چشماش پف كرده بود سرخ شده بود..شايد راست ميگه .. -چرا گفتي دانيال از من سرتره؟ چرا همش گفتي خوشتيپه ؟ -من منظوري نداشتم -اما تو يه جوري گفتي كه انگار اون خيلي از من بهتره -من منظورم اين نبود.. -اما تو اين منظورو رسوندي ..من اينجوري برداشت كردم ..از دستت ناراحت شدم . -اگه اينطوره ببخشيد -هم من ، هم تو ، از زندگي هم بريم بيرون .تو با حامدباش يا دانيال يا هركسي ديگه ..منم زندگيمو مي كنم -اگه ديگه نمي گفتي هم مي رفتم بيرون ..تو فكرت راجع به من مسمومه ..تو به من هر بهتاني خواستي زدي يه دفعه بلندزد زير گريه ...از ناراحتي با دستم روصورتم كشيدمو گفتم: ژينا من معذرت مي خوام .من اصلا جايگاهي نيستم كه بخوام قضاوت كنم .
دستمو روشونه ش گذاشتم .خودشو كنار كشيد ..اشكاشو پاك كرد .به لبهاش فشار مي اورد كه دوباره گريه نكنه ..به سمتش خم شدمو گفتم: ما تو رابطه ي صميمي گذشتمو ...حداقل اگه يه روزم با هم صميمي بوديم يه چيزي بهم بدهكاريم

لبامو رولباش گذاشتمو كشيدمش تو بغلم .اينجا ديگه مغزم فرمان نمي ده .فقط قلبمه كه بهم فرمان ميده ويه چيزي تو عمق وجودم كه هر لحظه داد مي زنه داري خودتو از كسي كه عاشقشي دورمي كني...داري به خودت ظلم مي كني سرمو عقب كشيدمو به چشماش كه توش تعجب موج مي زد نگاه كردم.يه قطره اشك از چشمم چكيد روصورتش . دوباره بوسيدمش ..اينقدري كه سير بشم ..اينقدري كه بتونم نبودشو تحمل كنم ...كاش اين بوسه ي شروع بود .نه بوسه ي پايان ...پايان به رابطه اي كه هميشه دوست داشت به وجود بياد اما هيچوقت اونطور كه بايد به وجود نمياد. ازش فاصله گرفتمو دوباره از لاي صندلي ها به جلورفتم . سرمو روفرمون ماشين گذاشتم ...نمي دونم چقدر گذشت كه ژينا روبازوم زدو گفت: يه اقايي داره ميزنه به شيشه ي ماشينت سرمو از روفرمون برداشتم..عموئه! فوري از ماشين پياده شدم كه عمو گفتم: اينجاچيكار ميكني پسرم؟ داشتيم رد ميشديم ديديم اينجا پارك كردي -داشتم با ..داشتم با اون خانوم صحبت مي كردم..مي دونيد كه من واقعا شوكه شدم از دزديش....پولي كه شما به پرورشگاه دادينو.. عموكه خيلي افسرده به نظر ميرسيد گفت: من با اين خانوم اتفاقا كار دارم دستمو روشونه ي عمو گذاشتمو گفتم: عمو شما كه بخشيدينش .خواهش مي كنم اين قضيه رو ادامه ندين ..بخاطر من ...منم ديگه با اين خانوم كاري ندارم . -نه بحث چيزي ديگه س ..امشب خونوادتو خونمون دعوت مي كنم .همه بايد دورهم باشيم ..اين دختروهم با خودت بيار . -اما عمو...من كاري رو كه كرده جبران مي كنم .خواهش مي كنم باهاش كاري نداشته باشيد -ميعاد چرا اينقدر بي قراري..من باهاش كاري ندارم ..تو بيارش امشب خونه ي ما تو ماشينو نگاه كردم ژينا با تعجب به ما نگاه مي كرد .اون مي دونست اين همون كسيه كه پول به پرورشگاه مي خواسته كمك كنه اما مي دونست عمومه؟؟ عمو در سمت راننده رو باز كردو گفت: سلام خانوم ...خواهش مي كنم امشب با برادرزاده ي من بيايد خونه ي من ژينا به ارومي گفت: من؟ عمو-بله شما به ماشين عمو نگاه كردم.زنعمو از تو ماشين برام سرشو به حالت سلام تكون داد.براش سر تكون دادم كه عمو گفت: پس ميعاد حتما بيايد.ما منتظرتونيم با عمو دست دادم.اونم بعد از خداحافظي رفت ..گيج شدم يعني چي؟ قصد عمو چيه؟ دوباره سوار ماشين شدم كه ژينا به ارومي گفت: اين اقاي حسيني عموته ؟ -اره -همون اقايي يه كه پول اورده بود براي كمك به بچه هاي پرورشگاه -مي دونم -من روم نمي شه بيام ..من..من..مي ترسم بهش نگاه كردموگفتم: من نمي دونم قضيه چيه...انگار خدا نمي خواست اين لحظه اخرين ديدارمون باشه به لباش نگاه كردمو كه روشو ازم گرفت.بازم اشتباه كردم ..من اشتباه كردم كه بوسيدمش اما قلبم..قلبم هنوزم تند مي زنه ..قلبم راضيه .حتي راضيه تا ابد اونو ببوسه ژينا-من نمي خوام بيام -مگه نمي گي تو برنداشته بودي؟ -اره اما نميام . -اگه برنداشتي بايد بياي ..عموي من به اندازه ي كافي اين روزا حالش بد هست ..شايد كار واجبي داره ..دوس ندارم روحرفش حرفي زده بشه . -اما -با خودته ...الان وقتيه كه مي توني به همه اثبات كني كه تو دزد نيستي -من بايد برم خونه ..بايد برم خونه اماده شم .دوست ندارم اينجوري بيام اونجا به چشماش نگاه كردم هنوزم سرخ بود ..نفس عميقي كشيدمو گفتم: مي رسونمت خونه خانوم فلاح...برواستراحت كن ..تصميمتو بگير ..خواستي بياي به همون شماره اي كه ازم داري زنگ بزن..گوشيمو روشن مي ذارم . سرشو تكون داد.ماشينو راه انداختم ...ديگه حرفي بينمون نبود..حالا اون تصميم گيرنده س .مي تونه ثابت كنه ..مي تونه همه چيزو عوض كنه . جلوي خونه پياده ش كردم.ديگه صبر نكردم كه شايد حامد بياد بيرون تا دوباره بهش دست بزنه ...منم خسته م ..امروز خيلي خستم ..يه حس تازه بعد از بوسيدن ژينا به دست اوردم وكلي بار كه رودوشم سنگيني مي كنه .وفقط مي خوام كه اين بار برداشته بشه ...

نفس عميقي كشيدم و در و با كليد باز كردم... هوس كردم عين بچه ها پله ها رو دو تايكي بالا برم ...
اونقدر انرزي تو تنم جمع شده بود كه نميدونستم چطوري بايد تخليه اش كنم ... بعد از مدتهايه ارامش نسبي داشتم ... و دلم ميخواست از اين ارامش كه توي تك تك سلول هاي تنم رسوخ كرده بود نهايت لذت و ببرم ...
بوي بادمجون سرخ كرده ميومد.
كفشهامو دراوردم و وارد خونه شدم.
خانم فلاح سر گاز بود. از پشت بغلش كردم و خنديد وگفت: اومدي ژينا جان؟
لبخندي زدم وگفتم: چيكار كردين شما ...
به سمتم برگشتو با ناراحتي گفت: بازم گريه كردي ژِنا؟ چرا چشمات سرخه ؟
-چيزي نيست ..
با همون نگاه ناراحتش دستي به صورتم كشيدو گفت:برو دختر.. برو دست وروتو بشور... حامدم بياد نهار و بخوريم...
با شنيدن اسم حامد اه از نهادم بلند شد.
خانم فلاح كه انگار ذهنمو خونده بود لبخندي زد وگفت: دخترم خودت عاقل و بالغي ... حامدم فهميده تر از اونيه كه بنظر مياد ....
سرمو پايين انداختم و گفت:بخواي باهاش حرف ميزنم..
اهي كشيدم و گفتم: اخه من .... چطوري بگم من..
خانم فلاح جلوم ايستاد و گفت: نبينم خودتو مجبور كاري كني ... اين چيزا شوخي بردار نيستا ...
تو دلم اخه اخه ميكردم... ميخواستم بلند بگم اخه من تو خونه ي شمام ... اخه درست نيست... اخه عيبه ... اخه زشته كه من ...
نفس عميقي كشيدم و خانم فلاح دستي به موهام كشيد و با محبت گفت: حامد دير مياد برو يه دوش بگير...
واقعا هم بهش نياز داشتم... لبخندي زدم و خانم فلاح گفت: من خودم بردارزادمو ميشناسم... رگ خوابش دستمه ... نگران نباش...
وارد اتاق شدم... لباس هامو به چوب رختي اويزون كردم ... از توي ساكم يه تي شرت استين بلند وشلوار مشكي دراوردم.. حوله ام هم برداشتم تا يه دوش بگيرم... ارومم ميكرد.
هم عطشمو هم حس نگرانيمو ... حتي حس ارامش از بوسه ي ميعاد و هم دو برابر ميكرد.
بورسمو برداشتم وبه سمت حموم رفتم.
اب گرمو باز كردم و يخرده زيرش ايستاد م... ميعاد هنوزم دوستم داشت... باورم داشت... من بهش حق ميدادم بهم شك كنه ... حتي بهش حق ميدادم دختري مثل منو نخواد ... ولي بهش اين حق و نميدادم كه كوركورانه راجع بهم قضاوت كنه ... يا حتي... بخواد فكر كنه كه من بجز اون ذهنم سمت كس ديگه اي ميره يا هر احد و نا احدي وبه اون ترجيح ميدم ...
دستي روي لبم كشيدم .. حس كردم يه لحظه گر گرفتم و عرق خجالت و ابي كه از موهام پايين ميريخت با هم يكي شد...
ازا ون حسا بود كه كم پيش ميومد داشته باشم يا ... نميدونم ... دلم ميخواست همچنان ادامه دار باشه ... نفس عميقي كشيدم وفكر كردم يعني ميشه همه چيز درست پيش بره؟!
سريع از حموم بيرون اومدم لباس پوشيدم.
حامد هم اومده بود.
لبخند كجي بهم زد وگفت:عافيت ...
سرمو پايين انداختم و تندي وارد اتاق شدم ... اصلا دلم نميخواست باهاش رو به رو بشم يا حرف بزنم ...
سشوار وبرداشتم تا موهامو خشك كنم... تقه اي به درخورد وانمود كردم نشنيدم ... جلوي اينه ايستاده بودم ومشغول بودم.
در باز شد و قامت حامد هم جلوم سبز شد... بي توجه بهش موهاموخشك ميكردم.
با لبخند نگام ميكرد ...
دستم از سشوارو بالا نگه داشتن خسته شد و كمي ارنجمو تكون دادم... جلو اومد وگفت:ميخواي من برات نگه دارم؟
سشوار و خاموش كردم و گفتم: نه ديگه ... خشك شد...
سشوار واز دستم كشيد و گفت: نه هنوز اينجا خيسه ... وسشوار وروشن كرد وخواست دستشو لاي موهام ببره كه ازش فاصله گرفتم وگفتم:ميشه خواهش كنم....
وحرفمو ادامه ندادم...
خاموشش كرد وگفت:خواستم كمك كنم.
_مرسي...
لبخندي زد وگفت: دانشگاه خوب بود ...
سرمو پايين انداختم وگفتم:بله...
_من اينجام معذبي؟
جوابي ندادم.
حس كردم باز خنديد وگفت:باشه من رفتم... عصر كلاس دارم اين بود كه نشد منتظر باشم با هم نهار بخوريم...
بهش نگاه كردم وگفت:ببخشيد ... شب مي بينمت؟
-نميدونم ...
حامد:فعلا ...
و از اتاق خارج شد.
خودمو روي تخت پرت كردم ... واي خدا ... اصلا دلم نميخواست باهاش هم كلام بشم.... ميعاد از اين خوشش نميومد .. پسر بدي نبود ... موضوع اين بود كه ميعادي وجود داشت كه من چشممو روي همه ببندم!
با صداي خانم فلاح از اتاق خار ج شدم. خدا ميدونه چقدر به جون حامد دعا كردم كه زودي نهارشو خورده بود و رفته بود. واقعا حس خوبي داشتم ازا ينكه بدون معذب بودن مشغول بودم.
خانم فلاح با مهربوني ازم ميخواست بيشتر بخورم ولي ديگه جا نداشتم .. يعني اصلا ذهنم اينقدر درگير شب و رفتن به خونه ي عموي ميعاد بود كه نفهميدم كي غذاموتموم كردم...
تصميم گرفتم ظرفها رو هم خودم بشورم... با اصرار من و انكار خانم فلاح بالاخره رضايت داد.
حين ظرف شستن هم به همه چيز فكر ميكردم... به ميعاد ... احساساتش... اخلاقش... تندي و غد بازي هاش... كمي هم مهربونيش ... نفس عميقي كشيدم.
اخرين بشقاب وتوي جا ظرفي گذاشتم ... دستهامو اب كشي كردم و كتري هم پركردم.
گذاشتمش رو گاز وزيرشو روشن كردم.
خانم فلاح داشت چرت ميزد . منم به روشويي رفتم تا وضو بگيرم... نماز عصرو كه خوندم دعا كردم خدا كمكم كنه ...
به كمدي كه خانم فلاح بهم داده بود نگاه كردم . چند تا از لباس هاي مهمم و توش گذاشته بودم بقيه هنوز توي ساكم بودند.
خوب ژينا خانم... در كمد وباز كردم .بايد يه لباس مناسب انتخاب ميكردم.
نفسم بالا نميومد ... باخودم گفتم سخت نگير...
اهي كشيدم و لباس و پوشيدم. يه تونيك مشكي بود با جين مشكي ... شال طوسيمو سرم انداختم وتو اينه بخودم نگاه كردم ... يه برق لب زدم... ترجيح ميدادم خيلي به صورتم ور نرم.
گوشيمو برداشتم و شماره ي ميعاد وگرفتم بعد از دو تا بوق صداش گوشمو نوازش داد.

-بله ؟
-سلام ..خوبي؟ ژينام

-سلام..اره ..مرسي
-تماس گرفتم كه بگم ميام .
-باشه ، دو ساعت ديگه ميام دنبالت .اماده باش ..فعلا .
گوشي رو روي مبل كنارم پرت كردمو گفتم: مامان خيلي برام غير قابله هضمه
مامان- پدرت درست بعد از فوت مهديس متوجه شد..عموت بهش گفت .منم ديروز فهميدم
به مبل تكيه دادمو گفتم : اخه خيلي عجيبه ..همه چي يهو شده ..مرگ مهديس وحالام
مامان-خدارحمتش كنه .دختر خوبي بود
-من نمي دونم قضيه چيه
-منم نمي دونم قضيه چيه ..
بابا به سمتمون اومدوگفت: خانوم من حاضر شدم..حاج خانوم وماني هم رفتن تو ماشين، تو نشستي با پسرت حرف مي زني؟
مامان از سر جاش بلندشدو گفت: ميعاد زود بيايدا
-خيلي خوب مامان
وقتي مامان رفت .مستقيما به سمت حموم رفتم .يه دوش اب گرم مي چسبيد.همش چهره ي مهديس تو چشمام بود ..بي خود نبود كه همش يه چي برام غير عادي بود .انگار يه چيزي سر جاش نبود ..پس عمو چرا اصرار داشت ..چرا اصرار داشت كه من با مهديس ازدواج كنم ..با مهديسي كه
سرمو تكون دادمو مانع ادامه ي افكارم شدم .از تو اينه ي بخار گرفته به چهره ي نامشخصم نگاه كردم .الان بايد مي رفتم دنبال ژينا ..امشب ژينا تو جمع خانوادگي من بود ..چيزي كه هميشه مي خواستم اما نه تو اين موقعيت.
لزومي به تيپ زدن نبود ...بايد مشكي مي پوشيدم ..مرگ مهديس وبرملا شدن چيز مهمي كه قرار نبوده من بفهمم.
كمي موهامو مرتب كردمو با برداشتن سوييچ از اتاقم بيرون رفتم .
هنوز كاملا از در خونه بيرون نرفته بودم كه دوباره به سمت اشپزخونه رفتم ...يه ليوان اب ..چيزي كه الان نياز داشتم ..شايد مي تونست از حرارتم كم كنه ..اتفاقاتي كه اين روزا دوروبرم افتاده بود برام غير قابل باور بود .
روبه روي خونه ي خانوم فلاح پارك كردمو يه ميس به ژينا انداختم .هنوز چندلحظه نگذشته بود كه بيرون اومد .
خودش در عقبو باز كرد ونشست.لبخند اومد روي لبم .
-سلام
-سلام
-گفتي دوساعت ..من سه ساعته كه منتظرم
-بيرون كه نبودي تو خونه بودي
ماشينو روشن كردم.با اخم به خيابونا نگاه مي كرد .هر چند لحظه يه بار اه مي كشيد .منم خود به خود يه بار اه كشيدم .چراشو هم مي دونم ، چون كسي كه الان كنارم بود وارث تمام وجودم بود اما اينجوري از هم دور بوديم .
با دوتا بوق ، سرايدار در رو برام باز كرد.ماشينو خاموش كردمو گفتم: هرچي بهت گفتن ناراحت نشو ..من نمي دونم چيكارت داره ..اما
-مي دونم اما بايد خانومي كنم ...مي ترسم از اينكه جلوي كلي غريبه توبيخ بشم
-بهتره بيشتر از اين تو ماشين نباشيم بريم تو خونه
هر دواز ماشين پياده شديم .ژينا نگاهي به اطراف كرد اما تو چشماش پر از استرس بود شايد احساس مي كرد اين خونه داره خفش مي كنه
از پله ها بالا رفتيم هنوز به در خونه نرسيده بوديم كه عمو در رو باز كرد.
چهره ي افسرده اي كه باعث شد دلم بيشتر بگيره .نفس صداداري كشيدم وبه سمت عمو رفتم
عمو-سلام پسرم
با عمو دست دادم
عمو به ژينا نگاهي انداختو گفت: سلام دخترم بفرماييد داخل ..خوش امديد
با تعجب به عمو نگاه كردم .يه جاي كار مي لنگه ..اصلا يه چيزي مورداساسي داره
هر سه به سمت سالن رفتيم
همه از جاشون بلند شدن.زنعمو با حالت پشيموني به ژينا نگاه كردو گفت: خوش اومدي عزيزم
تنها دومبل تكي كنار هم خالي بود كه منو ژينا اونجا نشستيم .سكوت بدي تو فضا بود دوست داشتم سكوت وبشكنم اما نمي دونم چرا نمي تونستم .سرمو چرخوندمو به همه نگاه انداختم .تو چهره ي همشون يه چيزي موج مي زد ..يه چيزي مثل پشيموني ..اما پشيموني واسه چي؟ تنها چهره هايي كه حالتهاي ديگه اي هم داشت چهره زنعمو وماني وحاج خانوم بود ..ماني با دهان باز به ژينا نگاه مي كرد!!! به حدي كه من نزديك بود از خنده منفجر بشم .حاج خانوم وزنعمو هم با بهت نگاش مي كردن .
عمو تك سرفه اي كردو گفت : من گفتم بيايد تا يه مطلبي رو روشن كنم
به عمو نگاه كردم .به عمويي كه خودبه خود تو چشماش پر از اشك شد...چرا بدم مياد عمو جلوي ژينا گريه كنه ؟
عمو به ژينا نگاه كردو گفت: من اشتباه كردم .حاج خانوم راس مي گه من هميشه سر خود يه كاري مي كنم كه بعدا پشيموني مياره ..گفتم امشب اينجا باشيد تا يه چيزايي رو بگم ..البته داداشو زن داداش مي دونن .
من چندسال پيش كه سر قضيه ي مهديه ورهام رابطم باهاتون قطع شد تصميم گرفتم برم خارج از كشور ..همتون مي دونيد من پسر ندارم ..واينكه دخترم مهديه دختر واقعي منو عارفه نيست وخيلي سال پيش وقتي بچه دار نشديم به فرزندي قبولش كرديم ..الانم كه مهديه اون سر دنياست واز زندگيش راضي نيست ..اون ...به مادرم نگاه كردو ادامه داد: اون زندگي رهام رو از بين بردوالانم خودش هزارتا بدبختي داره ..اصلا شايد مشكل از جايي شروع شد كه من رفتمو مهديه رو به فرزندي قبول كردم .اگه مهديه نبود رهام خودكشي نمي كرد وما براي اينكه رومون نمي شد تو روي شما نگاه كنيم تصميم نمي گرفتيم از ايران بريم وپامون هيچوقت به اون فرودگاه باز نميشد تا مهديس عزيزم رو بدزدند
عمو سكوت كردو با دستمال اشكاشو پاك كرد.زنعمو صورتشو لاي دستاش گرفته بودواشك مي ريخت ..همه ناراحت بوديم ..مخصوصا حاج خانوم كه انگار از چيزي خبر نداشت .
سكوت بدي بينمون بود تا اينكه عمو به خودش مسلط شدو گفت: دخترمو دزديدن.همه جا دنبالش گشتم..ما اونروز نرفتيم .تو ايران مونديم ..حتي اگهي زديم ..چند بار مي خواستيم بيايم پيش شما اما قطع رابطه كرده بوديم .از طرفي عارفه ديده بود كه يه زن مهديسو گذاشت تو ماشينو برد.
مهديس با خواست خدا به دنيا اومده بود ديگه هم عارفه نمي تونست بچه بياره ، بعد از يك سال اقامت پنهاني تو اصفهان ، دوباره بچه ي ديگه اي رو به فرزندي قبول كرديم وبه ياد مهديسم ، شناسنامشو عوض كرديمو اسم بيتا رو به مهديس تغيير داديم ..همون موقع بود كه با نااميدي از پيدا كردن مهديس از ايران خارج شديم .اما هر چند وقت يه بار دنباله ي كارو مي گرفتم .من اونور دنيا بودمو دلم اينور دنيا پيش دخترم بود..تا اينكه بعد از چند سال خواستيم بيايم ايران ..
عمو نفس عميقي كشيدوگفت: شما مارو بخشيده بودين .كدورتا از بين رفته بود وما مهديس وميعاد رو از بچگي به نام هم زده بوديم .مهديس هم خونم نبود..دختر واقعيم نبود..از مهديه بهتر بود اما از گوشت وخونم نبود .ميعاد مي تونست پسرم باشه مي تونست دامادم باشه ..اگه ميعاد وشما مي فهميدين كه مهديس اون مهديس نيست همه چيز تموم ميشدوديگه ميعاد وارثم نبود.مال ما نبود .اينجا كه اومديم همه چيز خوب بود جز بي تفاوتي ميعاد ، اينكه مي گفت يكي ديگه رو مي خواد ..من اشتباه كردم
به چهره ي ژينا نگاه كردو گفت: من معذرت مي خوام خانوم

با تعجب به عمو نگاه كردم ..مگه چي شده ..ژينا با حالت گنگي به عمو نگاه كرد.كه عمو گفت: هر جوربود بايد ميعاد دامادم مي شد من مهديسمو نداشتم اما ميعادو مي تونستم داشته باشم ...تو، تو چشم ما مزاحم بودي...بايد نبودي ..ميعاد رو از بچگيش ميشناسمش .به سختي قيد چيزي رو مي زد مگه اينكه اون چيز عيب بزرگ داشت..من قصدم كمك به پرورشگاه نبود ..همش برنامه بود..به هم اتاقيت همون دختره كه همكارت بود پول دادم تا بهم كمك كنه ..يه كار خوبم بهش دادم...راضي نميشد اما بلاخره قبول كرد ..پنج ميليون پول تو يه كيسه درست شبيه كيسه اي كه خودم داشتم به دست هم اتاقيت دادم تا زير تختت بذاره ...از قبل مي دونستم كه تو پولاي دستي رو به حساب مي ريزي ...پولو تو گرفتي ورفتي حاضر بشي ..يه نفرو گذاشتم تا پولو ازت بدزده ..يه موتوري كه كارش اين بود ...وقتي اومدي پرورشگاهو با گريه گفتي پولو دزديدن مدير پرورشگاه داشت باورش مي شد اما با اومدن دوستت ونشون دادن يه كيسه شبيه اون كيسه ..بهت تهمت دزدي زديم..اينجوري كه تو اصلا پولو همراهت از پرورشگاه نبردي وزير تختت پنهان كردي وهم اتاقيت ديده ...بعدشم كه پليس اومد.من به اون پسر سوپري پول دادم .عكسشو كنار عكست تو پارك درست كرديم تا دانيال به ميعاد بده ..به خودم گفتم شايد ميعاد دزدي رو باورنكنه اما عكس تو ودانيالو كنار هم باور مي كنه از طرفي حرفاي دانيالو باور مي كنه ...به دانيال سپردم موقعي كه داداشم رفت تحقيق ، راجع بهت بد بگه ..من اشتباه كردم ...با كارم خدا از دستم ناراحت شدو مهديس مرد ....هيچ چيزو به زور نميشه گرفت ..من خيلي تلاش كردم تا ميعاد با مهديس ازدواج كنه اما مهديس از بين رفت
گوشام كرشد..با فرياد مامان سرمو به سمت ژينا چرخوندم .

مامان-يكي اب بياره ...حالش خوب نيست
با چشمايي كه انگار جلوش مه گرفته بود ناواضح به عمو نگاه كردم ..به عمويي كه سرش پايين بودو گريه مي كرد ..به زنعمويي كه با چشماي مبهوت هنوز به صورت ژينا نگاه مي كرد .
باپاشيدن اب روي صورت ژينا ، ژينا چشماشو باز كردو بلندزد زير گريه .
لب پايينمو به دندون گرفته بودم تا گريم نگيره ..ژينا به سمتم برگشتو گفت: ديدي مي
رمان قايمكي (8)
رمان قايمكي (8)

ادامه متن...

authorنوشته سعيد دانش دوست  date۲۷ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


رج زدن هاي زندگي 1

كمربند ...
*****
از اسمش معلومه ....يه تيكه چرم با يه سگك كه معمولا مردها براي نگه داشتن يا تزئين شوارشون ازش استفاده ميكنن ...
ولي ميدوني ؟يه استفادهءديگه هم داره ....
اون هم وقتيِ كه توي دست حلقه ميشه وانتهاش رو باز ميزارن ...يه دور توي هوا ميچرخه....صداش مثل زوزهء گرگ ميپيچه.... هوارو ميشكافه وروي بدنم فرود مي ياد ...
و تو هيچ وقت ِهيچ وقت ِ هيچ وقت ...نميفهمي كه چه دردي داره ...اين رج زدن كمربند ...درست مثل يه شلاق ...
وقتي ميخوره روي تنم ..دوطرفش مثل دو تا خط مساوي.... خون ميزنه بيرون ..وسطش باد ميكنه وبرجسته ميشه درست مثل يه جوي اب خونين ... ...البته اين مال موقعي ِ كه روي گوشت فرود بياد
تو اون لحظه ....تواون لحظهءكذايي.... حاضري همه چيزت رو.... بازهم تكرار ميكنم ...حاضري همه چيزت رو بدي كه...
نزنه ...كه كمتر بزنه ...كه شل تر بزنه ...كه يواش تر بزنه ...
ولي باز كمربند دور دست حلقه ميشه ....ميره تو هوا ...هوارو ميشكافه ...زوزه ميكشه و...شقــــــــق....رو تنم فرود مياد
ودرد ....امــــــــــان از اين درد... امان ...
ميدوني تمام مدتي كه دارم ضربه ميخورم چي فكرمو مثل يه معادلهءچند مجهولي درگير خودش ميكنه ؟
....اين كه يه ادم چقدر... چقدر... چقدر ميتونه قسي القلب باشه ...؟
واون وقته كه همراه با اه جگرخراشم كه از درد كمربند ناشي شده ...يه آه هم از ته دلم ميكشم وبه خداي خودم ميگم ...
-خدا جون ...مگه تو از روح خودت در انسان ندميدي؟ ...پس چرا يكي از اين انسان ها تبديل شده ....به كسي كه با كمربند منو ميزنه ...؟
تو كه مهربوني ...تو كه ذاتت قشنگه ...تو كه حاضر نيستي هيچ بنده اي دلش بشكنه ...پس چرا اين ادمها ...كه از روح تو هستن... تو زرد از اب دراومدن؟
يعني اينها از روح تو نيستن؟يا شايدم يه زماني بودن ولي بعد اين مدلي شدن .؟
دوباره رج زدن كمربند ...دارم التماس ميكنم ...به هق هق افتادم ...شونه هام واقعا داره ميلرزه ....
-بسه نامرد ....بسه ...ميسوزه ..درد داره ...تو رو به مولا علي نزن ..دارم اتيش ميگيرم ....نزن بي مروت ...
كمربند باز بالا ميره و....شقققق....
روي تنم پر شده از خط هاي مساوي ...خط هايي كه انتها نداره ...ميدوني كجا بيشتر درد داره ....؟روي رون پام يه پارچه اتيشه ...
خط ها رو ميشمرم ..يك ...دو ...سه ...اوووووه كلي خط مساوي ...
انگار كه يكي برداشته ومنو جاي دفترش خط خطي كرده ...
ولي اي كاش من اون دفتر بود م ...حداقل اين قدر درد نداشت ...داشت ..؟ نميدونم مگه درختي كه مرده و تبديل به ورق كاغذ شده درد رو احساس ميكنه ...؟نميدونم ...شايد اون هم درد رو بفهمه ...
اگه ميفهمه
پس من حرفم رو پس ميگيرم ...نميخوام دفتر باشم ...اخه ممكنه وقتي يه بچه داره تنش رو خط خطي ميكنه مثل من درد بكشه ...
اشكام سر خورد روي دفترم ...اي بابا ...بازم دفترم ستاره بارون شده ..
نميدونم چرا هروقت حرف دلم رو مينويسم ...دفترم پراز نقطه هاي تو خالي ميشه ....تو ميدوني؟ ...چه سوالي ؟تو چه ميدوني ....
جواب اين سوال رو چي ؟.....فكر كن بهم بگو ...ميدوني فرق من با تو چيه ؟
فكر كن ...
الان گفتم ..
اَه چرا حواستو جمع نميكني ...؟
زمزمه ميكنم
...كمربنـــــــد ........
افرين... فرق من و تو اين رج زدن هاي كمربند ِ روي بدنم ... ..
خط هاي افقي ...خط هاي مورب ...
يه نگاه به گوشم ميندازم ....هه ...چه بامزه ...تا حالا نديده بودم گوش يه نفر كبود بشه ...توديدي؟
نديدي ؟خوب بيا يه نگاه به لالهء سمت چپ گوشم بنداز ...ببين كبود شده ..يه كبودي قد يه سكه ...درد نداره ..نگران نباش ...بيا دست بزن ...تا بفهمي ..رنگ نيست ..دروغ نيست ...فريب نيست ...
از ديروز انگشت شستم جمع نميشه ...اين ديگه چرا ؟فكر كن ...فكر كن ...
آهان يادم اومد ..اول با مشت ولگد زد ...دستهام رو دور سرم گرفته بودم وتو خودم جمع شده بودم ..تمام ضربه ها روي گردن ودستهام فرود مياومد ...
البته اين ...به غير از لگدهايي بود كه روي پهلوم وساق پام فرود مياومد ...خوب معلومه ديگه با اون همه ضربه ...اگه غير از اين بود تعجب داشت ...
پاهام ميسوزه ..تو ميدوني چي بزنم خوب ميشه ؟تتراساكلين ...؟بتا متازون ...؟ويتامين آ - د....
بايد برم داروخانه بپرسم براي زخم چي ميزنن ...
راستي بهم تبريك نميگي ؟يازده تا ضربه كمربند ...
پنج تا ضربه روي رون پام ...چون گفت.... خم نشو وگرنه دوباره ميزنم ...
....خم نشدم ولي.... بازهم زد ...بعد كه ديد خم شدم وسر پا نميشم ...چهارتاشم زد رو كمرم ...
دستهامم كه حائل كردم ....دوتا هم روي اون ها نشست ....اون وسط مسط ها هم ....يه دونه از دستش دررفت وخورد به ساق پام
روهم ميشه چند تا ؟افرين يازده تا ...نه ده تا ...نه هشت تا ...يازده تا ....
ميدوني چي جالبه ؟...اينكه اول مشت ولگد بود.... لگدهايي كه پهلوم رو ميشكافت وآهم رو به هوا ميبرد ولي بعد با داد وفرياد گفت ...
-لعنت به تو حرومزاده ....دستم درد گرفت ...نه اينجوري نميشه ادمت كرد ...من ميدونم با تو چي كار كنم ...
سگك كمربندش رو جلوي چشمهاي خيس از اشك من بازكرد ...كمربند رو از كمرش با يه حركت كشيد.... يه دور دور دستش چرخوند ...
اَااه بازهم نوشته هام دون دون شد...بسه ديگه ...خسته نشديد از اين همه بارش ؟...اب دريا هم بود تا حالا تموم شده بود ..
تا كي ميخوايد بباريد اين چشمهاي باروني من ...؟
زخم رويه ميبنده وخوب ميشه ...كبودي ها مثل يه نقطه پا ك ميشن ..بريدگي ها بسته ميشن ولي درد ...
دردتوي ذهنت جا خوش ميكنه وهيچ جا نميره ...تا نگاهت به سگك جلوي شلوار مردها مييوفته ..يادرج زدن مييوفتي ... دست خودت نيست ..دست وپات شل ميشه وصداي التماست رو از دالونهاي ذهنت ميشنفي ...
-نزن.... گوه خوردم ...غلط كردم ..فقط نزن ...
ولي باز ...رج زدن ...باز ...شققق....
دلم پره خدا ...ميدوني چي فكرمو بازهم مشغول كرده؟ ...اينكه درد هميشه باهامه ...
گيرم كه اون دنيا منو بردي به بهشت واونو بردي به قعر جهنم ...زجر كشيدن اون چه فرقي به حال من داره ؟...
درد ِ توي ذهنم رو ميتونه با خودش ببره ...؟نه ....درد همونجاست ...رج زدن همونجاست ...
خدا ....گيرم كه اورديش پيش من و گفتي ....
-بيا اين كمربند ...اون يازده تا زده تو بيست تا بزن ...بهم بگو خداجون؟ ...خشمم كم ميشه؟
نه ..اون منو سوزونده ..تمام رگ وريشه ام رو ...اين درد تاوان نداره ...برام حلش كن خدا جون ...؟
چه جوري قراره اين درد از تو ذهنم پاك بشه ...؟
فرقي برام نداره كه شكنجه اش كني يا نكني ...فقط درد رو از تو ذهنم بردار ومنو از دست اين كابوس هميشگي كه با ديدن كمربند شلوارها همه جا باهامه نجات بده .. خدا ميشه نجاتم بدي؟
ميسوزه ...كمرم.... پاهام باد كرده ..يه دست روي زخمم ميكشم ..چند تا خط مساوي قاطي پاتي ...از پاي راستم شروع شده ورسيده به پاي چپم ...روي پاي چپم عميق تره ..خوب معلومه ديگه ..سر ازاد كمربند روشون خط كشيده ...
آه راستي يادم رفت ...من وتو يه فرق ديگه هم باهم داريم ..
اينكه تو كمربند نميخوري ...ولي افسرده اي ...
اينكه تو درد نكشيدي ولي مينالي ...اينكه تو بدنت خط خطي نيست ولي ناشكري ...اره ناشكري ...
ميبيني ؟كاش ميدونستي درد يعني كمربند ....كاش ميدونستي اينكه پدرت بهت ميگه زود بيا خونه ..درد نيست ..
اينكه مادرت بهت گيرميده درد نيست ..
بازم ميگم درد.... يعني كمربند ...

                                       ***************

رو پله ميشينم ..
دامن چيت گل گليم رو با دست پخش ميكنم دور خودم ...
اين مدلي رو دوست دارم ...انگار وسط يه دايرهءپراز رنگ نشستم ...انگار كه تو مركز ِيه دنيا رنگي ...
-ماندني ؟...چته ؟حالت خوبه ؟
نگاهم به روبه رواِ ...خيره ...صامت ...ثابت ...
-ديروز صداي التماست مي اومد ...دوباره با مشت ولگد افتاده بود به جونت ؟...
-كمربند ...
-چي ؟...
با همون نگاه خيره ...
-ديروز براي اولين بار با كمربند زد ..
صورتش مچاله شد ...
-راست ميگي ؟ازصدات معلوم بود كه خيلي درد داري .........اخه تو زياد گريه والتماس نميكني ...ميخواستم بيام كمكت ....مامانم نزاشت ....گفت ممكنه عصباني تر بشه بيشتر بزنتت ...
بازهم نگاه خيره... نگاه ثابت وصامت ...
دست ميزاره روي بازوم ...خودمو جمع ميكنم ...دست گذاشته روي جاي شقـــــــق....
-ماندني ...من كمكت ميكنم تادردش رو فراموش كني ...
-هيچ كس نميتونه كمكم كنه ...
-تو خدا رو داري
باهمون نگاه خيره ...
-اره من خدارو دارم.... ولي خدا ديگه هواي منو نداره ...
-ماندني ..
صداي مامانه ...
نميخوام از مركز اون همه رنگ پاشم ....ولي پا ميشم ..ودايره بهم ميريزه ....رنگها دوباره بهِم اويزون ميشن ...
-ماندني صبر داشته باش ...يه روزي بزرگ ميشم وانتقامتو ازش ميگيرم ..
نگاه خيرم رو برميگردونم روي تمام شيشه هاي رنگيِ ريزريز تو ديوار ...
-اره بزرگ شو توحيد ...شايد اون موقع بتوني انتقامم رو ازش بگيري ...البته اگه تا اون موقع بزاره زنده بمونم ...
-ماندني ...
نگاهم هنوز گير اون همه رنگِ ...خوبي چشمها اينه كه ميتونن ببينن ولي درد رو احساس نميكنن ..
راستي يه سوال ديگه ...
پس چرا وقتي جاي ديگه ات درد ميگيره ...اولين جايي كه به صدا در مياد چشمهان ؟..چرا ميبارن ؟...چرا اول از همه اشك توي نگات حلقه ميبنده؟ ...
اخ اشتباه شد ...چشمها خوب نيستن ..نگاه خوب نيست ..چون ميباره ..چون اولين جايي كه با درد همراه ميشه نگاه خيس چشمهاست ...
-ماندني سر چي كتك خوردي ؟
ياد ديشب افتادم ..
-بهش گفتم ازش متنفرم ..
نگاه خيره ام رو از اون همه رنگ گرفتم ..زل زدم تو چشمهاي توحيد ...
-راستشو گفتم توحيد ...مگه به خاطر حرف راست ادم كتك ميخوره ...؟
جاي چشمهاي خيس من خودشو با نم نگاه توحيد عوض كرد ...
-نه ماندني ولي يه وقتهايي بايد نگفت ..بايد حقيقت رو قائم كرد ...
-چرا ؟...
زل زده بودم تو اون چشمهاي سياه كه ديگه نگاهش رو من نبود ..نگاهش بين اون همه رنگ براق رو ديوار سُر ميخورد ...
-تا كتك نخوري تا زجر نكشي ...تا كمربند نشه مهمون تنت ...
دوباره من هم نگاهم رو دوختم به رنگها ..
-اره شايد تو راست بگي ...بايد به جاي اينكه بگم ازش متنفرم بگم دوستش دارم ...اره من نا پدريم رو دوست دارم ..تا شايد ديگه منو نزنه ...تا شايد ديگه كمربند مهمون ناخوندهءتنم نشه...
-ماندني ...
-توحيد؟ ...خدا چه جوري ميتونه تاوان منو پس بده ...هان؟
اگه بگه من ميتونم تيكه تيكه اش هم كنم ....برام بس نيست ..اگه بگه بزنش ومن بزنمش ....هم برام بس نيست ..
تو ميدوني چه جوري دردهايي كه كشيدم از توذهنم پا ك ميشه ...؟
اخيش .....بالاخره از يه نفر پرسيدم .... توحيد حتما جوابم رو ميدونه اون خيلي باهوشه ...
-حتما ميدوني چه جوري فراموش كنم ...؟
مكث توحيد ازارم ميداد ...
-توحيد ...تو ميدوني نه ؟تو پيش دانشگاهي هستي سه سال ازم بزرگتري ..تو ميدوني هان؟
-ماندني كجا موندي؟...بيا اين بچه بيدار شد ...
چرخيدم ...گلهاي روي دامنم هم باهام يه دور چرخيد ...
-توحيد يادت نره ....فكراتو كن جوابم رو بده ...چه جوري فراموش كنم ؟...يادت نره تو حيد ....يادت نره ....
توحيد هيچ وقت نگفت ...هيچ وقت نگفت ...رج زدن رو چه جوري فراموش كنم ...شايد بيش از حد ازش توقع داشتم ...اون كه همه اش يه بچه ءهيجده ساله بود كه تو عمرش هيچ كس از گل بالاتر بهش نگفته بود ...
چه توقعاتي دارم من ...اخه اين بچه از كجا بايد جواب من رو بده؟ ...
ولي خوب.... اون موقع توحيد برام يه گانه بود ...يه بت ....يه سوپر قهرمان ...هميشه فكر ميكردم اين توحيدِ كه ميتونه من واز دست مصطفي راحت كنه ...
  يادمه يه بار داشتم با مادرم ومصطفي وخواهر كوچيكم ميرفتيم بيرون ...
تو هياهوي خيابون مصطفي چيزي گفت كه نشنيدم...دارم ميگم... واقعا نشنيدم ...
ولي اون به خودش گرفت ....همون جا با نوك كفشش محكم كوبيد تو ساق پام ...
همين كه از حركت وايسادم با پشت دست زد تو دهنم ...
باورت ميشه؟ تو خيابون ....جلوي اون همه ادم ...
مزهءخون... زخم لبم ...باد كردن يه ور لپم... مهم نبود... مهم نگاه متاسف وترحم برانگيز مردم بود ...
ازخودم بدم اومد ...من رقت انگيزم ...من قابل ترحمم ...من يه انگلم كه همه به چشم يه بدبخت بهش نگاه ميكنن ...
چرا تقدير ادمها اينه ...؟چرا جاي من با توحيد عوض نشده ...؟اصلا تو حيد هم نه ...چرا بايد يه همچين ادم بي چاك ودهني مثل مصطفي شوهر ننهءمن شه ...؟
تو ميدوني ؟پس تو هم نميدوني ...هيچ كس نميدونه ...از كي بپرسم ...؟
.............
ميدوني كسي كه كتك ميخوره اعتماد به نفسش صفره؟ ...حالا مال من زير صفر بود ....زير خط فرضي يه ادم ضعيف ...
من هيچي نبودم ...يه دخترپانزده سالهءپوچ كه هيچي نداشت ...هيچي ...
نه مال ...نه منال ...نه خونوادهءدرست وحسابي ...نه حتي اعتماد به نفس ....
خدايا يعني تو اين دنياي پهناور سهم من از زندگي هيچِ ....؟چرا ؟پس اصلا چرا به وجودم اوردي ؟
چرا مثل هزاران هزار جنين ديگه سر به نيستم نكردي ...منو اوردي كه درد خفت وبكشم... درد خاري ..درد نگاه ترحم برانگيز مردم ....درد پوزخند ها ..كنايه ها ...چرا خدا؟واقعا چرا منو اوردي ؟
ميخواستي به همه نشون بدي كه كفر نگن ...؟كه ناشكري نكنن ؟
كه وقتي دارن ناله هاي الكي ميكنن ياد زندگي من ....يادِتو دهني توي خيابون بيفتن وبگن ...
-نه ...زندگي ما حداقل از اين دختر بيچاره هه بهتره ..
حالا كه بزرگتر شدم ميفهمم ..توحيد حق داشت كه سكوت كنه ...سوال من كه جواب نداشت ....يكي از هزارون سوال بي جواب كه هيچ كس نميتونه برات حلش كنه... حتي خودِ خود انيشتن
................
-ماندني چرا جوابشو ميدي كه اين جوري بزنتت؟ ببين روي دستت جاي كمربنده ...
انگشت اشاره اش رو مياره جلو تا روي زخم رو نوازش كنه ...ولي من دستم رو عقب ميكشم ...
نه نميخوام ...درسته كه چيزي براي لاپوشوني ندارم ولي نه ...نميتونم...
نميتونم قبول كنم كه توحيد بهم ترحم كنه ...ميفهمي ؟..توحيد..نه ...
حتي اگه همهءمردم عالم هم بهم ترحم كنن ...دلم نميخواد توحيد جزوشون باشه ...
تنها كسم... توحيد ِ....واگه قرار باشه نگاهش به من دلسوزانه باشه ....ديگه هيچي از من باقي نميمونه ...
-ماندني جوابشو نده ...بزار فكركنه اون رئيسه ..نزار بزنتت ماندني ..يه موقع خداي نكرده ميزنه ناكارت ميكنه ها ...ميدوني كه ككش هم نميگزه...
پوزخندم اون قدر گوش خراشه كه توحيد با چشمهاي متعجبش زل ميزنه به من...
-ميدوني چي ميگه ؟...ميگه تو عين بوفالو ميموني ...هيچيت نميشه ...اگه كرگدن هم بود بعد از اين همه كتك زبونشو تو حلقش فرو ميكرد ...ولي تو آدم بشو نيستي
تعجب از چشمهاي توحيد پر ميكشه ..
-نكن ماندني ..با خودت اينكارو نكن ..تو كه سني نداري... تازه اول راهي... يه وقت با اين بلبل زبوني هات كار دست خودت ميدي ها ..
باهاش كنار بيا... شوهر ننه ته... كاري نميتوني بكني ...خرجتو اون ميده ...اگه اذيتش بكني با يه تيپااز خونه پرتت ميكنه بيرون ...
زل زدم به دو خط مساوي روي دستم ..چقدر قشنگ وصاف ...انگار يه نفر با خط كش روي گوشتم خط كشيده ...
-ماندني ميشنوي؟باهاش سر به سر نذار ...مصطفي ديوونست ....يه موقع ديدي زد ناقصت كرد ها ...ماندني به حرفم گوش ميدي ؟
صداي گريهء مرضيه ميياد ...
-ماندني ؟
سكوتم جواب توحيده ...
نميدونم چرا با اين همه كتك بازهم زبونم درازه ...؟شايد چون حق خودم ميدونم كه جوابشو ميدم ....چون با خودم ميگم اگه جوابشو ندم ...تو دلم ميمونه وهي خون... خونم رو ميخوره ...


رج زدن هاي زندگي 1
رج زدن هاي زندگي 1

ادامه متن...

authorنوشته سعيد دانش دوست  date۲۷ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


roman قرارداد(5)

هنوز چند قدم بيشتر نرفته بوديم كه مهرنوش اروم شد خنديدم گفتم :فداي تو عزيز دلم بشم كه فقط تو من درك ميكني ،اگه تواين همه بيكسي من تورو نداشتم كه ميمردم ،
دلم گرفته ماماني، نميدونم چم شده حس ميكنم كه اون ادم سابق ديگه نيستم ،مهرنوش دلم مي خواد گريه كنم مثل تو، خوشبحالت كه ميتوني هروقت خواستي راحت گريه كني
،كم آوردم، (روي يكي از تختها كه خالي بود نشستم ) ديگه نميتونم پنهان كنم بروي خودم نيارم دلم واسه مامان وبابام تنگ ،هيچكس نتونست جاي اونارو برام بگيره ........قربونت برم اينجوري نگام نكن ولي قول ميدم كه من تو رو هيچوقت تنهات نميذارم حتي اگه با پسر و عروس مهري خانم بري اونور دنيا بازم من دوست دارم، اصلا اگه ميتونستم تا ابد پيش خودم نگهت ميداشتم ولي.... ،ولش كن عروسكم بيا بازم بگرديم بريم كنار استخر تا اردك ها رو نشونت بدم
كنار استخر داشتم به مهرنوش اردك ها رو نشون ميدادم و از ذوق كردنش خودمم ميخنديدم ،حالم بهتر شده بود و ديگه خبري از اون بغض نبود ،مهرنوش اينقد از اردكها خوشش اومده بود كه ولش ميكردم خودش ميانداخت تو آب ، اينقد شيطوني نكن قربونت برم اخه تو كه نميتوني بپري توي اب اول بايد شنا ياد بگيري كه اونم حالا زود دخمرم (با صداي سيمين برگشتم)
سيمين: خوب خلوت كرديدا ،الهه جون ميتونم بغلش كنم
آره ...بگيرش
سيمين : عزيز دوست داشتني من بيا بغلم ببينم،ميدونيد،بچه ها همه دوست داشتني هستن ولي مهرنوش ادم جذب ميكنه يه جورايي تو دل برو
ژاله : من و محمدم عاشقشيم
با خنده گفتم شما ها كه اينقد بچه دوستيد چرا تنبلي ميكنيد( هرسه خنديدم)
سيمين : (با لحن با مزه اي گفت) منكه عاشق بچم اما با نادر توافق كرديم تا پايان تحصيلاتمون بچه دار نشيم خوب

خداييشم سخت بود،ولي ديگه فكر كنم وقتش چون مامانامونم دست از سرمون برنميدارن به قول نادر كچلمون كردن

(همين طور كه ميخنديدم ادامه داد) اين ژاله و محمد من نميدونم چرا بيكار نشستن

تا حالا ژالرو ايقدر گرفته نديده بودم

سيمين : معذرت ميخوام قصد فضولي يا ناراحت كردنت نداشتم ژاله جون

ژاله : نه بابا اين حرفها چيه .....منم بچه دوست دارم ولي محمد تمايلي به بچدار شدن نداره، بچه ها رو دوست داره

ها ، بچه هاي فاميل يا همين مهرنوش وقتي ميبنه با يه ذوقي ميره طرفشون كه باورت نميشه اما چشمت روز بد

نبينه وقتي درباره بچه دار شدن باهاش حرف بزني هزار و صدتا دليل مياره كه الان وقتش نيست ما آمادگيش

نداريم كسي بچه دارميشه كه بتونه يه اينده تضمين شده براش درست كنه ،هزار جور بهانه ديگه ، بعدم تا يه هفته

اينقد بداخلاقي ميكنه كه ادم از كرده خودش پشيمون ميشه ، اين اواخراذيت ميشم از حرهاي بقيه به قول سيمين

خانواده ها هم دست برداز نيستن،باز شماها ايران نبوديد و درس ميخونديد ، تازگيا حس ميكنم محمد تغير كرده و

مثل سابق نيست نميدونم شايد...
سيمين : چي داري ميگي والا من يادم محمد هميشه واسه تو جون ميداد ،الانم كه برگشتيم هنوز همون التهاب تو


نگاهش نسبت به تو ميبينم ، به خدا بي انصافي كه بخواي به عشق محمد شك كني ، بي خود نشين از اين فكرها بكن

خيلي ازمردا به خاطر شرايط مالي از اين حرفها ميزنن شايدم حق داشته باشن ، تو هم اجبار نكن همه چيز به وقتش
درست ميشه ، بد ميگم الهه جون؟

با لبخند گفتم اون كه معلوم نه ، ولي راستش من تجربه اي ندارم ، اما يه چيزميدونم كه محمد دوست داره

ميدوني ژاله (در حالي كه نم اشك تو چشمام نشسته بود) من هيچ وقت نمي تونستم به مامانم دروغ بگم چون هميشه

مامان ميگفت تو چشمام نگاه كن بگو ، وقتي ميپرسيدم چرا،ميگفت چون چشمهاي ادما دروغ نميگن

(به ژاله نگاه كردم و گفتم ) حرفهاي محمد، افكار محمد اذيتت ميكنه ، چشماش ،نگاهشم اذيتت ميكنه ؟

سيمين: يه چيزي بگم خداييش همش به خودم ميگفتم تو با اين سنو بي نجربگي چطوري ازاين بچه نگهداري ميكني

اما حالا مطمئنم كه تو ميتوني يه مادر خوب واسه مهرنوش باشي..........امير بايد عاقل باشه و تو رو...

(با صداي ژاله سكوت كرد)

ژاله : وكيلي اينجا چكار ميكنه
به سمتي كه ميگفت نگاه كرديم ،زيبا روشناختم يه مرد سندار كنارش بود كه حتما اون وكيلي ، مرد جوونيم كنارشون بود
ژاله : نيما هم اومده
پس اون اون پسر كه كم از خوشتيپي هم نداشت اسمش نيما بود ، با ديدن اونا دلم شور افتاده بود ،مهرنوش از سيمين گرفتم و سعي كردم خودم آروم نشون بدم كاش ميشد نرم جلو ولي چاره اي نبود
سيمين : بريم ببينيم چه خبر باز
به سمت اونا راه افتاديم وقتي رسيديم تقربا همزمان سلام كرديم ،نگاهها به سمت ما برگشت
وكيلي: سلام خانما ،به به سيمين خانم خيلي خوشحالم كه ميبينمتون به نادرجان هم گفتم كه من هنوز هم مشتاقم كه مثلم قبل تو شركت با هم همكار باشيم
سيمين : سلام اقاي وكيلي ممنون از لطفتون ، خوبي شما زيبا جان
زيبا: ممنون عزيزم اصلا فكرش نميكردم كه اينجا ببينمتون ، چه زود گذشت انگار همين ديروز بود كه رفتيد ،نادرجان كه ميگه واسه هميشه برگشتيد آره؟
سيمين: نادر جان كه گفته ديگه
نيما: من همه رو تو اين جمع ميشناسم ولي اين خانم كه يه عروسك قشنگم تو بغلش نه ، نميخواهيد معرفي كنيد
يه لبخند زدم ولي نگاه كينه توزانه وكيلي روي خودم ميديدم ،وكيلي نذاشت كسي حرفي بزنه و سريع گفت:
وكيلي: تو از ماجرا خبر نداري نيما جان، موضوع يه قرارداد بين اين خانم وامير، سر پول و ارث براي يه سال باهم ازدواج كردن، كه فكر كنم چندماهي ازون بيشتر باقي نمونده
نيما: امكان نداره
وكيلي: هيچي غير ممكن نيست نيما جان نه خانم ...،راستي اسم شما چي بود؟
نگاهش به من بود، واي كه داغ كرده بودم همه ساكت به من نگاه ميكردن ،از اينكه خودم كردم مضحكه جمع كه هر كس ميرسه سريع اين داستان قرارداد براش تعريف كنن داشتم ديوونه ميشدم بايد جوابش ميدادم ولي چي ...اينطور كه دستگيرم شده هميشه با احترام همه جوابگوي اين اقا بودن تنها حرفي كه اونموقع به ذهنم رسيد اين بود: شما بقيه داستان تعريف كن ، اسم نيازي نيست ، سايه لبخند رو لباي همه حتي امير ديدم همينطور كه نگاه خشمگين و تحقيراميز وكيلي و زيبا رو ديدم ، دلم خنك شد با اين حرف بهش فهموندم كه مثل خاله زنكها داره تعريف ميكنه
تا وكيلي اومد حرفي بزنه ، امير خيلي جدي گفت تمومش كنيد
زيبا: (همين طور كه دستش دور بازو امير حلقه ميكرد) حق با امير ارزشش نداره ،راستي چه خوب كه ديدمتون ميخواستم فردا تو شركت بگم ولي الان ميگم آخر هفته يه مهموني داريم به مناسبت تولد بابا همه بچه هاي شركت هم دعوتن شماها هم كه حتما بايد بياييد
همه شروع كردن به تبريك گفتن و تعارفات احمقانه و وكيلي هم با لبخند مكارانه تشكر ميكردفقط من
ساكت بودم و كارد ميزدن خونم در نميومد ، ازاين همه تحقير كلافه بودم ،نگاهم به امير افتاد كه داشت به زيبا نگاه ميكرد و هيچ تلاشي هم واسه اينكه دستش از دست زيبا بيرون بياره نميكرد يه پوزخند زدم نه به امير بلكه به همه اون افكار مسخره اي كه داشتم و روم برگردوندم كه نگاهم به نيما افتاد كه با يه لبخند خيره به من نگاه ميكرد ( اين ديگه چي ميگه ) سرم انداختم پايين تا بتونم ارومتر بشم
امير: از دعوتتون ممنون ولي
وكيلي: نگو امير جان من ميدونم تو چرا نميخواي بياي ، من و زيبا كه از همه چيز خبر داريم و تو هم كه خوب ميشناسيم ،ميدونم كه بقيه دوستان و همكارات ازاين (با لحن تمسخرگونه اي) قرارداد خبر ندارن ، پس با هم بياييد سه تايي،ميدوني كه اگه نيايي ناراحت ميشيم، تو هم فكرش نكن چند ماه كه بيشتر نمونده ( با خنده مضحكي) نه؟
از اين همه تحقير داشتم اب ميشدم ،نفسم بالا نميومد ، بازم مهرنوش گريه كردناش شروع شد ،دستام سر شده بود ، مغزم كار نميكرد ،دست ژاله رو روي كمرم حس كردم نگاهش كردم چشماش غمگين بود ولي بهم لبخند ميزد هيچ حرفي واسه زدن نداشتم ،يه نفس عميق كشيدم،بايد حالشون ميگرفتم به هر قيمتي كه شده، اينطور كه من ديدم اين وكيلي، امير داماد خودش ميدونه پس اين از اولي اقاي وكيلي ، گفتم :

yashm آنلاين نيست. گزارش پست خلاف



roman قرارداد(5)
roman قرارداد(5)

ادامه متن...

authorنوشته سعيد دانش دوست  date۲۷ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


رمان و باز هم ليلي(1)

فصل اول
در آن وقت شب تنها چيزي كه در چهار ديواري تاريك خانه به چشم مي خورد سكوت بود و سكوت و دختري جوان كه در خلوت خود به سوگ و عزاي مادر نشسته و مات و مبهوت و ناباور مرگ مادر به گذشته ها مي انديشد. به گذشته هاي تلخ و به گذشته هايي شيرين به گذشته هايي دور و به گذشته هايي نزديك.

هرگز فكرش را هم نمي كرد كه روزي مادر در آغوشش جان بسپارد. كه روزي مادر چشمهايش را به اين زودي ها به روي او ببندد. كه روزي مادر اينگونه غم انگيز و غريبانه با دنياي بي رحم و فاني اش وداع گويد .آنهم به خاطر بي وفايي و خيانت مردي كه روزي با چشماني ناباور و عاشق زندگي قشنگي را در كنار او آغاز كرده بود. .آنهم به خاطر مردي كه بعد از 18 سال زندگي او را به خاطر ورود زني ديگر به زندگيش به دور انداخته و موجب افسردگي شديد او گشته بود. ليلي درحاليكه در تاريكي وهم انگيز اتاق ناباورانه جسد بي جان مادرش را كه در آغوشش به خوابي ابدي فرو رفته بود به خود مي فشرد. به ياد سخنان او از عشقش به پدر افتاد.

به گفته مادرش پريناز نطفه ي او در ميان ديوارهاي شهر زيباي شيراز در خانه اي با بافتي قديمي و دلباز بسته شده بود. آنهم ديوارهايي كه هميشه بوي عشق و دلدادگي مي داد و بوي حافظ و سعدي را.

بعد از آن نيز دوران بي خبريه كودكي اش و همينطور دوران پرشيطنت نوجوانيش و بالاخره هم سرآغاز دوران زيبا و پرالتهاب جوانيش را در ميان همان ديوارها گذرانده و رشد كرده بود.به قول خودش يك دختر شيرازي به تمام عياري بود كه معني عشق و دلدادگي را به خوبي مي دانست و مي فهميد و درك مي كرد. نوزده ساله بود كه به هنگام بازگشت از كلاس هاي آموزش تايپ در يكي از ايستگاههاي اتوبوس آنهم در يك روز زيباي بهاره با يك برخورد و نگاه كوتاه بدجوري دلباخته ي ناصر پدر ليلي شد.

از حق نگذريم آن روز ناصر نيز با همان نگاه كوتاه كشش عجيبي نسبت به پريناز پيدا كرده و علاوه بر دلش تمام اندامش نيز به لرزه درآمده بود.كه بعد از آنروز ديدارهاي كوتاه و يك روز درميانشان در همان ايستگاه اتوبوس كارشان را به يك عشق جانسوز و آتشين كشاند و تاب و تحمل را از هر دوشان گرفت و بي طاقتشان كرد. پريناز دومين فرزند خانواده اش بود و تك دختر خانه و عزيز كرده پدر و مادرش و طبق معمول كه هميشه پدران براي دخترانشان ارزوهاي بسياري دارند پدر او نيز براي تنها دخترش آرزوهاي ناگفته و بهترين ها را در نظر داشت.

روزي كه پدرش رحمان متوجه عاشق شدن دخترش شد. آن هم با آن تب و تاب از هرچه آشنا و غريبه بود جوياي وضعيت ناصر شد و زمانيكه از وضعيت ناصر كه دانشجويي بيش نبود مطلع گشت به شدت با ازدواج آنها مخالفت كرد.ولي پريناز كه در آن زمان جوان بود و عاشق و احساساتي پايش را در يك كفش كرده و براي ازدواجش با ناصر به سختي سماجت كرده بود.

در آن زمان ناصر پسري بود بيست و سه ساله و دانشجو كه به علت قبوليش در يكي از دانشگاههاي شهر شيراز در آن شهر مشغول به تحصيل و كسب علم بود. او نيز همچون پريناز به سختي خواهان اين ازدواج بود و او نيز به سختي طاقت از كف داده بود.

ليلي خيلي خوب به خاطر داشت كه در اين اواخر مادرش مدام از آنروزها ياد مي كرد و مدام با ياد آن روزها آه حسرت مي كشيد.پريناز حتي آخرين ساعات عمرش نيز باورش نمي شد كه ناصر، مردي كه يك پريناز مي گفت و صد پريناز از ميان لبانش بيرون مي زد ، پشت پا به آنهمه عشق و علاقه زده و ديگري را به او ترجيح داده باشد.

او بعد از خيانت ناجوانمردانه ي ناصر مدام احساس مي كرد كه آفتاب زندگيش كه همان احترام و عزتش بود با خيانت او به يكباره به زير پاره ابر قطوري رفت و خود را براي هميشه در زير آن ابر پنهان كرد. او با خيانت ناصر مدام احساس مي كرد كه آفتاب پر نور زندگيش كه همان عشق و علاقه مابين خودش و ناصر بود ديگر هرگز هيچ طلوعي نخواهد داشت. در تمام آن روزها چنان سرخورده و غمگين بود كه نمي توانست هيچ اندازه اي براي آن همه سرخوردگي و اندوهش بگذارد. در تمام آن روزها زندگي براي همه در جريان بود الا براي او كه ديگر زندگي را نمي خواست. درست از زمانيكه ناصر او را به دور انداخته و ديگري را به جاي او نشانده بود وجودش به يك تكه يخ مبدل گشته و خيال پذيرش هيچ گونه گرمايي را نيز نداشت. هر روز با تاريك شدن هوا دلتنگيش بيشتر و قلبش به ميزان بيشتري درهم فشرده مي شد.درست بيست سال پيش ناصر به دنبال يك عشق آتشين و جانسوز پانزده بار به خانه ي پريناز رفته و با عجز و التماس او را از پدرش خواستگاري كرده بود كه بالاخره شانزدهمين بار دل رحمان به رحم آمده و جواب مثبت را به او داده بود. هرزمان كه پريناز به اين قسمت از خاطراتش مي رسيد چشمانش پر از اشك مي شد و صدايش پر از بغض. چون به خوبي نگاه عاشق و چهره پراحساس ناصر را در آن روز خاطره انگيز به خاطر داشت.

آنروز ناصر به محض اينكه پاسخ مثبت را از زبان رحمان شنيد به ناگاه از جايش پريد و با چشماني پوشيده از اشك كه موجب خنده ي حاضرين در مجلس شده بود به دست و پاي او بوسه زد و به او قول داد كه پريناز را تا آخرين لحظه ي عمرش دوست بدارد و خوشبختش كند.و بعد از آن نيز با تمام احساسي كه در چشمانش جا خوش كرده بود به پريناز كه با لبخند شيريني از اتاق ديگري به تماشايش ايستاده بود ...

پريناز كه با لبخند شيريني از اتاق ديگري به تماشايش ايستاده بود ... نگاهي پر از عشق انداخته و با همان نگاه به او قول داده بود كه تا ابد در كنارش بماند. و بالاخره بعد از آن همه رفت و آمدهاي ناصر و نگاههاي پر حسرتش سه هفته بعد از روز خواستگاري دو دلداده كه طاقتشان از آن همه دوري طاق شده و بي طاقتي مي كردند پاي سفره عقد نشستند و زندگي را كه سرشار از عشق و محبت بود در كنار هم آغاز كردند آنهم زندگي كه هرگز گمان آن نمي رفت كه روزي با ورود بيوه زني فاصله اي به اندازه يك دنيا ميانشان بيافتد.يكسال از زندگي گرم و عاشقانه ناصر و پريناز مي گذشت كه خداوند دختري شيرين و بانمك با ابرواني پيوسته و چشماني آهووش به آن دو هديه كرد. كه البته پريناز در همان يك دختر ماند و ديگر صاحب هيچ اولادي نشد ولي براي ناصر اين چيزها مهم نبود چون او فقط پريناز را مي خواست كه او هم در كنارش بود بعد از تولد دخترشان هر كدام پيشنهاد اسمي را دادند كه سرآخر نام ليلي بيشتر از همه اسمها به دلشان نشست و مورد پسندشان واقع شد.زندگي آن دو با بزرگ شدن ليلي روز به روز شيرين و شيرين تر مي شد. كه در اين ميان ليلي هرچه بزرگتر مي شد و هرچه بيشتر به عقل مي آمد علاقه بي حد پدرش نسبت به پريناز را بهتر احساس مي كرد و بهتر مي فهميد. در آن روزها ناصر به محض ورود به خانه قبل از اينكه دخترش را در آغوش بگيرد همسرش پريناز را در آغوش مي كشيد و او را انرژي و اميد زندگيش مي ناميد و خود و زندگيش را بدون وجود او پوچ و بي معني مي دانست. مدام ناز او را مي كشيد و مدام قربان صدقه اش مي رفت. كه در اين ميان پريناز مثال هر زن ديگري كه با نازها و قربان صدقه رفتنهاي همسرش دنيا را سير مي كرد. دنيا را با تمام زيباييهايش سير مي كرد و لذت مي برد. تا اينكه ليلي كم كم به سن هفده سالگي رسيد او در آن سنين به خوبي مي توانست علاقه ي بي حد و اندازه مادرش نسبت به پدرش را ببيند و لمس كند. كه مادرش بعد از گذشت اين همه سال هنوز هم بدون پدر نه غذا مي خورد نه مي خوابيد و نه جايي مي رفت. از نظر او گويي كه زندگي مادرش تماما به وجود پدر گره خورده بود آن هم يك گره كور و بازنشدني. از نظر او مادرش حتي بدون پدر نفس كشيدن هم برايش سخت بود و دشوار. بطور كل از نظر او مادرش عاشق زندگي و عاشق همسرش بود. كه عشق به زندگي و عشق به همسرش در بند بند رگهاي تنش مي جوشيد و خون رگهايش را با شدت بيشتري به سمت قلبش به جريان مي انداخت. ليلي در تاريكي اتاق كه اشكهايش سيل وار به روي گونه هايش سرازير بود دستي به روي چهره رنگ پريده مادرش كه ديگر هيچ نشاني از زندگي در او ديده نمي شد كشيد و به ياد زماني كه ماه مهر بود و او به تازگي وارد كلاسهاي سال آخر دبيرستان شده بود. در آن روزها ناصر رفتارش نسبت بهپريناز خيلي سرد و بي تفاوت شده بود. بطوري كه مدام از تمام كارهاي او ايراد مي گرفت از طعم غذاهايش، از رنگ لباسهايش، از نوع سليقه اش، از طرز راه رفتنش و روزهاي آخر حتي از قيافه اش. و بيچاره پريناز كه در آن روزها به هيچ وجه دليل رفتارهاي سرد ناصر را نمي فهميد مدام به خودش مي رسيد به خانه مي رسيد به هنگام پختن غذا دقت بيشتري مي كرد. ولي ناصر گويي كه هيچكدام از آنها را نمي ديد. چون باز هم بهانه مي آورد و باز هم بهانه ديگري مي گرفت. ليلي دباره با خيره شدن به چهره ي مهتاب گون مادرش در زير نور مهتاب كه مرگ او را بيشتر به رخش مي كشيد بغضش را قورت داد و مرغ خيالش به شبي سفر كرد كه پدرش كنار ميز تلفن نشسته و بي تابانه در انتظار تماس شخصي بود و مادر بيچاره اش هم از همه جا بي خبر ذرون سنگر هميشگي اش مشغول پخت وپز بود تا آن شب با سفره ي رنگين تري از مرد زندگيش پذيرايي كند. آنشب ليلي به علت ديدن رفتارهاي سرد پدرش كه به تازگي بدجوري او را به فكر انداخته بود از لاي باز در اتاقش او را مي پاييد و رفتارهايش را زير نظر گرفته بود. و بالاخره ساعت 8 شب بود كه انتظارش به سر آمد و صداي زنگ تلفن او را بيشتر به در اتاقش چسباند. ناصر كه به محض شنيدن صداي زنگ تلفن مثال فرفريي از جايش پريده بود گوشي تلفن را از روي دستگاه برداشت و كنار گوشش گذاشت. ليلي با ديدن حالات و لحن صداي پدرش به خوبي متوجه بود كه مخاطب او در پشت سيم هاي تلفن به طور حتم بايد يك زن باشد.درحاليكه ضربان قلبش به شدت به قفسه ي سينه اش مي كوبيد به وضوح شنيد كه پدرش با طرف مقابلش كه زني به نام تابنده بود به آرامي در حال راز و نياز عاشقانه است. آن شب ليلي با شنيدن حرفهاي پدرش آنهم آنطور وقيحانه و با احساس درجا تمام رگ ها و عروق تنش كشيده و عرق سردي در سرتاسر اندامش جا خوش كرد.اگر با گوش هاي خودش نمي شنيد هرگز باورش نمي شد كه پدرش وقاحت را تا به آن حد رسانده باشد كه در زير سقف خانه اش با زني بيگانه آنهم آنطور آشكارا و بي شرمانه راز و نياز عاشقانه كند.آن شب ناصر به محض تمام شدن سخنان وقيحانه اش با آن زن گوشي تلفن را سرجايش قرار داد و به بهانه ايلباسهايش را پوشيد و از خانه بيرون زد.ليلي ان شب تا نزديكي هاي سپيده صبح از فكر به حرفهاي پدرش هزاران بار مرده و هزاران بار زنده شده بود.نگراتن مادرش بود و نگران زندگيشان. و بالاخره در گرگ و ميش آسمان از اتاق خارج شد و مادرش را به انتظار پدرش در كنار پنجره هال ديد. با ديدن قامت پرينازكه با نگراني در انتظار همسرش بود غمش چندين برابر شد . دلش مي خواست كه همان لحظه برود و پدرش را به همراه زني كه نمي دانست كيست بكشد و جنازه اش را تكه تكه كند ولي افسوس كه نه جايشان را بلد بود و نه جراتش را داشت. فرداي آن شب وقتي كه ناصر وارد خانه شدپريناز به سمتش دويد و از نگراني هايش براي او گفت و از شب بيداريش كه چقدر دلواپسش بوده است. ولي ناصر با شنيدن حرفهاي پريناز و ديدن حالاتش با لحن تندي گفت : ((چته خانوم؟ چه خبرته؟ مگه چي شده؟ شايد بعد از اين تو هفته چند شب نتونم بيام خونه،مگه بهت نگفته بودم تازگيا تو اداره كارام زياد شده و مجبورم شبام كاركنم؟!)) و پريناز آن شب در جواب ناصر فقط يك جمله گفت: ((آخه ناصر جان خيلي نگرانت بودم)) و باز هم ناصر با لحن سردي گفت: ((بيخود مگه من بچه كوچولوام كه مدام نگرانم مي شي؟! )) ليلي در آن تاريكي و فضاي مرگ آلود اتاق كه جنازه اي در آغوشش بود كلمه بيخود گفتن پدرش به دور سرش مي چرخيد و سر آخر نيز محكم به روي سر بي مادرش فرود امد. با كار و خيانت پدرش از هر چه جماعت مرد،منزجر و نفرت عجيبي در وجودش جا خوش كرده بود. دوباره با كشيدن آهي پربغض، نگاهي برپيكر بي جان مادرش انداخت و به ياد روزي افتاد كه سالگرد ازدواج پدر و مادرش بود. در آن روز پريناز حسابي به خودش رسيده و غذاي دلخواه ناصر را تدارك ديده بود. ولي آن شب ناصر اصلا به خانه نيامده و پريناز را كه سخت نگران و بي تاب بود منتظر و چشم براه خودش گذاشت. و شب بعد وقتي پريناز براي ناصر از شب پيش كه سالگرد ازدواجشان بود و از تداركي كه براي آن شب تهيه ديده بود گفت. ناصر خيلي خونسرد و بي خيال ابروهايش را درهم كشيد و گفت: ((خانم طوري رفتار مي كني كه انگار منو تو تازه عروس و داماديم؟ براي چي اين روز و اينقد گنده اش مي كني و جشن مي گيري؟ ديگه اين بچه بازيا از تو گذشته. هيچ مي دوني چند سالته؟)) و آن شب پريناز با شنيدن جملات ناصر با چشماني ناباور و پر از اشك گفت: ((ناصرجان اين تويي كه داري اين حرفارا مي زني؟ يعني سالگرد ازدواجمون ديگه برات مهم نيست؟)) و ناصر نگاهي بي تفاوت به پريناز انداخت و گفت: ((اگه راستشو بخواي نه.)) و پريناز آن شب در جواب تحقيرآميز ناصر حتي كلامي نيز بر زبان نياورد.فقط با گلويي پربغض و ناباور آه عميقي از سينه اش بيرون داد و به نقطه اي نامعلوم خيره شد. در آن روزها پريناز با ديدن رفتارهاي سرد ناصر اين خيال بيشتر در ذهنش قوت مي گرفت كه شايد پاي زن ديگري در ميان باشد. چون چند ماهي بود كه ناصر مدام در خانه بهانه جويي مي كرد و بي جهت از هرچيزي ايراد مي گرفت.و مهمتر از همه اغلب شبها به خانه نمي آمد.در نظر پريناز اين فكر گمان غلطي هم نمي توانست باشدولي بازهم با تمام اين افكار و با تمام سرديهاي ناصر دائم زير لب نجواگونه با خود تكرار مي كرد: ((نه امكان نداره نه ... نه ... اصلا! مگه ميشه ناصر به من خيانت كنه؟)) و زماني نه چندان كوتاه نگذشته بود كه پريناز توسط خود ناصر متوجه شد كه بله! تمام حدسيات و گمانهايش در مورد او درست بوده است. يعني ناصر كه زماني فقط او را مي ديد و او را مي پرستيد بطور كل او را كنار گذاشته و زني ديگر را كه جوانتر از او بود و شادابتر از او، انتخاب كرده و بيشتر شبها و روزهايش را دركنار اومي گذراند.ليلي روزي را كه مادرش براي هميشه در برابر پاهاي گستاخ پدرش شكست و خرده هاي وجودش در زير پاهاي او به روي زمين پخش شد به خوبي به خاطر داشت.آن شب پريناز كه ديگر از غيبت هاي وقت و بي وقت ناصر به ستوه آمده بود، بالاخره به زبان آمد و گفت: ((ناصرجان اخه مگه ميشه هرشب تو اداره كار داشته باشي؟)) و ناصر بدون لحظه اي درنگ مثال افرادي طلبكاردركمال سنگدلي و نامردي رو در رويش ايستاد و با لحن بسيار بدي گفت: ((پري ديگه از اين سوالاي بي موردت خسته شدم. عزيز من اگه نمي دوني بدون. ديگه نمي خوامت، حتي ذره اي. ديگه دلم نمي خواد كنارت باشم، حتي لحظه اي.ديگه نمي تونم اين زندگي را تحمل كنم، حتي يه روز.ديگه نمي تونم دوست داشته باشم، حتي يه دقيقه. خلاصه ي كلام، بهتره كه بعد از اين به فكر يه زندگي ديگه باشي.)) و بعد از مكث كوتاهي به چشمان نگران پريناز نگاهي انداخت و با بي رحمي تمام گفت: ((پري من ازدواج مجدد كردم.خيلي دوسش دارم و به هيچ عنوانم نمي خوام از دستش بدم. بهت توصيه مي كنم كه هرچه زودتر ازم جدا شي. چون اينطوري به نفعته. حداقل توام مي توني دوباره ازدواج كني. هر چي هم قانون قرار بذاره بهت مي دم.)) از نظر ليلي مادرش همان روز مرد،نه امشب. مادرش همان روز شكست و رفت نه امشب... از نظر ليلي آن روز پدرش چه راحت بيزاريش را به مادر عنوان كرد؟ چه راحت دوست داشتن زني ديگر را بر زبان آورد ؟ چه راحت به مادر گفت كه به فكر زندگي جديدي باشد؟چه راحت مادر را كه آن همه براي آن زندگي و بقاي آن زحمت كشيده بود به دور انداخته و زني ديگر را بجاي او نشانده بود؟ چه راحت مادر را كه تمام جواني و عشقش را به پاي او ريخته و با تمام بود و نبود زندگيش ساخته بود، در خود شكسته و زير پاهايش له كرده بود؟ آري، از نظر او پدرش چه راحت توانسته بود همه چيز را ناديده بگيرد؟آن روز ليلي به وضوح قطعه قطعه شدن پوست وگوشت مادرش را دربرابر چشمان پدر ديد. آن روز حرف و اعتراف ناصر براي پريناز، چون بمبي بود كه به محض انفجار او را تكه تكه و از هم پاشيده كرد. آن شب پريناز حتي قطره اشكي نيز در برابر ناصر نريخت و حتي كلامي نيز بر زبان نياورد. فقط رنگش به شدت پريد و تمام اندامش به لرزه درآمد و تخته ي پشتش با صداي بلند و محكمي به ديوار پشت سرش سر خوردو به روي زمين از هوش رفت.ليلي با يادآوري عكس العمل آن شب پدرش كه بدون كوچكترين توجهي به حال زار زني كه زماني به اندازه تمام دنيا خواهانش بود، دوباره دندانهايش را از شدت خشم به روي هم فشرد.چشمانش را محكم به روي هم گذاشت.آن شب پدرش بعد از اينكه با عجله لباسهايش را درون ساكش قرار داد و موهاي سرش را جلوي قابآينه مرتب كرد با نگاهي به او كه بالاي سر مادرش نشسته و شانه هاي او را مي ماليد گفت: ((بيا اين شماره تلفن جديدمه، هروقت باهام كار داشتي تماس بگير.با مادرتم صحبت كن و بگو كه اگه طلاق بگيره به نفعشه.)) همين و همين و ديگر هيچ. آن شب ناصر بعد از لگدكوب كردن تمام احساسات پريناز او را مثال دستمال چرك و كهنه اي گوشه ي اتاقي رها كرد كه زماني محل خلوتشان بود و محل راز و نيازهايشان.آن هم پرينازي كه روزي براي بدست آوردنش مدام نذر و نياز مي كرد و مدام با عجز و التماس راه را بر پدر و مادر او سد مي كرد. بعد از آن شب پريناز ديگر پريناز سابق نبود.ديگر آن زن شاداب و خنده روي فاميل نبود. به گفته ي ديگران تابنده يكي از ارباب رجوع هاي ناصر بود كه به علت طولاني شدن كار اداري اشو همينطور به علت آمدوشدهاي مكررش به اتاق ناصر،كم كم به ناصر دل مي بندد كه به دنبال دل بستنش به ناصر با شگردهاي زنانه و دست و دلبازي هايي كه هر مردي را فريب مي دهد و از دلبستگي هايش جدا مي سازد بالاخره عشق و مهر ناصر را از سمت پريناز به سمت خودش مي كشد و موجب مي شود كه ناصر براي دومين بار در زندگيش عاشق شود و زني ديگر را به همسرش ترجيح دهد. ناصر بعد از روزي كه خيانتش را به پريناز علني كرد تا روزي كه او زنده بود،فقط دوبار به آن خانه پاي گذاشت. آن هم نه براي ديدن زني كه روزي مثال بتي او را مي پرستيد! بلكه براي برداشتن مدارك و لوازم شخصي اش. و پريناز همان دوباري كه ناصر پاي به آن خانه گذاشت. لب از لب باز نكردو حتي نيم نگاهي به او نيانداخت. گويي كه ديگر ناصر را نمي ديد و احساسش نمي كرد. و يا نه گويي ناصر ديگر برايش مرده بود. و ليلي هميشه آرزو مي كرد كه اي كاش پدرش واقعا مرده بودكه اگر چنين بود مطمئنا امشب او مرگ مادر را نمي ديد.از همان روزي كه خيانت ناصر علني شدليلي كينه ي عجيبي از پدرش به دل گرفت. چنان كه حتي در بدترين شرايط نيز از او هيچ كمكي نخواست.از نظر او پدرش چگونه توانسته بود روزهاي خوش با مادر بودن را فراموش كندو كنار زني ديگر روزهاي خوش ديگري را آغاز كند.پدرش چگونه توانسته بود كودكان بيگانه اي را كه از رگ و پوست مرد ديگري بودند به جاي برگزيند و در آغوش پدرانه اش به خود بفشارد.از نظر او گويي كه پدرش را جادو كرده و گويي كه با ضربه محكمي بر سرش كوبيده و او را از خود بي خودش كرده بودند.چنان كه خيلي راحت همه چيز را فراموش كرده و براي هميشه از ياد برده بود.آن شب در حاليكه جنازه پرينازدر آغوش ليلي بود تمام خاطرات تلخ و شيرين گذشته اش همچون يك سريال غم انگيز تلويزيوني پشت ير هم رديف مي شد و جلوي ديدگان پراشكش به نمايش در مي آمد. كه در ميان فقط اين خاطرات تلخ زندگيش بودند كه برايش پررنگتر از خاطرات ديگرش ديده مي شدند و او را از خود بي خودش مي كردند و موجب مي شدند تا او فراموش كند كه با جنازه اي به تنهايي در اتاقي حضور دارد. آن هم جنازه اي كه تا ساعاتي پيش نفس مي كشيد و با او سخن مي گفت و از او مي خواست كه بعد از او دختر خوبي باشد.پريناز بعد از خيانت ناصر چنان ساكت و خاموش شده بود كه حالتي از تسليم و سكوت در تمام حركاتش ديده مي شد يا مدام گوشه اي مي نشست و به آن دورها خيره مي شد. و يا مدام از روزهاي خوشي كه با ناصر داشت،سخن مي گفت و باران اشك هايش را بروي صورت رنگ پريده و استخواني اش كه زماني براي ناصر زيباترين چهره بود رها و دل اطرافيانش را پر از غصه مي كرد. كه تمام اين رفتارها و حركاتش دل ليلي را نسبت به مادرش پر از غم و نسبت به پدرش پر از كينه مي كرد. درست يكسال پس از علني شدن خيانت ناصر،پريناز درخواست طلاق داد. ولي حتي بعد از طلاق هم حالش هيچ تغييري نكرد و حال روحي اش هر روز بدتر از روز پيش شد.هيچ كدام از اقوام و دوستان باورشان نمي شد.كه زندگي اين دو زوج خوشبخت كهروزي همه آرزوي زندگيشان را داشتند به اينجايي كه امروز رسيده بود، رسيده باشد. تابنده چنان ماهرانهبه روي ناصر كار كرده و به روي او تاثير گذاشته و او را اسير خودش كرده بود كه ناصر ديگر نه ليلي را به خاطر مي آورد و نه ديگر زني را كه زماني برايش همچون بتي بود دست نيافتني.در آن روزها ناصر فقط عشوه هاي آن زن را مي ديد و ثروت كلان او را به همراه دو فرزندش كه گويي آن دو كودك واقعا فرزندان خود او بودند و تابنده نيز از روز اول همسرش بود و تنها عشقش. از نظر ليلي تابنده يك دزد قعار عشق بود كه عشق مادر را از پدرش دزديده و آن را فقط و فقط از آن خود ساخته بود. آن هم دزدي كه نه تنها پدرش را بلكه تمامي خوشي هاي زندگيشان را نيز به يكباره دزديده و مالك آن گشته بود. از نظر او تابنده مثال مهاجمي بود كه چون سايه اي شوم وارد زندگيشان گشته و با يك جرقه آن همه عشق و اميد و گرمي را به آتش كشيده بود. او بعد از رفتن پدرش هرگز اشك مادرش را نديد الا در خفا. مادرش فقط سكوت بود و سكوت. كه بالاخره هم همين سكوت كار به دستش داد و او را از پاي درآورد وبه افسردگي شديدي گرفتارش كرد. بعد از آن بيماري بود كه پريناز به هر بهانه اي اشكش در مي آمد و بي محابا اشك مي ريخت.بعد از آن بيماري بود كه هر روز با كابوسي كه ناصر گريبانگيرش كرده بود از خواب بيدار مي شد و با نديدن مردي كه 18سال با آهنگ صدايش از خواب برخاسته بود آرامشش را از دست مي داد. و برعكس پريناز،در آن روزها ناصر با چنان آرامشي كنار تابنده زندگي مي كرد كه گويي تازه داماد بود و جواني بيست ساله.ليلي وقتي به خود آمد كه با اشكهاي بي امانش صورت بي رنگ و روي مادرش را حسابي شسته و غسلش داده بود كه با همان اشك هاي بي امان خيره در چهره ي مادرش زير لب گفت:مامان خيلي مظلوم بودي،خيلي. براي همينم بابا اين بلا رو سرت آورد و بي شرمانه بهت خيانت كرد حتي يه بارم به بابا نگفتي كه چرا؟ ساعت سه نيمه شب بود و و هنوز هم به گذشته ها مي انديشيد. به ياد روزي افتاده بود كه پدرش در جواب اعتراض او نبست به ازدواج مجددش كشيده محكمي را با تمام خشم به صورتش خوابانده بود و دهانش را پر از خون كرده و با لحن تندي گفته بود: ((اين حرفا قد تو نيست تو بهتره به جاي فضولي تو كاراي من به درسات برسي)) و او آن روز در حاليكه اشكهايش با خون دهانش در هم آميخته بود ناباورانه به چهره ي بيگانه پدرش خيره شد و فقط يك جمله گفته بود: ((بابا يه روز تقاص اين بدي هاتا ميدي مطمئن باش)) آن شب گويي پريناز حس كرده بود كه آخرين شب زندگي و آخرين شب نفس هايش است. چون ليلي را به كنار خود خواند و گت: ((ليلي جان مي خوام امشب تا خود صبح كنارم باشي امشب خيلي حرفا باهات دارم دلم مي خواد بعد از من دختر خوبي باشي دلم مي خواد عين خودم پايبند خيلي از قول و قرارات باشي دلم مي خواد نجيب زندگي كني و نجيبم از دنيا بري دلم مي خواد توي زندگيت به قدري خانوم و موفق بشي كه همه بگن خوب معلومه چون دختر پرينازه. آره ليلي جان دلم مي خواد همه چيزايي رو كه گفتم خوب گوش كني و خوبم عمل كني بهم قول بده ليلي بهم قول بده كه تو زندگي هيچ وقت از خط راست خدا منحرف نشي.)) و ليلي درحالي كه از حرف هاي مادرش سردر نمي آورد گفت: ((چشم مامان ،چشم)) چون اصلا فكرش را هم نمي كرد كه به آن زودي ها مادرش را از دست بدهد. ولي همان شب درست زماني كه عقربه هاي ساعت روي يازده و ده دقيقه جا خوش كرده بودند پريناز نفس هايش سنگين شد و ليلي را به وحشت انداخت . ليلي بلافاصله و با عجله و دستاني لرزان پشت پريناز را مالش داد و آبي به لبان خشكش رساند . ولي حال پريناز هيچ تغييري نكردو بالاخره با نفس هايي كه به سختي از سينه اش بيرون مي داد گفت: ((ليلي جان دلم مي خواد سرمو بذارم رو زانوهات)) و ليلي درحاليكه گلويش پر از بغض بود و چشمانش پوشيده از اشك به آرامي سرش مادرش را به روي زانوهايش قرار داد و مشغول نوازشش شد. ولي هنوز دقايقي نه چندان كوتاه نگذشته بود كه پريناز بعد از به زبان آوردن چند كلمه مقطع كه به سختي از ميان لبان و گلويش بيرون مي زد،چشمان زيبايش را كه روزي براي ناصر زيباترين چشمها بودند، به چهره ي ليلي دوخت و بعد از لحظاتي براي هميشه آن چشم ها را بست و در دم جان سپرد و ليلي را مات و مبهوت بر جاي گذاشت. آن شب مرگ و هجرت مادر براي او غم انگيزترين صحنه ي زندگيش بود.آن شب مرگ و هجرت مادر براي او فاجعه اي بودغير قابل باور و غير قابل انكار ليلي تا به آن شب مرگ را به اي نزديكي نه ديده و نه شناخته بود. ولي آن شب پريناز با مردنش مرگ را به خوبي به او هم نشان داده و هم شناسانده بود.در حالي كه ليلي با يادآوري تمام آن خاطرات تلخ ريزش اشك هايش چندين برابر شده بود. نگاهش را به پنجره اتاق مادرش دوخت و سپيده صبح را در پهناي آسمان ديد. مانده بود كه خبر مرگ مادر را چگونه به پدربزرگ و مادربزرگش بدهد؟ چگونه به دايي هايش بگويد؟ اصلا چگونه باورش كند؟ كه با تمام اين افكار جنازه بي جان پريناز را به روي زمين گذاشت و با بغض و ناباوري ملحفه اي را به رويش كشيد و با قدم هايي كه به زحمت او را به جلو مي كشيدند به سمت بيرون آپارتمان رفت تا همسايگان را از مرگ مادرش آگاه سازد و با كمك آنها خانه ي ديگري را برايش تدارك ببيند

فصل دوم2
فرياد و اشك بي صداي ليلي به هنگام خاكسپاري پريناز قلب همه را به درد آورده و قطرات اشك را به روي چهره هايشان آورده بود. پريناز چه مظلومانه رفته و دخترش چه مظلومانه مي گريست و با او وداع مي گفت. همه بستگان و اقوام از چهره پريده رنگ و اشك هاي بي امام و صداي خفه در گلويش به خوبي مي فهميدند كه در درونش چه مي گذرد و چه غوغايي برپاست و چه دردي در درون دارد؟

ليلي بدون هيچ صدايي سرش را بروي خاك مزار مادرش مي ساييد و با باران اشك هايش خاك مزار او را مي شست و آبياري مي كرد. مرگ مادر برايش كابوسي بود باور نكردني. هرچه تلاش مي كرد و هرچه به خود مي قبولاند كه مادر رفته و او مانده است باز هم باورش نمي شد. بارها و بارها به هنگام خاكسپاري و شستشوي پيكر جوان مادرش آرزو كرده بود كه اي كاش كه چنان قدرتي داشت كه همان لحظه و همان ساعت مي رفت و تابنده و پدرش را با دست هاي خودش خفه مي كرد و كودكان آن زن را نيز هم چون خودش يتيم و بي ياور مي كرد، ولي افسوس كه نه قدرتش را داشت و نه جراتش را.

او در آن لحظات پر از درد و غم قصه ي زندگيش را مثال نمايش غم انگيزي مي ديد كه فانيان آن فقط و فقط خودش بود و مادرش.

ناصر با آن همه عشقي كه قبلا نسبت به پريناز داشت و همينطور بعد از 18 سال زندگي در كنارش حتي به خودش زحمت اين را نداده بود كه بر سر مزارش حاضر شود و تسليتي به دخترش بگويد. كه ليلي ان روز با نديدن پدرش بر سر مزار مادر اين جملات با تمام كينه بر دل و زبانش جاري شد: ((بابا چطور تونستي به اين راحتي همه چي رو فراموش كني؟ چطور تونستي خنده هاي شيرين مامانو به دست فراموشي بسپوري ؟ چطور تونستي در مورد مرگ مامن تا به اين حد بي اعتنا باشي و حتي نخواي كه جسم بي جان مامانو براي آخرين بار ببيني؟ بابا تو آدم نيستي ، نه آدم نيستي.)) روبروي ليلي پدر و مادر پريناز درحالي كه به شدت زار مي زدند و از خدا دخترشان را مي خواستند با حالي زار به ياد روزهايي افتاده بودند كه ناصر بارها و بارها پريناز را از آنها خواستگاري كرده و بالاخره هم تنها دخترشان را با رضايت آن دو به عقد خود درآورده بود. به ياد روز عقد آن دو افتاده بودند كه چگونه ناصر هم چون پروانه اي بدور پريناز مي چرخيد و خواسته هايش را بدون هبچ درنگي برآورده مي كرد. به ياد روزهايي افتاده بودند كه چگونه ناصر دخترشان را هم چون بتي مي پرستيد و مدام قربان صدقه اش مي رفت. و امروز را مي ديدند كه همين ناصر حتي در خاكسپاريش نيز شركت نكرده بود. در دو طرف ليلي دايي كمال و دايي كيوانش سر در گريبان نشسته و در عزاي تنها خواهرشان مي گريستند آن هم در عزاي خواهري جوان و مهربان كه به هيچ احدلناسي بدي نكرده و مظلوم ترين زن فاميل بود.كمال در سمت راست ليلي نشسته و بي تابانه اشك مي ريخت و پريناز را صدا مي زد. او به عنوان برادر بزرگتر از مرگ خواهرش غمگين بود و از خيانت ناصر خون خونش را مي خورد. بخصوص كه ناصر حتي براي آخرين بار نيز نخواسته بود كه جسم بي جان پريناز را ببيند و در خاكسپاريش شركت كند.

كيوان برادر كوچكتر پريناز در سمت چپ ليلي نشسته و بي محابا اشك مي ريخت و به خواهرش مي انديشيد آن هم به خواهري كه مظلومانه زيست و مظلومانه هم رفت. ليلي بر سر مزار مادرش به قدري آرام گريسته و به قدري بغضش را قورت داده بود كه به هنگام برخاستن از سر مزار از حال رفت و به ناگاه به روز قبر پريناز پهن شد. كه همان لحظه به كمك كمال و كيوان راهيه بيمارستان شد و زير سرم قرار گرفت. ولي بعد از گذشت ساعتي به محض اينكه حالش تا حدودي بهبود يافت به كمك كيوان و همسرش كه در كنارش مانده بودند به خانه برگشت و دوباره در كنار پدربزرگ و مادربزرگش و همينطور بقيه اقوام و دوستان به سوگ مادرش نشست.

يك هفته بعد از مراسم خاكسپاري و هفتم پريناز دوباره كار ليلي به مدت سه شبانه روز به بيمارستان كشيده شد.كه در اين سه شبانه روز يا مدام همسر كمال بالاي سرش بود يا مدام همسر كيوان.

كمال و كيوان هر زمان كه قيافه رنگ پريده وغم زده ي ليلي را با آن صداي بغض آلودش مي ديدند و مي شنيدند سرشان را با تاسف تكان مي دادند و دندان هايشان را به خاطر كوتاهي و بولهوسي ناصر از شدت خشم به روي هم مي سائيدند. ولي باز هم به خاطر وخيم تر نشدن حال ليلي كلمه اي بر زبان نمي آوردند.و تمام آن خشم و حرف هاي ناگفته را به سمت قلبشان قورت مي دادند. اگر وجود ليلي نبود به طور حتم ناصر را بدجوري گوش مالي مي دادند. ولي با بودن ليلي هر دو برادر كوتاه آمدند و ناصر و كارهايش را به خدا واگذارش كردند. روزي كه ليلي از بيمارستان مرخص شد به قدري احساس ضعف و تنهايي و بي پناهي ميكرد كه به محض ديدن دايي كمالش خودش را در آغوش گرم او رها كرد و به شدت گريست.روح و روانش به قدري به هم ريخته و و خسته بود كه نمي دانست چه كند و چه بگويد و به كجا برود كه دلش آرامشي گيردو روح خسته اش از آن همه خستگي به درآيد.

ولي بالاخره بعد از گذشت دقايقي با شنيدن جملات پرمهر و آرامش بخش كمال و همينطور احساس نوازشهاي پدرانه اش گويي كه بغض گلويش تا حدودي سبك شده و روح و روانش آرامشي گرفته باشد. با تكيه بر او از پله هاي عريض بيمارستان پايين رفت و سوار اتومبيلش شد. درحالي كه كمال به هنگام رانندگي مدام با ليلي صحبت و او را به آينده اي بهتر از امروز اميدوارش مي كرد ، از او مي خواست كه به همراه آنان راهيه شيراز شود و كنار آنها زندگي كند. و ليلي درحالي كه با گوش سپردن به حرفهاي كمال چشمانش را بسته و به صندلي اش تكيه داده بود قطرات درشت اشك از گوشه ي چشمانش سر مي خورد و به زير گلويش گم مي شد. هرگز فكرش را هم نمي كرد كه روزي به اين صورت غم انگيز زندگيشان از هم بپاشد. كه روزي مادرش بميرد، و پدرش به دنبال خوش گذراني با زني ديگر او را در اين سن كم تنها و بدون يار و ياور بگذارد.نه هرگز فكرش را هم نميكرد. كه در ميان تمام اين افكار غم انگيز با صداي دايي كمالش كه پرسيد : ليلي جان حرفامو گوش مي كني؟ يا نه؟

به خود آمد و به چهره ي او كه غمگين تر از چهره ي خودش بود خيره شد و حرف هاي او را كه محبتش را نشان مي داد در فضاي ذهن و مغزش به گردش درآورد كه آيا به شيراز برود يا در همين تهران بماند؟ كه بعد از گذشت دقايقي و خيره شدن به آن دورها به اين نتيجه رسيد كه مگر مي تواند با وجود تمام خاطرات شيرين مادرش در چارچوب خانه اشان و با وجود مزار هنوز خشك نشده ي مادرش در شهرشان به دياري ديگر برود و ان شهر و ديار را براي هميشه به دست فراموشي بسپارد؟! كه با اين افكار گريه ي بي صدايش شدت گرفت و به هق هق شديدي مبدل گشت . ولي با فشار گرم و مهربان انگشتان كمال به روي شانه اش چشمانش را باز كرد و از پشت پرده اي از اشك به او نگاهي انداخت و گفت : دايي جان يعني همه ي شما مردا اينقدر بي عاطفه اين؟ يعني همه ي شما مردا اينقدر زود همه چي رو فراموش مي كنين؟ آره دايي جان، آره؟

كمال كه با ديدن حال زار ليلي و مرگ خواهرش بغض سختي به دور گلويش پيچيده بود، به زحمت بغضش را قورت داد و گفت: نه دايي جان! نه! همه ي ما مردا اينطوري نيستيم. فقط بعضي از ماها نامرد از آب درمي ياييم و زندگي و زن و بچمونو با كارها و رفتارمون به آتيش مي كشيم. مثل پدرت كه همه چي رو ناديده گرفت و رفت پي زني كه ارزش هيچ چيزو هيچ كس رو نداره. حتي ارزش پدرتو كه اين همه نامرد از آب در اومد. باور كن ليلي جان در مورد اون زن خيلي تحقيق كردم. يه عفريتيه كه دومي نداره. فقط نمي دونم چطور ناصر رو رام خودش كرد؟ اونم تا به اين حد. از ناصر بعيد بود كه يهو اين همه تغيير بكنه و بزنه زير همه چي. ولي دايي جان عيبي نداره خودم كه نمردم. مطمئن باش تا موقعي كه شوهر نكردي مثل يه پدر خوب بالا سرتم.ضمنا در مورد همه ي مردام اينطوري فكر نكن. همشون اين طوري نيستن و اينم بدون كه چه زن و چه مرد هر جفتشون خوب و بد دارن.

ليلي درحاليكه چهره اش را به سمت خيابان مي چرخاند باصداي آرامي گفت: نمي دونم دايي... نمي دونم ! ولي فقط بدونين كه من شيراز نميام.

و دوباره چشمانش را بست و كمال را به اين فكر انداخت كه اگر ليلي همراه آنها به شيراز نرود، چگونه به تنهايي و بدون سرپرست در اين شهري كه بزرگ بودو پر از گرگ زندگي خواهد كرد؟ كه با اين افكار تصميم گرفت با هر طريقي كه بود او را راهيه شيراز كند.بيست روز پس از ختم پرينازهرچه مادربزرگ و پدربزرگش و همينطور اقوام ديگرش به او اصرار كردند كه با آنها راهيه شيراز شود او نپذيرفت و زير بار حرفهاي آنان نرفت. چون او خانه اي را كه بوي مادرش را مي داد دوست داشت و دلش مي خواست كه بعد از او چراغ آن خانه راتمام شبها روشن بگذارد و با خاطرات شيرين او هر شب را به صبح و هر صبح را به شب برساند.چون او دلش مي خواست كه به همه ثابت كند، مثل مادرش پاك است و به تنهايي هم ميتواند زندگي كند و به بيراهه نرود.

هرچه كمال و كيوان به او گوشزد كردند كه صلاح نيست به تنهايي و بدون سرپرست در آن خانه و در آن شهر بماند، او زير بار نرفت كه نرفت. و در آخر هم با اطمينان كامل به آنها گفت: نگران نباشيد من هيچ وقت رفتاري از خودم نشون نمي دم كه موجب آزردگي روح مامان بشم، من اينو به مامان قول دادم. به شما هم قول مي دم دختر بدي نباشم. مي خوام همونطور كه مامان دوست داشت و آرزوش بود فقط درس بخونم.

و به اين ترتيب با اين حرف ها اقوام نزديكش را كه نگران تنهايي او بودند راهيه شيراز كرد. يك هفته از رفتن اقوام پريناز مي گذشت كه بالاخره سر و كله ي ناصر پيدا شد. چنان آراسته و شنگول جلوي روي ليلي ايستاده و و با او سخن مي گفت كه گويي ليلي به تازگي مادرش را از دست نداده بود. ليلي با ديدن پدرش كه خيلي سرحال و بي خيال از مرگ پريناز بود صورتش به يكباره داغ شد و احساس كرد كه گر گرفته است چنانكه حتي سلامي كوتاه نيز به او نداد.ناصر با ديدن نگاه تند و پركينه ي ليلي به يكباره شاديش به روي صورتش ماسيد و سگرمه هايش در هم رفت.آن روز او آرايش موهايش را به طور كل تغيير داده و جوانتر از سابق نشان مي داد. عطر تنش ديگر آن عطري نبود كه پريناز هميشه عاشقش بود. حتي نگاه ناصر نيز تغيير كرده بود.همچون لباسهايش،همچون مدل موهايش، همچون حرفهايش،و همچون تن صدايش. آري آن روز ناصر مثال تازه دامادهايي بود كه وارد ماتم سراي دخترش شده بود.

ليلي با ديدن پدرش بخصوص كه آن همه سرحال بود و بي خيال دوباره احساس نفرت از او تمام وجودش را پر كرد.چنان كه دلش مي خواست همان لحظه گلوي او را كه روزي برايش مقدس بود ميان انگشتش بگيرد و به قدري بفشارد تا ديگر نفسي در آن حلقوم خيانتكارش نماند.بعد از گذشت دقايقي وقتي كه ناصر ديد ليلي نه سلامي به او داد و نه حتي صحبتي با او كرد ابروهايش در هم گره خورد و مثال افرادي طلبكار گفت: مثل اينكه بزرگي و كوچيكي هم يادت رفته؟ ديگه يه سلام كه ميتونستي به پدرت بدي؟ نكنه سلام دادنم يادت رفته؟

ليلي با نفرت تمام نگاهي به پدرش انداخت و گفت: كاشكي شمام مثل من فقط يه سلام يادتون مي رفت. ولي شما خيلي چيزا يادتون رفته، خيلي چيزا.

عاطفه،مردونگي، حتي دخترتون و حتي زني را كه 18سال كنارتون با نجابت و عشق زندگي كرد.چطور دلتون اومد همه اينا رو فراموش كنين؟ چه طور دلتون اومد حتي تو خاكسپاري زني كه يه روز با اشك و التماس اونو از پدرش گرفتين شركت نكنين؟ يعني عشوه هاي اون زن اينقدر مستتون كرده؟

كه ناصر با شنيدن جملات تند و تلخ ليلي از جا پريد و گفت: خفه شو! اين حرفا به تو نيومده.

ليلي با ديدن عكس العمل تند پدرش، چشم هايش را براي او تنگ تر كرد و گفت: واقعا خودتو به چيه اون زن فروختي بابا؟ به عشوه هاي خركيش؟ يا به پول هنگفتش؟

ناصر مه با شنيدن جملات ليلي به شدت خشمگين شده بود با عصبانيت تمام دستش را بالا برد و محكم بروي صورت تنها دخترش كه به تازگي مادرش را از دست داده بود پايين آورد و گفت: من به تو اجازه نمي دم راجع به تابنده اينطور حرف بزني.

وقتي پدرش با آنگونه تابنده ،تابنده مي گفت احساس مي كرد چنگالهايش آماده است تا به او حمله كند و زبانش را كه آنگونه با گستاخي تمام نام تابنده را جلوي رويش بر زبان مي آورد از حلقومش بيرون بكشد و تكه تكه اش كند.ليلي كه آن روز با ديدن پدرش گمان مي برد كه براي دلداريش آمده است، با كشيده محكم او بغض حلقه زده برگلويش به يكباره دهان باز كرد و سيل اشكهايش به روي صورتش رها شد و با نگاهي ناباور گفت: فكر كردم اومدين به من تسليت بگين و نوازشي به روي سر بي مادرم بكشين؟ فكر كردم اومدين بگين غصه نخور دخترم من كه نمردم. فكر كردم....

ولي گريه امانش نداد و هق هق بلندش در فضاي سرد اتاق پيچيد. گريه اش به قدري شديد بود كه تمام اندامش را به لرزه درآورده بود. چه طور فكر كرده بود كه پدرش براي تسلي او آمده است؟ چطور فكر كرده بود كه پدرش به محض ورودش او را به خودش مي فشارد و مي گويد: دخترم،عسلم،قشنگم، بابات كه نمرده غصه نخور! چطور فكر كرده بود؟ چطور فكر كرده بود؟

ناصر با ديدن بي تابي دخترش كنار پاهاي او نشست و دستي به سرش كشيد و گفت: خودت باعث شدي دستم روت دراز بشه. مي دوني كه من بدم مياد راجع به تابنده اينجور صحبت كني.

ليلي با حرف پدرش كه عمل زشتش را توجيح مي كرد از جايش بلند شد و با لبخند پرتمسخري گفت: از شما تعجب مي كنم بابا! چطور از زني كه 18سال با تمام داشته ها و نداشته هاتون سر كرد و هيچ اعتراضيم نكردحمايتي نكردين و به اون زنيكه آشغال نگفتين دست از سرم بردار من زني دارم كه دوسش دارم. دختري دارم كه تنها اميدش منم. ولي امروز رو در روي من ايستادين و وقيحانه از زني كه دو سال بيشتر نيست باهاش زندگي مي كنين اينطور دفاع مي كنين و مثل اسفند بالا و پايين مي پرين و دست روي تنها دخترتون بلند مي كنين. اونم دختري كه تازه مارش مرده!!!

ناصر دوباره با شنيدن جملات ليلي عصبانيتش دو چندان شدو با صداي بلندي گفت: من امروز اينجا نيومدم تو برام قصه تعريف كني. من اومدم فقط بهت بگم با تابنده صحبت كردم اون راضي شده كه تو بيايي و با ما زندگي كني چون دلم نمي خواد فردا پس فردا پشت سرت حرف و حديثي بشنوم. حاليته كه؟

ليلي با خشم و گريه گفت: آره بابا حاليمه خيليم خوب حاليمه. اولا كه تابنده خانوم خيلي غلط كردن اجازه فرمودن من با شما زندگي كنم. دوما مطمئن باشين اون دلش به حال من نسوخته. اون دلش هواي يه كلفت جديد ك
رمان و باز هم ليلي(1)
رمان و باز هم ليلي(1)

ادامه متن...

authorنوشته سعيد دانش دوست  date۲۷ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


roman مي گل (23)

-شهروز جلو سالار؟؟نميگي كاديلاك كنارشه بعد يهويي...!!!



 

-اين و گفت و اومد جلوي بچه ها ايستاد در اسطبل اسبش و باز كرد...همون اسبي كه شهروز داشت بهش هويج ميداد!!و شروع كرد دهنه اسب زدن!!!



 

در همين حين رو به مي گل گفت:خوبي شما؟



 

-ممنون...خوبم...



 

و خودش و بيشتر به شهروز چسبوند!



 

-سوار نميشي شهروز؟



 

-نه...مي گل قراره سوار بشه!!!



 

-خوبه....كاديلاك بهش سواري ميده؟؟؟



 

-تا الان كه با هم مشكلي نداشتن..اما امروز كاديلاك و سوار نميشه...



 

اين پايان مكالمه اشون بود...مخاطب بعدي شهروز. مي گل بود



 

-بيا بريم بگم برات اسب زين كنن!!!



 

و بعد مي گل و با حمايت بازوهاي خوش تراشش به سمت بيرون هدايت كرد!!!



 

-ديگه حق نداري به اسبش هويج بدي!!!



 

-بس كن بچه بازي و....من به همه اسبها هويج دادم!!!نميشه اون حيوون نگاه كنه كه!!!



 

به فضاي بازي رسيدن....شهروز باز با فرياد به كارگري گفت:اسلام...اسلام...



 

-اسلام داد زد:بله آقا شهروز؟؟؟



 

-يكي از اسبهاي كلاس و زين كن....



 

مي گل كودكانه و با التماس گفت:سفيد باشه...



 

شهروز خنده اي كرد و باز داد زد:اسلام....آيس و زين كن!!!



 

-چشم اقا!!!



 

بعد مي گل و به سمت مانژي برد كه وسطش خالي بود و دورش يه راه باريك با نرده درست شده بود و حالت بيضي داشت!!!



 

-اينجا رو بهش ميگن مانژ بيضي...براي اموزش اوليه ازش استفاده ميكنن!



 

مي گل سري تكون داد يعني متوجه شدم!!!چند مورد ديگه هم توضيح داد تا اسب و اوردن...



 

-مرسي اسلام...



 

اسلام رفت...شهروز كمي دور تا دور اسب راه رفت و به زين و ركاب ور رفت و درستشون كرد و بعد يهو يادش افتاد مي گل كلاه نداره...اسلام و كه پشت بهشون داشت ميرفت صدا زد



 

-بله اقا؟؟؟



 

-يه كلاه براش بيار..



 

-زنونه اقا؟؟



 

-بله!!



 

بعد زير لب گفت نه پس مردونه !گيجه پسره....



 

بعد رو به مي گل گفت...مقنعه ات و در بيار اينجا كسي نيست...تا كلاهت و بياره راحت باشي...مي گل هم مقنعه اش و در اورد بعد شهروز براش توضيح داد چطوري سوار اسب بشه.. چند بار تلاش كرد و نتونست و آخر هم شهروز كمكش كرد اما بهش گفت به زودي ميتوني...نگران نباش...مي گل كه حالا روي اسب نشسته بود و قاچ زين و دو دستي گرفته بود به شهروز كه داشت ركابهاش و تنظيم ميكرد نگاه كرد و گفت:آخه خيلي تكون ميخوره...ولي سفيد سفيدم نيستا...خالهاي طوسي داره!!!



 

شهروز پاش و گرفت و گذاشت تو ركاب و همون موقع سفيدي پاي مي گل و كه به خاطر بالا رفتن شلوارش مشخص شده بود بوسه اي زد و گفت..عوضش تن تو سفيد سفيد...بدون هيچ خالي!!!



 

مي گل احساس كرد چيزي تو بدنش خالي شد..يه حس جالب...حس دوست داشته شدن...احساس ميكرد داغي لبهاي شهروز روي پاش جا انداخته....



 

وقتي شهروز ركابهارو اندازه كرد برگشت و به سمتي كه اسلام بايد براشون كلاه مياورد نگاه كرد وقتي ديد هنوز نمياد گفت:تو برو يه دور بزن تا كلاه بيارن برات...و بعد كمي توضيح داد كه اسب چطور حركت ميكنه و چطور مي ايسته.....



 

-روي اسب بايد 1.2 كني...يعني با حركت 1 از روي زين كمي بلند ميشي با 2 ميشيني...



 

مي گل فشاري روي ركاب اورد و كاملا ايستاد و گفت اينطوري؟؟



 

-نه!!!يه كم خودت و بلند ميكيني و ميشني..اين براي اينه كه حركتت با اسب هماهنگ بشه و كمر درد نگيري!!!



 

مي گل حركت كرد..شهروز هم از زير ميله ها رفت و وسط مانژ ايستاد....



 

-آفرين...1...2....1....2...



 

اما مي گل هنوز به نيمه راه نرسيده بود كه احساس كرد سرش گيج ميره روي زير كج شد



 

شهروز داد زد:صاف بشين...كمرتم صاف...آروم ترم برو...



 

اما هنوز حرفش تموم نشده بود كه مي گل از بالاي اسب خورد زمين!!!



 

شهروز داد زد:مي گل!!!!!



و به سمتش دويد و در همين حين بلند بلند داد ميزد...دكتر...دكتر!!!!

 



roman مي گل (23)
roman مي گل (23)

ادامه متن...

authorنوشته سعيد دانش دوست  date۲۷ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


linkdooni آخرین مطالب

۱ ]
CopyRight ? 2006 - 2008 , gtaramz.zaminblog.com - Persian Mobile Portal , All Rights Reserved
Atom | RSS 1.0 | RSS 2.0 | Email | Valid CSS3 | zaminblog
Powered By zaminblog | Designed By sampletheme
پکیج طنز مهران مدیری
شــال عـاشـورا
آموزش سرمه دوزی
گردنبند Love